گنجور

حاشیه‌ها

ابراهیم احمدی در ‫۱۶ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۰۴ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۹:

این غزل را می‌توان سفر روح از کثرت به وحدت دانست؛ سفری که در آن عاشق، نخست در جمال یک «صورت» حقیقتی می‌یابد که دیگر صورت‌ها را بی‌جان و دیوارگونه می‌کند. «پیش رویت دگران صورتِ بر دیوارند» فقط ستایش معشوق نیست؛ اشاره به لحظه‌ای است که در آن، کثرت استقلال خود را از دست می‌دهد و همهٔ صورت‌ها در پرتو یک حقیقتِ یگانه، تنها مظاهر و سایه‌ها دیده می‌شوند.

 

«تا تو را یار گرفتم همه خلق اغیارند» نیز بیان یک تعصب عاشقانهٔ ساده نیست؛ در افق عرفانی، «غیر» هر چیزی است که میان عاشق و حقیقت حجاب شود. عشق، عالم را نابود نمی‌کند، بلکه نسبت انسان با عالم را دگرگون می‌سازد: دیگران باقی‌اند، اما دیگر به عنوان «مقصد» دیده نمی‌شوند.

 

«شب قدر» در این خوانش، یک تاریخ نیست؛ لحظه‌ای است که زمان عادی شکافته می‌شود و انسان به حضوری می‌رسد که یک دم آن از یک عمر برتر است. اما وصال، با «کشته شدن به شمشیر غم» کامل می‌شود؛ زیرا تا «منِ» مدعی باقی است، دوست هنوز در کنار دوست قرار نگرفته است. شمشیر عشق، خودِ عاشق را می‌برد تا فاصلهٔ میان «من» و «او» فروبریزد. از همین رو «کشته» در این غزل، نابودشده نیست؛ رهاشده از توهم استقلال است.

 

اوج تأویل در این بیت است: «خیالی ز تنم بیش نماند / بلکه آن نیز خیالیست که می‌پندارند». شاعر ابتدا تن را از حقیقت تهی می‌کند و سپس حتی خیالِ باقی‌مانده از «خویشتن» را نیز نفی می‌کند. این همان حرکت از فنای تن به فنای تصورِ «من» است.

 

و سرانجام «گل معنی» در «بستان ضمیر» می‌شکفد. دیگر معنا در بیرون جست‌وجو نمی‌شود؛ در باطن شکوفا می‌گردد. آن‌گاه بلبلانِ سخن نیز خاموش می‌شوند؛ زیرا زبان تا هنگامی سخن می‌گوید که حقیقت غایب باشد. وقتی گلِ معنی حاضر شد، سخن پایان می‌یابد و حیرت آغاز می‌شود.

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۳ دربارهٔ حافظ » قطعات » قطعه شمارهٔ ۱۱:

ببینید حافظ چه شخصیت مودب، مظلوم،متین و موقری داشته و شعر شاعر همان شخصیت او نیز هست 

درین قطعه میگوید :ای پیشکار خواجه زمانی به نزد خواجه برو که سرش خلوت باشد و با حرفی خوش و لطیفه  ای دلکش خواجه را بخندان تا به اصطلاح حالش خوش بشود و حوصله پیدا کند و سپس پیام مرا برسان که اگر از خواجه وظیفه و مقرری ام را درخواست کنم روا باشد یا خیر!

حتی  نمی‌گوید وظیفه ام را بده!

میگوید روا باشد درخواست وظیفه کنم یا نه!

حال این را مقایسه کنید با تقاضاهای انوری که گاهی حتی ممدوح را تهدید به هجو میکند تا بهره ای از او ببرد

البته شعر انوری هم در جای خود بسیار هنرمندانه است 

رجوع شود به قطعه بسیار جالب «خواجه اسفندیار »در دیوان انوری

منظور آنکه شخصیت هر شاعری در شعرش نهفته است و از لابلای کلماتش هویداست

علی میراحمدی در ‫۱۶ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

ای دلِ ریشِ مرا با لبِ تو ...

 

این غزل شیرین و نمکین ،کودکی شاد و سرخوش را ماند!

برمک در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۸ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۳ - در موعظه و شکایت دهر:

در این سروده انوری همه ممدوحان خویش را  هجو کرده


 

با یکی مردک کناس همی گفتم دی

تو چه دانی که ز غبن تو دلم چون خسته‌ست

صنعت و حرفت ما هر دو تو می‌دانی چیست

آن چرا تیزرو و این ز چه روی آهسته‌ست

گفت از عیب خود و از هنر ما مشناس

اینک ما را ز خیار آتش وزنی جست‌ست

کار فرمای دهد رونق کار من و تو

داند آن کس که دمی با من و تو بنشسته‌ست

کار فرمای مرا پایهٔ من معلومست

لاجرم جان من از بند تقاضا رَسته‌ست

باز چون گاو خراس از تو و از پایهٔ تو

کارفرمای ترا دیده چنان بربسته‌ست

که چنان ظن برد او کانچ تو ترتیب کنی

کردهٔ دانم و پرداخته و پیوسته‌ست

یا چنان داند کین عمر عزیز علما

همچو روز و شب جهال متاع رسته‌ست

او چه داند که در آن شیوه چه خون باید خورد

که ترا از سر پندار در آن پی خسته‌ست

انوری هم ز تو بر تست که بر بیخ درخت

عقل داند که ستم نز تبرست از دستست

غصه خور غصه که خود بر فلک از غصه تو

تیر انگشت گزیده‌ست و قلم بشکسته‌ست



برمک در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » مقطعات » شمارهٔ ۹۲ - در مطایبه:

انوری هههههههه

 نام آسایش همی بردم شبی 
چرخ گفتا زین تمنا دیر هست

گر کنون رغبت نمایی ... هست

برمک در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۴۵ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۵:

ههه شگفت کاری کرده  انوری 


با بوعلی آبی ار بهم بنشینی
شخصی بینی ششجهت  از او بینی
گر دیده به دیدن رخش چار کنی
چندان که از او بینی بینی بینی 

بوعلی آبی از بزرگان سرخس بود  انوری او را در این رباعی و یک قطعه دیگر هجو کرده

سرخس از دست بی آبی و آبی
دریغا روی داده در خرابی
ز بی ابی خلاصی یافت امسال
خداوندا خلاصش ده ز آبی

*****************
نظامی عروضی نیز در او گوید:

چگویی در علی آبی چه گویی 
که خاک از خون این زن روسپی به
چگویی در همه عالم که از وی
شناسی در خباثت هیچ کس نه
سرو ریشی نکو دارد ولیکن
چو نیکو بنگری کس نیست در ده
دو فرزند خلف کو را رسیدند
بنامیزد زهی دو گبر سگ زه
چه زیبا باشد اندر چشم این میل
 چه نیکو باشد اندر حلق ان زه
 برون رفته سرخس از چنگ هردو
 برآسوده  جهان از ننگ هرسه


 آوه و ساوه دوشهراست از ایران

برمک در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ انوری » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۴۳۴:

یکبار اگر کمی نکویی بکنی
صد گونه ستم بزشت خویی بکنی
گویی که ترا چنین چنان خواهم کرد
آری تو هر ان سخن که گویی بکنی


همایون در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۶ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:

درست است دل آیینه است، بیرون و درون می‌تواند در جایی که دل است یکی شود در نگاه متافیزیکی و ایدئولوژیک این دو خیلی خشک و جدا هستند در نگاه پدیدارشناسانه ما درون هستی هستیم و هستی هم درون ماست، امروز بحث های کلامی و جدل های لغوی کمتر خریدار دارد به گفته رفیق ما

ما درون را بنگریم و حال را   نی برون را بنگریم و قال را

علی میراحمدی در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۳۵ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:

 

صوفی و عارف حق استثنا نیستند بلکه استعداد درونی خود را بر اساس قواعد پرورش داده اند تا رشد پیدا کرده اند

استعدادی که من هم دارم ولی چون اسیر خور و خواب و خشم وشهوت هستم رشد پیدا نکرده است

آیا آنچه در بیرون جلوه میکند و قرار است چراغ راه بشود نباید از درون درک بشود؟!

آن پیر که زبان پرندگان را میداند فقط از در میان آنان بودن به چنین استعدادی رسیده یا درون خویش را چنان پرورانده که چنین استعدادی را پذیرا بشود؟

شیخ صنعان درکی از دختر ارمنی دارد که دیگران ندارند و و این درک و دریافت از درون او برمیخیزد

صوفی در باغ است ولی باغی درون خویش دارد که چنان میگوید

نور الانوار هم  آینه می‌طلبد و دل پاک انسان آن آینه می‌تواند باشد

شما اصالت را به بیرون میدهید اما جهان بیرون را ما از درون خویش درک و دریافت می‌کنیم

هر کس جهان را به گونه ای درک می‌کند

 «دل که آیینه شاهیست غباری دارد..»

«گلبن حسنت نه خود شد دلفروز

ما دم همت بر او بگماشتیم»

همایون در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۴۸ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:

درود و سپاس علی گرامی، از صوفی و عارف حق که بگوییم از استثنا سخن میگوییم، نه از قاعده. در حکمت اشراق هم آن پیر میگوید زبان پرندگان را میداند چون روزی در میان آنان بوده است ولی برای سالک و رونده رازهایی را در میان می‌نهد تا چگونه بتواند این کوه ها را پشت سر بگذارد و زبان پرواز را بیاموزد، همین سفر در منطق‌الطیر عطار نیز هست در آنجا شیخ صنعان همه حقایق را میداند ولی هنوز سفری دارد تا آن دختر ارمنی را ببیند. آنچه درون ما هست سفری میلیون ساله را پشت سر گذاشته است، برخی روشنی درونی پیدا می‌کنند ولی ما صاحب نور نیستیم همیشه نورالانواری هست، کما اینکه در مثال شما هم هنوز صوفی برای دلگشایی به باغ می‌رود! 

علی میراحمدی در ‫۱۷ روز قبل، دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۱۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۰:

جمیله‌ایست عروسِ جهان، ولی ...

من اشکال جدی دارم با این بیت

شاعر میگوید عروس دنیا در عقد کسی نمی آید ؛

آیا اگر میگفت«نمیپاید»بهتر نبود؟!

چون به هر حال عده ای از مواهب دنیا در سطح عالی برخوردار هستند و این عروس به عقد ایشان درآمده است ولی بدون شک عقدی ناپایدار دارد

آیا «نمیپاید»صحیح تر نیست؟!

علی میراحمدی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۵۱ - قصهٔ صوفی کی در میان گلستان سر به زانو مراقب بود یارانش گفتند سر برآور تفرج کن بر گلستان و ریاحین و مرغان و آثار رحمةالله تعالی:

گفت آثارش دلست ای بوالهوس آن برون آثار آثارست و بس

استاد «سیاوش قمیشی»  ترانه زیبایی  دارد بنام «سرنوشت »که بخشی از شعر آن چنین است:
«جهان مثل آینه اس که خوب و بدش
فقط انعکاس وجود منه...»
من این ترانه را بسیار دوست دارم اما باید بگویم این قسمت شعر اشتباه است!

جهان آینه نیست و خاصیت آینه گی نیز ندارد
این  دل آدمی است که در صورت صیقلی (به قول مولانا) و دوری از گناه و زشتی خاصیت آینه گی و بازتاب حقایق را پیدا میکند!
ببینید... فرق است میان عارف شاعر با شاعری که تلاش می‌کند شعر عرفانی بسراید
عارف شاعر هیچ وقت چنین اشتباهی نمیکند اما شاعری که چیزی از عرفان شنیده یا خوانده و حال میخواهد شعری در رابطه با عرفان بسراید دچار چنین اشتباهاتی ممکن است بشود ؛شاید هم محدودیت وزن ترانه مانع ایجاد کند
البته انکار نمیتوان کرد که این ترانه شعر بسیار زیبایی دارد و سرودن همین شعر و خواندن چنین ترانه های معنا گرا و با زمینه عرفانی در عصر ابتذال امروز هم غنیمتی است 

سناتور سنتور در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:

سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست

هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست

سعدی جان

ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا

گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر

#حافظ_جان 

کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد

#حافظ_جان

دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک

ز عافیت بگریزد بابتلا سازد

بکیش عشق دلش زنده ابد باشد

که جان خود هدف ناوک بلا سازد

#حسین_خوارزمی

کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد

#حضرت_حافظ

ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود

اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم

کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم

#مولانا

پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست

مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست

#صائب_تبریزی

در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا

از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه

صائب تبریزی

پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست

مرغ زیرک می‌ کند در حلقه‌ های دام رقص

صائب تبریزی

در بلا تن دادن از بیم بلا اولی تر است

گردن خود را سبک کن زود از وام حیات

#صائب_تبریزی 

هر چند از بلای خدا می‌ رمند خلق

دل را به آن بلای خدا داده‌ ایم ما

صائب تبریزی

بلا و زحمت امروز بر دل درویش

از آن خوش است که امید رحمت فردا‌ست

سعدی جان

مگریز ای جان ز بلای جانان

که تو خام مانی چو بلا نباشد

مولانا

عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند

ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را

بیدل دهلوی

اول قدم از عشق سر انداختن است

جان باختن است و با بلا ساختن است

اول این است و آخرش دانی چیست؟

خود را ز خودی خود بپرداختن است

عراقی

آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد

او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود

سعدی جان

از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان

تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا

سنایی

ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد

از وضعیتی که واقعا وجود دارد بدتر است.

چه کسی پنیر مرا برداشته است؟

اسپنسر جانسون

علی میراحمدی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۲۷ در پاسخ به همایون دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:

جناب همایون 

شما چطور اعتقاد دارید خرد و روشنی بیرون ماست و از بیرون بر ما می‌تابد!

در حالی که ما عوالم بیرون را با عقل و خرد  یا احساس خود که نیروهای درونی ما هستند کشف و تحلیل میکنیم!

آیا همان ریاضیات را عقل درون ما به طبیعت پیوند نداده است؟

آیا آشکار شدن حقایق علمی یا دریافت‌های معنوی جز با نیروی عقل و دانش یا پاکی دل حاصل می‌شود که همه درون آدمی سرچشمه دارند؟!

لطفاً درین باره توضیحی بدهید که چطور ممکن است خرد و روشنی یا حتی پلیدی و زشتی بیرون از ما باشد 

خود مولانا که نظر شما راندارد و کاملا بر عکس میگوید در حکایت :

«صوفی ای در باغ از بهر گشاد ....»

همایون در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۰۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۶۱:

خرد و روشنی بیرون ماست مانند آب و بهار و تازگی و سخن  که همه بیرون از ماست و در ما می‌تابد حتی ریاضی و تکنولوژی هم واقعن در طبیعت هست و سپس به ما آشکار میشه مثل مجسمه داود که درون سنگ بود و پیدا شد!
این را تابش یا اشراق میگوییم 
آنچه خیلی ظریف است آنست که پلیدی و تاریکی و دیو هم بیرون است و میخواهد در ما واکنشی ببیند و خوشحال شود. کار ما تابش است نه واکنش! که چون دود است.
اگر تابش را بدست بیاوریم با شتاب پیش میرویم چون روشنایی بالاترین سرعت و تندی را در کردگاری دارد.برای همین است که دیو دشمن روشنایی است و‌ میخواهد آنرا خاموش کند اگرچه بسیار کوچک باشد.
شهاب سهروردی (به فارسی گل سرخ، ورد، گل است و سهر، سرخ که در نام سهراب هم هست) کوشید تا از شاهنامه یک فلسفه ایرانی بسازد به نام اشراق یا حکمت خسروانی، 

در شاهنامه سروش نماد خرد است که نخستین بار به سیامک آشکار میشود:
یکایک بیامد خجسته سروش
به سان پری پلنگینه پوش

 

علی میراحمدی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۵۳ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

تحلیل ابیات ۳۲تا ۳۷توسطAi

تحلیل ادبی و بستر روایی بیت‌ها

ابیات پیش‌رو نمونه‌ای درخشان از اوج حماسه‌سرایی و قدرت تصویرپردازی در ادبیات کهن پارسی هستند که در آن‌ها، لحن حماسی، رجزخوانی‌های میدانی و عناصر اساطیری با مهارت تمام در هم آمیخته‌اند. این گفت‌وگو میان دو چهرهٔ قدرتمند، یکی مظهر ددمنشی، خشونت و تسلط بر تاریکی (دژخیم یا اژدها در برخی روایت‌های حماسی موازیدرون‌متنی) و دیگری قهرمان بی‌بدیل ایران‌زمین، رستم دستان، جریان دارد. در این تقابل، کلام به ابزاری برای ارعاب، هویت‌بخشی و به رخ کشیدن قدرت تبدیل می‌شود.

کالبدشکافی واژگان و ترکیب‌های کلیدی


دژخیم نر اژدها: تعبیری استعاری و مهیب که خشونت مطلق، درنده‌خویی و قدرت ویرانگر حریفِ رستم را به تصویر می‌کشد. واژه «دژخیم» بار منفی شکنجه‌گری و مرگ را به همراه دارد و «نر اژدها» بر عظمت و ترسناکی آن می‌افزاید.

صداندرصد از دشت جای منست: ادعایی گزاف و مبتنی بر استیلا بر پهنهٔ زمین و قلمرو مرگ، که نشان‌دهنده غرور جاه‌طلبانهٔ شخصیت منفی داستان پیش از رویارویی نهایی است.

نیارد گذشتن به سر بر عقاب: کنایه‌ای بسیار اغراق‌آمیز و شاعرانه در وصف ارتفاع و عظمت قلمرو اژدها یا سختیِ راه، به گونه‌ای که حتی تیزپروازترین پرنده نیز یارای عبور از فراز آن را ندارد.

ز دستان و از سام و از نیرمم: رستم در معرفی خود، به تبار باشکوه پهلوانی‌اش اشاره می‌کند. ذکر نام «دستان» (زال)، «سام» (پهلوان بزرگ نسل‌های گذشته) و «نیرم» (پدر سام)، ریشه‌دانی و مشروعیت قدرتش را به رخ می‌کشد.

به تنها یکی کینه‌ور لشکرم: بیانی مبالغه‌آمیز که نشان می‌دهد رستم به تنهایی به اندازهٔ یک سپاه خشمگین و انتقام‌جو کارایی دارد و حضور او در میدان، برابر با حضور لشکری جرار است.

 

جدول مقایسهٔ ویژگی‌های طرفین نبرد

ویژگی‌های مقایسه‌ای
اژدها / مدعی میدان
رستم دستان (پهلوان ایران)

تکیه‌گاه قدرت
ادعای تسلط بر زمین و آسمان، فضای هراس‌انگیز
تکیه بر تبار اصیل (سام، زال، نیرم) و بازوی توانای خود

لحن کلام اژدها:
تهدیدآمیز، متکبرانه و مغرورانه
لحن کلام رستم:حماسی، قاطع، هویت‌محور و شجاعانه

نماد و استعاره
اژدها:مرگ، تاریکی، دشت بی‌بایست و موانع کیهانی
رستم :راستی، اسب وفادار (رخش) و لشکرِ تک‌نفره

 

ارزش‌های زیبایی‌شناختی و سبک‌شناختی


مبالغه و اغراق حماسی: استفاده از تعابیری چون گذشتن نکردن عقاب بر سرِ آسمان آن دیار و خواب ندیدن ستاره برای زمین آن، اغراق‌هایی هستند که فضای اساطیری داستان را پر رنگ‌تر می‌کنند.

شخصیت‌پردازی از رهگذر گفت‌وگو (دیالوگ): فردوسی (یا سرسرایندگان متون هم‌رده) از طریق مکالمه، خصایص روحی شخصیت‌ها را عیان می‌سازد؛ آنجا که مدعی با خودبزرگ‌بینی سخن می‌گوید و رستم با غرورِ برخاسته از اصالت و پهلوانی پاسخ می‌دهد.

ریتم و وزن عروضی: آهنگ رکین و کوبندهٔ ابیات، حس حرکت، رزم و حماسه را به ذهن مخاطب تزریق می‌کند و واژگان به گونه‌ای چیده شده‌اند که گام‌های استوار پهلوان را تداعی نمایند.

 

 

علی میراحمدی در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۵ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۷:

دو تصویر ساخته شده توسط Ai از ابیات ۳۲ تا ۳۷

 

پیوند به وبگاه بیرونی

برمک در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۰۹ در پاسخ به به دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گرشاسپ » بخش ۲:

میغ ترکیست براشفته که تیر اندازد

اشکان مشاهیری در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۵۹ در پاسخ به بهروز دربارهٔ عطار » اسرارنامه » بخش یازدهم » بخش ۱ - المقاله الحادی عشر:

به به ... ممنون از اشارات زیبای شما 🙏🏻

پردیس در ‫۱۷ روز قبل، یکشنبه ۲۵ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۳۰ در پاسخ به عرفان آزادی دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد بزه‌گر » بخش ۱۴:

درود، گفتارتون نادرست هست، چرا که فردوسی در همه شاهنامه ایران و پارس رو از هم جدا نکرده، شاهان ایران هم پارسی خونده شدن مانند بهرام گور و هرمزد چهارم. از یه سوی دیگه، بخش افغانستان و بخش شرقی ایران که به گفته خودتون زیر سیطره غزنویان بوده ناایرانی دونسته میشه در شاهنامه، همونگونه که رودابه زن ناایرانی هست، نه ایرانی. 

۱
۱۵
۱۶
۱۷
۱۸
۱۹
۵۸۱۵