مستم دگر آنسان که سر از پا نشناسم
ساغر زلب و باده ز مینا نشناسم
نشناختن دوست بود شاهد مستی
مستی نه همین است که خود را نشناسم
من گیسوی آشفته ندانم چه گیاهست
از موی بجز زلف چلیپا نشناسم
کو نشئهٔ ذوقی که تن یوسف دل را
گر خار بود حله ز خارا نشناسم
دارم دلی اما ز سیه کاری سودا
هرقطرهٔ خونش ز سویدا نشناسم
یا قفل زدن برمژه یا سیل گشودن
من واسطهٔ این دو صفت را نشناسم
فیض نفس دوست مرادم بود ارنی
آن نیست که من قدر مسیحا نشناسم
دل میکندم شانکی طرهٔ یوسف
آشفتن گیسوی زلیخا نشناسم
«طالب» طلب وعدهٔ وصلی کنم امروز
من چاشنی صحبت فردا نشناسم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.