گنجور

 
طالب آملی

بت همخوابه‌ام بخت زبونست

شرابم درد و زهر صاف خونست

دلی در سینه دارم چشم بر دور

که از اقلیم آسایش برونست

بساط عیش یاران در نوردید

طرب در کلبهٔ ما بد شگونست

عنانم در کف آشفته عقلی است

که از خویشان نزدیک جنونست

دلم را سوی تیغش خضر توفیق

بانگشت شهادت رهنمونست

فلک راضی بقتل ماست هیهات

محیطی تشنهٔ یک قطره خونست

دلی هم بازوی فرهاد مارا

غمی همدوش کوه بیستونست

چه میپرسی ز راه و رسم «طالب»

شعورش مستی و مستی جنونست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی