گنجور

 
طالب آملی

جای دل سینهٔ پرآذر بس

قفس مرغ شعله مجمر بس

گل بسر گو مباش ومل بدهن

چاک برسینه خار بر سر بس

چند باران خون توان بارید

شهر ویران شد ایستمگر بس

خشک شو گو سحاب همچو راب

یکجهان را دو دیدهٔ تر بس

ایندم آب تلخ قسمت ماست

زاهدان را شراب کوثر بس

بزم ما گو مدار گردش جام

نسبت چشم ما بساغر بس

چند گویم فنا شدم «طالب»

کس نمی‌گوید ای برادر بس

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی