گنجور

 
طالب آملی

روز ابر است بیا موعظه بر طاق نهیم

برق بینیم و بکف بادهٔ براق نهیم

ساقی ار سر کشد از زلف دراز آهنگش

گاه خلخال و گهی سلسله بر ساق نهیم

بدل شیشه اگر طاق فرود آوردیم

تو به را مصلحت اینست که بر طاق نهیم

دفتر عقل پریشان شده کو نسیانی

که بر آن طاق بلند این کهن اوراق نهیم

دامن دوست بدست آمده وقتست که باز

هر زمان داغ نوی بر دل آفاق نهیم

چون دو طوطی که ز هم بوسه بمنقار خورند

بر لب جام پیاپی لب مشتاق نهیم

«طالب» از خلق کریمان اثری با ما نیست

به که چندی بنظر نسخه ز اخلاق نهیم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی