گنجور

حاشیه‌ها

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

دل شاه بچّه بر آمد به جوش ...

پسر شاه از شنیدن این خبر به خشم آمد، سپاه را گرد آورد و هوشیار شد. 

ممنون از امیرحسین عزیز. گوش گشادن چیزی شبیه به چشم باز کردن است. به معنی مراقب بودن.

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

بگفتش ورا زین سخن در به در که ...

سروش، ماجرا را جزءبه‌جزء برای او بازگفت که دشمن در برابر پدرش چه نقشه‌ای می‌کشد.

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۳۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

یکایک بیامد خجسته سروش به سان پری پلنگینه پوش

ناگهان سروشِ خجسته و مبارک پدیدار شد، درحالی‌که مانند پریان لباسی از پوست پلنگ بر تن داشت.

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

همی گفت با هر کسی رای خویش ...

با هرکس از اندیشه و خواستهٔ خود سخن می‌گفت و سراسر جهان را از سخنان و تبلیغات خود پر کرد.

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

به رشک اندر آهرمن بدسگال همی رای زد تا ببالید بال

اهریمنِ بداندیش از روی حسادت پیوسته نقشه می‌کشید، تا آنکه قدرت گرفت و پر و بال پیدا کرد.

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، سه‌شنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۱۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » کیومرث » بخش ۱ - پادشاهی کیومرث سی سال بود:

همی تافت زو فرّ شاهنشهی چو ماه دو هفته ز سرو سهی

فرّ و شکوه پادشاهی از او می‌تابید، همان‌گونه که ماهِ کامل از فرازِ سروی بلند و راست می‌تابد.

هادی مردی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۱۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۶:

کل فلسفه زندگی و اگاهی انسان همون دو بیت اغاز هست و بس 

علی میراحمدی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۱ در پاسخ به محمدحسین مسعودی گاوگانی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:

حافظ «هندو» آورده زیرا علاوه بر سیاهی، راهزنی را هم در نظر داشته 

 با هواداران رهرو حیله هندو ببین(حافظ)

در حکایتی شگفت از سعدی:

«ما در این حالت که دو هندو از پس سنگی سر بر آوردند و قصد قتال ما کردند»

هم در شعر حافظ و هم در حکایت سعدی راهزنی به هندوان نسبت داده شده و شاید در شعر دیگران هم یافت شود ؛چرایش را نمیدانم و باید تحقیق کنم

منظور شاعر آنست که آن طره هندو برای همگان دام پهن کرده و من سرگشته را هم گرفتار کرده مثل دیگری و دیگری

درین نوع بیان کمال دلبری معشوق نشان داده می‌شود و معنای مشخصی دارد 

جاهای دیگر جور دیگر گفته است:

«غرقه گشتند درین بادیه بسیار دگر....»

«بازگویم نه درین واقعه حافظ تنهاست»

ملاحظه میکنید که درین ابیات دیگر سخن از اهل اسلام و هندو نیست و همگان را در بر میگیرد

 

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:

اَز او دان فُزونی اَز او هَم ...

(هم) فزونیِ (نعمت) و (هم) شمارش (حساب و کتاب) را او انجام می‌دهد

و نیک و بد نزد او آشکار است

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۴۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:

نِگَه کُن سَرانجامِ خود را ...

در جست‌جوی سرانجامت باش (و آن را تصور کن)

(در زمان این تصور) اگر کاری بهتر (از کار و شغل فعلی) می‌توانستی انجام دهی آن را برگزین و انجام ده

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:

نُخُستینِ فِطرَت پَسینِ شُمار ...

نخستین موجودی هستی که دارای فطرت است و آخرین موجودی که به شمار آمدی (حساب شدی/خلق شدی)

پس خود را درگیر بازی (بازی دنیا) مکن

 

 

 

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:

نُخُستینِ فِطرَت پَسینِ شُمار ...

نخستین ویژگی تو داشتن فطرت و آخرینش شمارش است

پس خودت (و زندگی) را درگیر بازی (و کارهایی که دور از خرد هست) نکن

محمدکاظم نجفی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » آغاز کتاب » بخش ۴ - گفتار اَندر آفرینشِ مَردُم:

مگر مَردُمی خیره خوانی هَمی ...

اگر انسان باشی به دیده تحیر به آن (آفرینش و انسانیت) نگاه می‌کنی

(و اینقدر این نشانه بزرگ است) که جز این را به عنوان نشانه (نمی‌توانی) بپذیری

محمدحسین مسعودی گاوگانی در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۵۴ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۱۰:

ممنونم از حسن توجه و بذله گویی نغزتان. بسیار مفید بود اما اگر منظور حافظ فقط رنگ سیاهی است می توانست بدون به هم خوردن وزن و هجا از کلمه "مشکین" استفاده کند. دام راهم شکن طره مشکین تو بود، اما حافظ نغز گو ، جمع اهل سلامت یعنی مسلمین را در مقابل تک فرد هندو قرار داده است. چرا؟

حافظ که یک شعر را چندین بار ویرایش میکرده میگوید: من هم از جمع سلام گویان بودم ، طره سیاه تو از راه درم کرد . چرا  در مصرع اول از هم استفاده شده نه از خود؟ در صورتیکه کلمه خود می توانست تاکیدی بر میزان سلامت جویی باشد برخلاف هم که دلالت بر معمولی بودن دارد؟

"من سرگشته، خود از اهل سلامت بودم" تاکید بیشتری بر سلامت جویی و آسوده خواهی ندارد؟

زهیر در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۰:

در سریال «فکر پلید» هم بعد اینکه پروانه و یوسف به همدیگه می‌رسن (تقریبا وسطای داستان فیلم و قبل از برگشتن سهراب) یه شعر شبیه همین رباعی خوندن.

شایدم دقیقا همین رباعی بود.

عماد جان در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۴ در پاسخ به دکتر امین لو دربارهٔ شیخ محمود شبستری » گلشن راز » بخش ۳۰ - جواب:

ابهامی برای بنده پیش آمده از هر بزرگواری که روشنگری کند ممنون میشم. مصرع آخر:

"در آن حضرت من و ما و تویی نیست"

آیا با

"لی مع الله ..."

در تناقض است؟

سناتور سنتور در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۷:

بیچاره کسی که صبح و شامش عشق است

بی‌کام بود هر آن‌که کامش عشق است

از جام جهان بی‌وفا، قسمت ما

زهری است که می‌چشیم ، نامش عشق است

پوربهای جامی، ابن بها

بیچاره کسی که بر تو مفتون باشد

دور از تو گرش دلیست پر خون باشد

آن کش نفسی قرار بی‌روی تو نیست

اندیش که بی‌تو مدتی چون باشد

سعدی جان

بابک چندم در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۰۲ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۷:

عزیز

فرمودی: " (سنگین دل)....به هیچ وجه معادل سنگدل نیست"...

اگر این لینک را دنبال کنی میبینی که برخلاف گفته شما دقیقاً معادل سنگدل است:

https://vajehyab.com/?q=سنگین%20%20دل

سناتور سنتور در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۸:

الا یا ایها المَهدی مدامَ الوَصل ناوِلها

که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکل‌ ها

فیض کاشانی

به ملازمان مهدی که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

فیض کاشانی

دل می‏ رود ز دستم صاحب زمان خدا را

بیرون خرام از غیب ، طاقت نماند ما را

فیض کاشانی

یا رب سببی ساز که آن ختم امامت

باز آید و برهاندم از غم به سلامت

ای آن که تو مولائی زمان را نشناسی

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

بی‏ حجت حق کار جهان راست نیاید

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

فیض کاشانی

ای هدهد صبا به سبا می‏‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌‏فرستمت

یعنی ز ما به مهدی هادی پیام بر

کو روز و شب دعا و ثنا می‏‌فرستمت

فیض کاشانی

تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح

صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح

فیض کاشانی

ز هجر مهدی هادی است کار و بارم تلخ

گذشت زین غم جانسوز روزگارم تلخ

فیض کاشانی

جان بی‏ لقای مهدی ذوقی چنان ندارد

وان کس که این ندارد حقا که آن ندارد

ذوقی چنان ندارد بی‏ خدمتش عبادت

بی‏ خدمتش عبادت ذوقی چنان ندارد

فیض کاشانی 

مهدی آخر زمان آید به دوران غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

فیض کاشانی 

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرس

که چنان زو شده‏ ام بی‏ سرومان که مپرس

کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علم

آنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس

سبب غیبت مهدی ز خرد جستم گفت

فیض این قصه دراز است به قرآن که مپرس!

فیض کاشانی

پیش سنی از قائم دم نزن که نتوان گفت

با رفیق نامحرم حرف راز پنهانی

فیض کاشانی

یاد مهدی چه کنم صبر به صحرا فکنم

و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم

دیده دریا کنم از خون جگر در شوقش

راز سربسته خود را به خدا وافکنم‏

فیض کاشانی

برای مهدی هادی بخوان شأن فراق

سرود حافظ شیراز در بیان فراق

فیض کاشانی

در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع

شب‏ نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع

چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است

گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع

فیض کاشانی

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز

ببین که آتش شوق امام چون شد تیز

فیض کاشانی

مهدی هادی چو بنشیند به جای خویشتن

زنده گرداند جهان را همچو جان کاید به تن

شوکت مهدیّ اهل البیت و عالم گیریش

شد در افواه خلایق داستان انجمن

حافظ این ابیات گفت و فیض در تضمین آن

مشورت با عقل کرد، المستشار مؤتمن‏

فیض کاشانی

گر از روشِ حافظ و قرآن به در آیی

هر ره که روی باز پشیمان به در آیی‏

فیض کاشانی

سناتور سنتور در ‫۲۳ روز قبل، دوشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۵۷ دربارهٔ فیض کاشانی » شوق مهدی » غزلیات » شمارهٔ ۱۴۳:

الا یا ایها المَهدی مدامَ الوَصل ناوِلها

که در دوران هجرانت بسی افتاد مشکل‌ ها

فیض کاشانی

به ملازمان مهدی که رساند این دعا را

که به شکر پادشاهی ز نظر مران گدا را

فیض کاشانی

دل می‏ رود ز دستم صاحب زمان خدا را

بیرون خرام از غیب ، طاقت نماند ما را

فیض کاشانی

یا رب سببی ساز که آن ختم امامت

باز آید و برهاندم از غم به سلامت

ای آن که تو مولائی زمان را نشناسی

ما با تو نداریم سخن خیر و سلامت

بی‏ حجت حق کار جهان راست نیاید

پیوسته شد این سلسله تا روز قیامت

فیض کاشانی

ای هدهد صبا به سبا می‏‌فرستمت

بنگر که از کجا به کجا می‌‏فرستمت

یعنی ز ما به مهدی هادی پیام بر

کو روز و شب دعا و ثنا می‏‌فرستمت

فیض کاشانی

تو را امام زمان گر در اختفاست صلاح

صلاح ما همه آنست کان تو راست صلاح

فیض کاشانی

ز هجر مهدی هادی است کار و بارم تلخ

گذشت زین غم جانسوز روزگارم تلخ

فیض کاشانی

جان بی‏ لقای مهدی ذوقی چنان ندارد

وان کس که این ندارد حقا که آن ندارد

ذوقی چنان ندارد بی‏ خدمتش عبادت

بی‏ خدمتش عبادت ذوقی چنان ندارد

فیض کاشانی 

مهدی آخر زمان آید به دوران غم مخور

کلبه احزان شود روزی گلستان غم مخور

فیض کاشانی 

دارم از غیبت مهدی گله چندان که مپرس

که چنان زو شده‏ ام بی‏ سرومان که مپرس

کار تقوی و صلاح و ورع و طاعت و علم

آنقدر روی نهاده است به نقصان که مپرس

سبب غیبت مهدی ز خرد جستم گفت

فیض این قصه دراز است به قرآن که مپرس!

فیض کاشانی

پیش سنی از قائم دم نزن که نتوان گفت

با رفیق نامحرم حرف راز پنهانی

فیض کاشانی

یاد مهدی چه کنم صبر به صحرا فکنم

و اندرین کار دل خویش به دریا فکنم

دیده دریا کنم از خون جگر در شوقش

راز سربسته خود را به خدا وافکنم‏

فیض کاشانی

برای مهدی هادی بخوان شأن فراق

سرود حافظ شیراز در بیان فراق

فیض کاشانی

در غم هجرانت ای مهدی گدازانم چو شمع

شب‏ نشین در مسجد و محراب سوزانم چو شمع

چند بیتی حافظ شیراز اینجا گفته است

گر بخوانم عالمی را زان بگریانم چو شمع

فیض کاشانی

دلم فدای امام زمان شد و جان نیز

ببین که آتش شوق امام چون شد تیز

فیض کاشانی

گر از روشِ حافظ و قرآن به در آیی

هر ره که روی باز پشیمان به در آیی‏

فیض کاشانی

۱
۲۲
۲۳
۲۴
۲۵
۲۶
۵۸۱۶