گنجور

 
یوسف خوسفی

گشتم مقیم میکده ساقی بیار آن جام را

تعجیل کن تا فرصتست کز دل برآرم کام را

یک جرعه نوشیدم از آن زد آتش اندر جان و دل

خود از کجا آورده بود این آب آتش فام را

باد صبا گر بگذری بر درگه جانان من

بر آن شه شاهان رسان از ما تو این پیغام را

بیرون خرام از میکده آبی فشان بر آتشم

کاین آتش افروخته آخر بسوزد خام را

کردم سر اینک خاک ره تا پای بر فرقم نهی

وه وه چگونه بگذرانم عذر این اقدام را

تنگ است بر من این جهان چون حلقۀ میم شما

گو نامم از دفتر برو دیگر نخواهم نام را

بالاتر از مطلب تو را باشد تمنّا یوسفا

بشکن طلسم هست را در نیست می جو کام را

 
 
نسکبان اندروید
سعدی

امشب سبک‌تر می‌زنند این طبل بی‌هنگام را

یا وقت بیداری غلط بودَست مرغ بام را

یک لحظه بود این یا شبی کز عمر ما تاراج شد

ما همچنان لب بر لبی نابرگرفته کام را

هم تازه‌رویم هم خجل هم شادمان هم تنگ‌دل

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سعدی
همام تبریزی

ساقی همان به کامشبی در گردش آری جام را

وز عکس می روشن کنی چون صبح صادق شام را

می ده پیاپی تا شوم ز احوال عالم بی‌خبر

چون نیست پیدا حاصلی این گردش ایام را

کار طرب را ساز ده و اصحاب را آواز ده

[...]

امیرخسرو دهلوی

بهر تو خلقی می کشد آخر من بدنام را

بس می نپایم، چون کنم وه این دل خودکام را

یک شب به بامی دیدمت، آنگه به یاد پای تو

رنگین بساطی می کنم از خون دل آن بام را

خواهم که خون خود چومی در گردن جامت کنم

[...]

خواجوی کرمانی

ای ترک آتش رخ بیار آن آب آتش فام را

وین جامه ی نیلی ز من بستان و در ده جام را

چون بندگان خاص را امشب بمجلس خوانده ئی

در بزم خاصان ره مده عامان کالانعام را

خامی چو من بین سوخته و آتش ز جان افروخته

[...]

کمال خجندی

کردند ید آن زلف و رخ دلهای بی آرام را

بهر شکار بلبلان بر گل نهادی دام را

پیش گل اندام تو دارد گل اندامی ولی

لطفی نباشد آنچنان اندام بی اندام را

ساقی رسید ایام گل خالیست از می جام مل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه