گنجور

 
طالب آملی

یک‌قطرهٔ خون در دلم از بخت زبون نیست

اشکم ز حیا چهره برافروخته چون نیست

جز گریه مبارک نبود مجلس ما را

در بزم مصیبت زدگان خنده شگون نیست

ما یکدل و یکرنگ چو مینای شرابیم

در خون طپد آن دل که درونش چو برون نیست

دامانش ندارد خبر از چاک گریبان

فریاد که این جامه بر اندام جنون نیست

پیداست جنون از روش گریهٔ «طالب»

زین پیش گر از اهل خرد بود کنون نیست

 
 
دیوان مرور اشعار فارسی