گنجور

 
یوسف خوسفی

ساقی بیار باده و پر ساز جام ما

مطرب به چنگ ونی برسان این پیام ما

هرچند دست کوته و دوریم از حضور

دل نزد اوست گو بنوازد به نام ما

ما داده ایم خرقه و سجاده را به می

زاهد بصیر نیست که بیند مقام ما

شستیم نیز دفتر دانش به آب خم

خوردیم آب و نان جهان شد به کام ما

چون مدعی به طعنه به ما سنگ می زند

آخر خدا بگیرد از او انتقام ما

ما را به جز هوای سر زلف یار نیست

کو پیک صبح تا برساند پیام ما

دیدم به خواب دوش که آن یار دلفریب

میگفت صد چو توست به زنجیر و دام ما

یوسف اگر تو را هوس وصل آرزوست

اول بیا بنوش می صاف جام ما

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

خیز ای غلام باده درافکن به جام ما

کز وصل توست گردش گردون غلام ما

گر لایق است چشمة خورشید را فلک

خورشید باده را فلکی کن ز جام ما

آن قاصد است باده که جان است مقصدش

[...]

حافظ

ساقی به نورِ باده برافروز جامِ ما

مطرب بگو که کارِ جهان شُد به کامِ ما

ما در پیاله عکس رخِ یار دیده‌ایم

ای بی‌خبر ز لَذَّتِ شُربِ مُدامِ ما

هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق

[...]

جامی

ساقی بیا که دور فلک شد به کام ما

خورشید را فروغ ده از عکس جام ما

گلگون می درآر به میدان کنون که هست

رخش سپهر و توسن ایام رام ما

آن ترک را به یک دو قدح مست کن چنان

[...]

نظیری نیشابوری

مستی ربوده از کف هستی زمام ما

مطرب نمی دهد خبری از مقام ما

تا گشته ایم غافل ازو دور مانده ایم

پدرام می شویم که وحشی است رام ما

دانی که نور مردمک چشم عالمیم

[...]

عرفی

صبح گدا و شام ز خورشید روشن است

گر قادری ببخش چراغی به شام ما

ما را به کام خویش بدید و دلش بسوخت

دشمن که هیچ گاه مبادا به کام ما

در خلوتی که دختر رز نیست، عیش نیست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه