وگر پا در سلاسل دارم از غم
سری بر زانوی دل دارم از غم
بقصر دل نهان از چشم غماز
یکی خود را شمایل دارم از غم
جرس جنبان عشقم از دل خویش
بهر مو صد جلاجل دارم از غم
چرا لب تشنهام چون شیشهٔ دل
پر از زهر هلاهل دارم از غم
طپیدنهای نبض دل گواهست
که حال مرغ بسمل دارم از غم
از آن بر شعله چون پروانه جوشم
که شمعی در مقابل دارم از غم
پری زادان عیشم کم فریبند
که تعویذی حمایل دارم از غم
نه مجنونم ولی بر ناقهٔ دل
یکی زیبنده محمل دارم از غم
چو دهقانم که در تخم افکن دل
گیاه برق حاصل دارم از غم
مرا زیبد خرام گلشن عیش
که تا پا عرش در گل دارم از غم
نگریم بی سبب هر دم چو «طالب»
بکف زلف رسایل دارم از غم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.