گنجور

 
طالب آملی

کی دهد رخصت همدوشی ما آغوشش

خوش خرامی که بسر چتر برد طاووسش

گرفتد هردو جهان تیغ اجل را بدهان

نفتد سایهٔ دندان بلب افسوسش

کعبه روداند بانگ جرس محمل خویش

من و آن ناقه که بندند بیا ناقوسش

گر بمیرد نکنم گریه بر آندل که بذوق

نقد صد جان نکشد در قدم یکبوسش

در طلسم از دل هاروت فتم کی باشد

که درآویزم از آن چاه ذقن معکوسش

نکند نور دل از سینهٔ بی چاک ظهور

همچو آن شمع که بی‌رخنه بود فانوسش

مرغ گلزار بهشت است عزیزان «طالب»

چند دارید بزندان جهان محبوسش

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی