ای غم از خوان تو نعمتهای الوان خوردهام
وانگه از هر جنس اندک نی فراوان خوردهام
آتش صبرم که از خشک و تر اندوه دهر
هرچه در کامم قضا بنهاده آسان خوردهام
رنگ خون دارد لب تلخم نمیدانم که باز
لقمهٔ خوان خسیسان خورده پایان خوردهام
هر دو لب خائیده چون ثقل کباب افکندهام
گر بسها از خوان دو نان یک لب نان خوردهام
زرد ناکرده ورق گر برگ ریزم دور نیست
گرم سیری گلبنم باد زمستان خوردهام
طبع چون مایل بشیرینی است زین نسبت مرا
لب بهم چسبیده گوئی شیرهٔ جان خوردهام
آنقدر زخمی که از دوران خوردم صد سنگسار
من بدین یکتن که میبینی دو چندان خوردهام
غم غذائی هست کش خوردن نشاید بیدهان
بارها لب بسته زین نعمت فراوان خوردهام



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.