گنجور

 
طالب آملی

مگو سرشک من از جنس آتش و آبست

که این گهر خلف دودمان سیماب است

ز خون ناحق اطفال اشک پنداری

که دامن مژه‌ام آستین قصاب است

چه احتیاج به‌تکرار نغمه، ای مطرب

ترا هزار زبان در دهان مضراب است

ز نیم رنگی خون دلم قیاس کنید

که ذوالفقار محبت چه مایه سیرابست

دلم بجانب رهبان سزم بپای طبیب

چه شد که گوشهٔ چشمم بسوی محرابست

زمانه بر گهر عیش گو، سپند مسوز

که شوردیده اگر بخت راست درخوابست

دلی که بر سر خاری غنود میداند

که نوک دشنه عبارت ز موی سنجابست

هزار چشمه ز چشمم گشودی ای مطرب

ز نیم نغمه سرت گردم این چه مضرابست

برون ز محفل عیش خدایگان «طالب»

مئی که در قدحم هست رشک خونابست

دلا مزاج ترا قندهار در خور نیست

بیا که دیده‌ام از اشک ملک پنجابست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی