گنجور

 
یوسف خوسفی

بیا ساقی بشوی از باده زنگار دل ما را

به نور باده روشن کن صفای محفلم یارا

بزن مطرب دف و بربط که عالم پر آشوب .......

به پا کن نغمۀ چنگی و بنشان شور و غوغا را

بیا شاهد بخوان و می بنوش و خوش تماشا کن

که هر ساعت بر افروزند شمع روی زیبا را

حریفان جمله مست و می به گردش ساقی گلرخ

به دور انداخته چون خور به مجلس جام صهبا را

به دستم داد جامی وه چه جامی آتشی سوزان

که تا خوردم ز مستی سوختم این زهد و تقوا را

چو گشتم مست ناگه هاتفی از عالم غیبم

ندا در داد کای سر مست بشنو این معما را

برو یوسف به عالم رهنمایی را به چنگ آور

که آخر این عجوزه می فریبد پیر و برنا را

 
 
نسکبان اندروید
عنصری

زر افشانید بر پیلان جرس‌های مدارا را

برآرید آن فریدون فر درفش چرخ بالا را

قطران تبریزی

زمین از سنبل و سوسن شده پر عنبر سارا

ز گلنار و گل و خیری شده یاقوت گون خارا

وطواط

زهی از امر و نهی تو نظامی دین دنیا را

خهی ! از حل و عقد تو قوامی مجد علیا را

ثبات هضم تو داده سکون میدان عغبر را

نظام تو کرده روان ایوان خضرا را

کف تو شاه راهی در سخا بسیار و اندک را

[...]

مولانا

ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را

چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را

منم ای برق رام تو برای صید و دام تو

گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را

چه داند دام بیچاره‌، فریب مرغ آواره

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
سعدی

ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا

به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را

علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد

مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را

گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه