ز لاغری ندهد خم نسیم را بارم
زپای خویش کند روزگار چون خارم
بدست هر که زند سیلیم ز خشکی تن
چو آبگینه خلد ریزههای رخسارم
نه من بفرق ز مستی عمامه آشفتم
که جولهٔ فلک آشفته یافت دستارم
فسرده همچو نی بوریا نمایم لیک
بوقت ناله یکی عود آتشین تارم
به نیم قطره سر از پا ندانم ای ساقی
کجاست طاقت پیمانههای سرشارم
ز یاد لذت پیکان او نیاساید
دهان زخم ز خمیازه همچو سوفارم
لباس آینهای روزگار عریانیست
روا مدار چنین در غلاف زنگارم
مقیم غمکدهٔ تار خویشتن بودم
هوای زلف تو فرمود سیر تاتارم
غریب گلشنم از دام تازه جسته هنوز
نشسته شبنم گل رنگ خون زمنقارم
بکام دل نفسی بر نیاورم «طالب»
که رشتهئی فکند روزگار در کارم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.