گنجور

 
طالب آملی

آنکه از تحریر نامش نامه بوی گل گرفت

دوش در بزم آمد و هنگامه بوی گل گرفت

باگریبان بهارافشان چو پیدا شد ز دور

بر تن مجلس‌نشینان جامه بوی گل گرفت

جوش بلبل امشب از بزم حریفان دور نیست

اینچنین گر شعلهٔ هنگامه بوی گل گرفت

مشت خونی دوش کردم در گریبان سحر

کز نسیمش صبحدم را جامه بوی گل گرفت

امتحان خامه میکردم بوصف روی دوست

یک رقم طی شد تمام خامه بوی گل گرفت

دوش «طالب» را بوصف روی آن رنگین بهار

قطرهٔ خون بر زبان خامه بوی گل گرفت

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی