گنجور

 
طالب آملی

چه شدمرا چه بلاآمده چه واقعه پیشم

که با نهایت قدرت زبون طالع خویشم

کدورتم همه از رهگذار فرقت یارست

وگرنه کی متأثر کند غم کم و بیشم

وسیله سازی صلح ای طبیب‌سود ندارد

عداویتست قدیمی میان مرهم و ریشم

سری بگوش دلم برد دوش تیز زبانی

بگفتمش چه کسی بانگ برگرفت که نیشم

ببوی زلف بتان برده‌اند عاقلم از خود

امید هست که دیوانه آورند بخویشم

نه‌عاجزم نه ستمگر ازاین‌دوشیوهٔ منکر

قبول‌حد وسط کردم نه‌گرگ و نه میشم

برون ز دایرهٔ ملتم بمشرب «طالب»

بهیچ طایفه معلوم نیست مذهب و کیشم

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی