گنجور

 
طالب آملی

اگر کمند و گر سنبل گره‌گیر است

بهرچه پای دلی بندگشت زنجیر است

تو گر بحشر زنی فال وعده کیست که دست

زجان بشوید و گوید که اندکی دیر است

چنین که ناله سبک‌خیز گشته از جگرم

خلاف نیست که غم در دلم زمین‌گیر است

بخار تا نشوی ملتفت که روز فراق

بآخر آمده موقوف نیم شبگیر است

مراد جوی نه‌ام ورنه عرش میداند

که طفل آه من از دودمان تأثیر است

چنان به تجربه گردیده‌ام ضعیف یقین

که صد تأملم اندر سفیدی شیر است

ز سرکشی بگذر چهرهٔ بخاک فشار

که نیم عذر نهنگ هزار تقصیر است

شراب عیش تو در گوش عقل میگوید

که دست تاک مرا زور پنجهٔ شیر است

گرت سریست باسودگی زخواهش دل

کناره کن که سگ نفس آشناگیرست

خدنگ عمر که از کاینات میگذرد

بیایمردی زور این کمان تقدیر است

بنظم کشور دلها گرفته‌ای «طالب»

هلاک طرز خوشت گردم این چه تقریر است

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی