سناتور سنتور در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷:
سلسلهٔ موی دوست حلقه دام بلاست
هر که در این حلقه نیست فارغ از این ماجراست
سعدی جان
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
صائب تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
صائب تبریزی
هر چند از بلای خدا میرمند خلق
دل را به آن بلای خدا دادهایم ما
صائب تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
سعدی جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
بیدل دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
سعدی جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
سنایی
ترسی را که شخص به ذهن خود راه می دهد
از وضعیتی که واقعا وجود دارد بدتر است.
چه کسی پنیر مرا برداشته است؟
اسپنسر جانسون
سناتور سنتور در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵۵:
ما چو دادیم دل و دیده به طوفال بلا
گو بیا سیل غم و خانه ز بنیاد ببر
#حافظ_جان
کو شیر مردی کز بلا نپرهیزد
#حافظ_جان
دلم بدرد و بلا انس کرده است چنانک
ز عافیت بگریزد بابتلا سازد
بکیش عشق دلش زنده ابد باشد
که جان خود هدف ناوک بلا سازد
#حسین_خوارزمی
کجاست شیر دلی کز بلا نپرهیزد
#حضرت_حافظ
ترسیدن ما هم چو از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
#مولانا
پیش عاشق در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک بی سراغ خانه صیاد نیست
#صائب_تبریزی
در بلا بودن بود صائب به از بیم بلا
از هوا گیرد خموشی را چراغ صبحگاه
#صائب_تبریزی
پیش عاقل در بلا بودن به از بیم بلاست
مرغ زیرک می کند در حلقه های دام رقص
#صائب_تبریزی
هر چند از بلای خدا میرمند خلق
دل را به آن بلای خدا دادهایم ما
#صائب_تبریزی
بلا و زحمت امروز بر دل درویش
از آن خوش است که امید رحمت فرداست
#سعدی_جان
مگریز ای جان ز بلای جانان
که تو خام مانی چو بلا نباشد
#مولانا
عاشقان در سایهٔ برق بلا آسوده اند
ره ز لب بیرون نمی باشد فغان زخم را
#بیدل_دهلوی
اول قدم از عشق سر انداختن است
جان باختن است و با بلا ساختن است
اول این است و آخرش دانی چیست؟
خود را ز خودی خود بپرداختن است
#عراقی
آن کز بلا بترسد و از قتل غم خورد
او عاقلست و شیوه مجنون دگر بود
#سعدی_جان
از برای یک بلی کاندر ازل گفتست جان
تا ابد اندر دهد مرد بلی تن در بلا
#سنایی
سناتور سنتور در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ ابن یمین » دیوان اشعار » قطعات » شمارهٔ ٣۶٠:
مرد آزاده به گیتی نکند میل سه کار
تا همه عمر ز آفت به سلامت باشد
زن نگیرد اگرش دختر قیصر بدهند
وام نستاند اگر وعده قیامت باشد
نرود بر درِ ارباب سخا بهر طمع
همه گر حاتم طایی به کرامت باشد
روحی سمرقندی
آئین مجردی نظر باختن است
دولت همه با مجردی ساختن است
زن خواستن ای جان برادر خود را
سر زیر به چاه دوزخ انداختن است
پوریای ولی
مرد آزاده به گیتی نکند میل دو چیز
تا همه عمر وجودش به سلامت باشد
زن نخواهد اگرش دختر قیصر بدهند
وام نستاند اگر وعده قیامت باشد
ابن یمین فریومدی
چو عیسی تا توانی خفت بی جفت
مده نقد تجرد را ز کف مفت
ز دیده خواب راحت دور کردن
به از همخوابگی با حور کردن
عبدالرحمان جامی
زن گرفتم شدم ای دوست به دام زن اسیر
من گرفتم تو نگیر
چه اسیری که ز دنیا شده ام یکسره سیر
من گرفتم تو نگیر
ایرج میرزا
آن مرد که زن گرفت دانا نبود
از غصه فراغتش همانا نبود
دارد به جهان خانه و زن نیست درو
نازم به خدا چرا توانا نبود؟
✏ «غالب دهلوی»
ادیب نیشابوری عادت داشته که در حجره اش که محل درس او بوده یک هندوانه بخرد و حین تدریس ، آن را می خورده است و البته مجرد هم بوده است. گویند به توصیه شاگردانش ، ضعیفه ای اختیار کرده و در همان روز اول دو هندوانه خریده. یکی برای خودش و یکی برای زنش.چون می خواسته دو هندوانه را بردارد موفق نشده و نهایتا با زحمت زیادی هندوانه ها را بر می دارد و به عوض اینکه به خانه بروند به مدرسه رفته و در مدرسه، کاغذ بخشیدن مدت آن زن را فرستاده و گفته که زنی که اینطور مایه زحمت است، طلاقش ، به. و در تمام عمر مجرد می ماند.
و یا مرحوم عصار که گفته است:
کسی که زن دارد مثل سگ زندگی می کند و مثل شاه می میرد و کسی که زن ندارد، مثل شاه زندگی می کند و مثل سگ می میرد.
همانطور که در نگاه به سیاست، انواع گوناگونی از گرایشات سیاسی را شاهد هستیم ، در سایر رویکردهای رفتاری انسان ها هم می توان انواع گوناگونی از رفتار را انتظار داشت.
بخشی از این تفاوت ها ، ممکن است ناشی از گرایشات ژنی بوده باشد و یا نوع تربیت افراد و حتی باورهای دینی آنان.
مثلا مولانا محمد خوافی اصلا زن نگرفته و گفته است:
سلسله ولادت از آدم علیه السلام به این ضعیف رسیده، می خواهم که یک سر سلسله در دست حضرت آدم باشد و سر دیگر آن در دست این ضعیف.
ابراهیم احمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۵۲ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۳:
گفتا که ز جست و جوی رستم
چون یافتم این چنین عطا راسالک تا زمانی که جوینده است، هنوز میان «من» و «مطلوب» فاصله وجود دارد.
من میگردم.
او را میخواهم.
من راه میروم.
او مقصد است.اما لحظه وصول، این دوگانگی دچار فروپاشی میشود.
بنابراین:
ز جستوجوی رستم
یعنی دیگر آن «منِ جوینده» سابق نمیتواند باقی بماند.
در تأویل عرفانی، وصول پایانِ جستوجوی بیرونی و آغازِ دگرگونی وجودی است.
گفت ای موسی سفر رها کن
وز دست بیفکن آن عصا را«عصا» چیست؟
عصا میتواند نماد مجموعهای از چیزهایی باشد که سالک به آنها تکیه کرده است:
عقل
تجربه
شخصیت
علم
اعمال
عادتهای معنوی
تصورات او از خدا
و حتی خودِ هویت معنوی اویعنی انسان ممکن است از «منِ دنیایی» عبور کند، اما بعد گرفتار «منِ عارف» شود.
به زبان بسیار ساده:
اول میگوید:
من آدم مهمی هستم.
بعد تبدیل میشود به:
من آدم مؤمنی هستم.
بعد:
من اهل معنا هستم.
بعد:
من اهل سلوکم.
و این «من» میتواند همچنان باقی باشد.
مولانا در اینجا به سراغ همین «من» میرود.
گفت ای موسی به کف چه داری
گفتا که عصاست راه ما راخدا میپرسد:
«چه داری؟»
در حالی که خودش میداند موسی چه دارد.
پس سؤال برای کسب اطلاعات نیست؛ برای آشکار کردن وابستگی موسی است.
اگر همه شعر را در یک دستگاه عرفانی جمع کنیممسیری که مولانا تصویر میکند چنین است:
۱. انسان جوینده است
«من میخواهم حقیقت را پیدا کنم.»
۲. ناگهان حقیقت بر او تجلی میکند
«دیدم شه خوب خوشلقا را.»
۳. اما هنوز «منِ جوینده» باقی است
برای همین باید:
سفر رها کن
۴. سپس باید تکیهگاهها رها شوند
وز دست بیفکن آن عصا را
۵. تعلقات هویتی نیز باید از دل بیرون روند
همسایه و خویش و آشنا را
۶. حتی دنیا و آخرت نباید مقصود نهایی باشند
کز هر دو جهان ببر ولا را
۷. بعد ابزارهای انسان از صورت عادی خارج میشوند
عصا → اژدها
۸. انسان میترسد
بگریخت
۹. سپس میآموزد که حتی دشمن و رنج نیز میتوانند وسیله حق باشند
سازم ز عدوت دست یاری
۱۰. سرانجام دست و پا، یعنی «عمل و حرکت»، باید یک جهت پیدا کنند
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها را۱۱. و انسان باید از رنج فرار نکند
مگریز ز رنج ما
۱۲. تا بفهمد که «دوا» در دل همان چیزی بوده که از آن میگریخته است.
اگر بخواهم تمام شعر را در یک جمله عرفانی فشرده کنم، مضمونش این است:
انسان گمان میکند برای رسیدن به خدا باید چیزی به دست آورد؛ مولانا میگوید در نقطه نهایی، باید چیزهایی را که به آنها تکیه کردهای از دست بدهی.
ابتدا باید «مطلوب» را بجویی؛
بعد بفهمی که حتی جستوجوی تو نیز میتواند حجاب باشد.ابتدا به عصا نیاز داری؛
بعد باید عصا را بیندازی.ابتدا عقل تو را راه میبرد؛
بعد باید بفهمی که عقل وسیله است، نه معبود.ابتدا از رنج فرار میکنی؛
بعد میفهمی:رنجی که تو را از غیر حق جدا میکند، ممکن است همان دستی باشد که تو را به حق نزدیک میکند.
و سرانجام:
ای دست مگیر غیر ما را
ای پا مطلب جز انتها رادر اینجا «توحید» دیگر فقط یک باور ذهنی نیست؛ تمام دستگاه وجود انسان یکجهت شده است:
دست برای او
پا به سوی او
دل جای او
عقل خدمتگزار او
رنج وسیله تربیت از سوی او
و «من» دیگر مرکز مستقل عالم نیست.این همان جایی است که داستان موسی از یک داستان درباره پیامبری، به نقشهای برای تحول باطن انسان تبدیل میشود.
Arash Pishbin در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۵۴:
سلام، وقت بخیر. گویا در این شعر، سه بیت آخر به اشتباه در جایگاه سه بیت نخست قرار گرفته اند. خواهشمند است اصلاح شود.
احمد رحمتبر در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۵۹ در پاسخ به فیروز علی وند دربارهٔ سعدی » خبیثات و مجالس الهزل » خبیثات » شمارهٔ ۵۴ - حکایت:
بله درود بر شما، جستجو کردم و دیدم در واژهنامه دهخدا، ذیل مدخل «حیف» همین بیت سعدی را به عنوان مثال آورده است، به این صورت:
حیف بردن؛ تأسف خوردن و ندامت کشیدن:
حیف بردن ز کاردانی نیست
با گرانان به از گرانی نیست.
سعدی
علی میراحمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
کَشتی یا کِشتی در Chat gpt
«اگر خوانندهٔ امروزی شعر حافظ را با تلفظ امروزی «کِشتی» بخواند، از نظر شنونده طبیعی و قابل فهم است و شعر هم نادرست یا نامفهوم نمیشود.
اما اگر پرسش این است که کدام انتخاب برای اجرای شعر حافظ زیباتر و تاریخیتر است، من این تمایز را پیشنهاد میکنم:
مثلاً:
کَشتیِ شکستگانیم، ای بادِ شرطه برخیز
حسوحال کلاسیکتری دارد.ولی:
کِشتیِ شکستگانیم، ای بادِ شرطه برخیز
برای مخاطب امروز کاملاً روان و طبیعی است.بنابراین لازم نیست خوانندهٔ امروزی خودش را مجبور به تلفظ «کَشتی» کند؛ مگر اینکه هدفش بازسازی زبان و موسیقی تاریخی شعر باشد.»
سوال:آیا اگر جامعه ای کلمه ای را به صورت تغییریافته بخوانند و بر سر آن به اشتراک برسند قابل قبول است؟!
مثلا کَشتی را کِشتی بخوانند؟
«بله، از نظر زبانشناسی کاملاً قابل قبول است؛ اگر یک جامعهٔ زبانی بهطور گسترده و پایدار یک واژه را با تلفظی متفاوت به کار ببرد، آن تلفظ میتواند به تلفظ معیار یا رایج آن زبان تبدیل شود.
مثلاً اگر صورت تاریخی یا فرضی واژه «کَشتی» بوده باشد، اما فارسیزبانان ایران در دورهای آن را به صورت «کِشتی» تلفظ کرده و این تلفظ در جامعه تثبیت شده باشد، از دید زبانشناسی نمیتوان گفت «کِشتی» غلط است فقط چون با صورت قدیمی متفاوت است.
نکتهٔ مهم این است که باید بین این دو فرق گذاشت:
زبان اساساً با قرارداد جمعی گویشوران زنده است. اگر تغییر تلفظ در جامعه جا بیفتد، خودِ آن جامعه تعیین میکند که صورت جدید چگونه تلفظ شود.
بنابراین در مثال شما، اگر ایرانیان «کِشتی» را بهطور عمومی و پایدار به کار میبرند، «کِشتی» از نظر فارسی امروز ایران تلفظ معتبر و پذیرفتهای است، حتی اگر «کَشتی» در گذشته یا در زبان/گویش دیگری وجود داشته باشد.
اگر بحث شما این است که آیا «اکثریت مردم یک کشور» بهتنهایی میتوانند تلفظ درست یک واژه را تعیین کنند، حتی وقتی از نظر ریشهشناسی تلفظ دیگری درستتر باشد، آن بحث کمی پیچیدهتر است.»
در زبان، «درست بودن» یک واژه دو معنای متفاوت دارد:
مثلاً فرض کنیم ثابت شود که در گذشته «کَشتی» بوده، ولی در فارسی ایران طی زمان مردم آن را «کِشتی» تلفظ کردهاند. اگر این تغییر عمومی و پایدار شده باشد، زبانشناس نمیگوید:
«مردم اشتباه میکنند، پس کِشتی غلط است.»
بلکه میگوید:
این اتفاق در زبانها بسیار عادی است. تلفظ بسیاری از واژهها در طول قرنها تغییر کرده، بدون اینکه زبان «غلط» شده باشد.
اما یک نکتهٔ ظریف وجود دارد: صرفِ اینکه عدهای یک واژه را متفاوت تلفظ کنند، فوراً آن تلفظ را معیار نمیکند. برای اینکه تغییر زبانی تثبیتشده محسوب شود، معمولاً باید گسترده، ماندگار و در جامعه پذیرفته شده باشد.
پس دربارهٔ مثال شما:
اگر جامعهٔ فارسیزبان ایران به شکل گسترده و پایدار «کِشتی» میگوید، «کِشتی» تلفظ معتبر فارسی ایران است؛ حتی اگر پژوهش تاریخی نشان دهد که تلفظ قدیمیتر «کَشتی» بوده است.
اگر بخواهید، میتوانم دقیقتر توضیح بدهم که چه زمانی میتوان گفت «اکثریت مردم یک جامعه حق دارند تلفظ یک واژه را تغییر دهند» و چه زمانی هنوز آن را «غلطخوانی» میدانیم.
علی میراحمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۴ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
منظور آنست که وقتی جمعی بر سر تلفظ واژه ای به اشتراک میرسند بهتر آنست که همان واژه به همان صورتی که جمع میخوانند خوانده شود و هیچ ایرادی ندارد
حتی اگر همه نسبت به اصل واژه تلفظی اشتباه هم بگویند از آنجا که به یک اشتراک جمعی رسیده و این واژه جا افتاده است درست میگویند!
ایران اجازه عبور کِشتی از تنگه هرمز نمیدهد یا اجازه عبور کَشتی؟!
شما امروز تصویر یک کِشتی را به هر ایرانی نشان بدهید و بگویید این چیست ؟
میگوید :کِشتی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۷ در پاسخ به بابک بامداد مهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۹:
آقا ول بکنید تبلیغ شجریان در پوشش حافظ را!
مردم گوش هوش دارند و خودشان می فهمند به آواز کدام خواننده ی صاحب سبک گوش بکنند مشهور است که شجربان ، سبک نداشت
بابک چندم در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۳۹ در پاسخ به علی میراحمدی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳:
@ علی میر احمدی
"همان کِشتی که همه میگویند صحیح است" !
نه خیر، گویا "همه" اشتباه می گویند!
درست آن کَشتی است برگرفته از "کَشتیگ" در زبان پارسی میانه.
کِشتی یعنی (تو) کاشتی، از کاشتن میاید...
سناتور سنتور در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۷ دربارهٔ فرخی یزدی » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۱۶:
دنیای ضعیف کش که از حق دور است
حق را بقوی می دهد و معذور است
بیهوده سخن ز حق و باطل چکنی
رو زور بدست آر که حق با زور است
#فرخی_یزدی
برو قوی شو اگر راحت جهان طلبی
که در نظام طبیعت ضعیف پامال است
#میرزا_علی_اکبر_آزادی#گلشن
بزرگمهر در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۵ در پاسخ به رضا دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۳:
با
از وجودم قدری نام و نشان هست که هست
وَرنه ازضعف در آن جا اثری نیست که نیست
با توجه به اینکه ضعف هم آثار زیادی میتواند ایجاد کند، معنی مصرع این میتواند باشد که : ضعف در من آثار زیادی باقی گذاشته است.
ورنه( غیر از این) از ضعف آثاری نیست که بجا نمانده باشد
علی میراحمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۵۵ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ - در رثای ابوالحسن مرادی:
دو تصویر ساخته شده توسط Ai ازین بیت در این لینک:
حسین مویدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۴۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - آغاز داستان:
از روزی که گنجور به روزرسانی شده است ویرایشگر درست کار نمی کند .
علی میراحمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳۲ - در رثای ابوالحسن مرادی:
هر چند بین زمانه رودکی و سبک خراسانی تا زمانه تفکر عرفانی و عرفان سرایی فاصله ای هست ولی نوعی عرفان زیرپوستی را درین شعر میتوان مشاهده کرد
علی میراحمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۸ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۸ - زمانه:
این بیت رودکی را بارها از زبان پدرم شنیده ام
شگفتا که شعری هزار سال پیش از قلم شاعری بر صفحه ای نقش بسته و امروز بر زبان هموطن او جاری میشود
«طی زمان و مکان ببین در سلوک شعر
کاین طفل یک شبه ره صد ساله میرود»حافظ
ره هزار ساله میرود!!
علی میراحمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۵۰ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۲۱ - بویِ جویِ مولیان آیَد هَمی:
یاد دارم که یکی از شبکه های تاجیکستان فیلمی قدیمی که بر اساس ماجرای معروف این شعر ساخته شده بود را پخش میکرد
علی میراحمدی در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۱ دربارهٔ رودکی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۱۰:
یکی از ویژگیهای سخن رودکی شیرینی خاص کلام اوست
سخن او طعم خاصی دارد که به جرات میتوان گفت در سخن هیچ شاعر دیگری نمیتوان یافت
کلام شیرین و حلاوت سخن او قافیه های غریب این قصیده را نیز در خود حل کرده است!
دکتر صحافیان در ۱۹ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۳۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۵:
دلبر زیبا! بیا و بگو که از عشق تو چه فایدهای بردهام؟ غیر از اینکه دانش و دینم هم از دستم رفته است!
۲-گرچه غم عشق دستاورد زندگیام را به باد فنا داده است، اما سوگند به خاک پای با ارزشت که پیمان عشق را نشکستم.(بر باد دادن سرمایه ها، ویرانی و ساختن دوباره کار عشق است- تمرکز دائمی)
۳- اگر چه مانند ذرهای ناچیزم، اما بنگر که در پادشاهی عشق و هواداری چهره زیبایت چگونه به خورشید رسیدم(ایهام:خورشید رویت- خورشید حقیقت- اشاره به آیین مهرپرستی و میترائیسم در ایران باستان)
۴- اکنون برایم شراب بیاور که در مدت عمرم، یک لحظه از روی آسایش برای خوشگذرانی ننشستهام.
۵- اگر درد عشق را نچشیدهای و از هشیاران هستی پند و نصیحت خود را به خاک نینداز که من مست عشقم و نمیشنوم.
۶- آری چگونه در برابر معشوق سر از خجالت بردارم؟! که خدمت شایستهای انجام ندادهام.
۷- حافظ در این عشق سوخت، اما آن یار مهربان مرهمی نفرستاد تا خاطر زخمیاش را التیام بخشد!
آرامش و پرواز روح
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱۸ روز قبل، شنبه ۲۴ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۴۶ در پاسخ به سیما.م دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » ترجیع بند: