یوسف شیردلپور در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۲۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۲۴:
درود بر همه عزیزان گنجوری
چه غوغایی کرده اند استادان احمد عبادی ومحمد موسوی و شجریان
اجرای خصوصی نرگس مست محشریست💐🌾
Fateme Zandi در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۹ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۲۵۳:
مولانا می فرماید
شادم، چون از اسباب شادی جهان آزادم.
شادم، چون منتظر شادی نیستم؛
حتی شادی را هم نمی خواهم!
شادی حقیقی و بی زوال آن شادی ای است که وابسته به بیرون و منوط به شرایط نباشد. شادی حقیقی از جنس رهایی است و از درون می جوشد. شادی حقیقی بال پرواز ماست تا بی کران عالم تجریدو معنویت ، رها از همه تعلقات دنیایی
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
مولوی:
بشنو این نی چون شکایت می کند
وز جدایی ها حکایت می کند
کز نیستان تا مرا ببریده اند
از نفیرم مرد و زن نالیده اندزرین کوب:
با تو ای نی، جان ما را خوش دمی است
کاین دم تو جانفزای عالمی است
از دم تو بوی روح آید به ما
هر دم از آن، صد فتوح آید به ما...
از نیستان گر جدا گشتی، چه غم
کان نیستان در وجودت هست، هم
چون وجودت از وجود "خود" تهیست
آنکه در تو می دمد هم جز تو نیست
این "خودی" خودبارگان را درخورست
بیخودی، خود داستانی دیگرست
هر که چون تو از وجود خویش رست
در وجود اوست یکسر هر چه هست.
(آفتاب معرفت، 1385، 548)
https://telegram.me/Zarrinkoub
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
بشنو از نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکند....مقصود مولانا از نی همین سازِ دلنوازِ بادی است که او را به نَفَس و دَم مینوازند. بدلیل آنکه مولانا خود موسیقی میدانسته و با این ساز اُنس و علاقهی وافر و تمام داشته و آنرا در غزلیات وصفی جامع کرده است از قبیل:
ای درآورده جهانی را ز پای
بانگ نای و بانگ نای و بانگ نایواین نی تمثّل است و مُراد بدان، در حقیقت خودِ مولاناست که از خود و خودی تُهی است و در تصرّف عشق و معشوق است، خواه شمس تبریز و خواه حسامالدین چلبی و یا در قبضه تقلیب خداست که آن هم بنظر مولانا از عشق و معشوقِ وی جدا نیست زیرا این معلوم و مُسلّم است که مولانا پیش از آنکه پیمانهی جانش از عشق شمس لبریز شود شعر نمیسرود و زبان به سخن منظوم نمیگشود و پس از آن، شاعری آغاز کرد و سرود عاشقانه درپیوست و جهانی را بآهنگ عشق برانگیخت و در حلقهی سماع کشید و برقص آورد. پس محرّک او در بیان این اَسرار، عشق یا معشوق بود که این هر دو با حق متّحد و یگانهاند و این شعر و نوای روحانگیز که از گلوی وی بر میآید از او نیست بلکه عشق یا معشوق است که بزبان او سخن میگوید و بر پردههای گلویش آهنگ شرربار میریزد و هرچه او بگوید یا بسراید، خواه لطف باشد یا قهر، ترانهی وصال باشد یا نالهی دردآمیز فراق، پند و نصیحت و قولِ لیّن باشد یا تقریع و توبیخ، همه گفتهی عشق و تعلیم معشوق است و این رشته را عشق بر گردن وی افکنده و بی اختیار او را تا آنجا که خاطرخواه اوست میکشاند.
و ما از روی روایاتِ افلاکی و دیگران و بشهادت قرائنی که در مثنوی هست میدانیم که مولانا این منظومهی آسمانی را بی سابقهی تفکّر و اِعمال رویّه در مدت ده سال یا بیشتر، میسروده و حسامالدین چلبی مینوشته است و تنها بر اثر هیجان و سوزش دل و جوشش معانی از باطن خود، مثنوی را به نظم آورده و مانند شاعران دیگر از روی تامُّل و تفکّر و نسخه کردن ابیات و دخل و تصرّف، این نظمِ نوآیین را انشا نکرده است و از این رو خود را به "نی" که از خود تهی و از دَم و نفسِ نایزن، پر است تشبیه میکند و همین مضمون را در مثنوی و غزلیات، مکرّر میآورد؛ چنانکه هیچ جای شک باقی نمیماند که مقصود از نی همین سازِ مشهور است نه قلم و نه قلمِ اعلی و نه حقیقتِ محمّدی و نه هیچ چیزِ دیگر و اینک شواهدی از مثنوی و غزلیات:
ما چو ناییم و نوا در ما ز تست
ما چو کوهیم صدا در ما ز تستبحقِّ آن لبِ شیرین که میدمد در من
که اختیار ندارد به ناله این سُرناشرح مثنوی شریف، بدیعالزمان فروزانفر
@shekoftandaraftab
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
بشنو این نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکنداز این نی بشنو که چگونه از فراق سخن میگوید و از جداییها و ایام هجران شکوه میکند. نی، تمثیلی است از انسان کامل و ولّی واصل. اینکه نی رمزی از وجود انسان تلقی شود پیش از مولانا هم در نزد صوفیان معمول بوده است، از آن جمله شیخ احمد غزالی در رساله بوارق یک جا به نی (= قَصَب) اشاره میکند و آنرا رمزی از ذات انسانی میشمرد. همچنین در حدیقه سنائی و در ذیل اوحدالدین رازی بر سیرالعباد سنائی هم اشارتهایی به درد و سوزِ نی و ارتباط آن با احوال انسانی هست. شارحان مثنوی منظور از نی را انسان کامل دانستهاند. از آن جمله عبدالرحمن جامی و یعقوب چرخی و اسماعیل انقروی. نیکلسون با الهام از شارحان پیشین میگوید: نمیتوان تردید کرد که نی بطور کلی روح ولی یا انسان کامل را مینمایاند که به سبب جدایی از خود از «نیستان»، یعنی آن عالم روحانی که در مرتبه پیش از وجود مادّی آنجا وطن داشت، نالان است و در دیگران نیز همین اشتیاق را به وطن حقیقیشان زنده میسازد. دیگر اینکه نی به خصوص در اینجا یا کنایه است از حسامالدین (که شاعر با او عارفانه یکی است) یا نشانی است از خود شاعر که وجودش از نفخه الهی پُر است و آن را در قالب نغمه و ترانه جاری میسازد. این استعاره هم در دیوان شمس و هم در مثنوی فراوان آمده است. در اینجا مناسب است که پیرامون اصطلاح انسان کامل توضیحی به اختصار آورده شود: بحث انسان کامل یکی از پردامنهترین مباحث عرفانی است که با عرفان و تصوّف ابنعربی قرین شده است. و زان پس این تعبیر در میان اهل عرفان و تصوّف رواج یافت تا بدانجا که رسالات مفردهای در این باب نگاشته شد. ابنعربی در فصوص الحکم، فصّ آدمی به نحو مبسوطی در این زمینه، بحث کرده است. او انسان را کون جامع میداند. زیرا کون در اصطلاح عرفا عبارت از عالم هستی است. یعنی انسان، زُبده و سُلافة هستی است. و انسان در واقع روحِ عالم، و عالم، جسد اوست. یعنی جهان بدون در نظر گرفتن انسان، کالبدی است مرده و جامد. از اینرو ابن عربی گوید: فَاِنَّهُ لَوْ لَمْ یَکُنْ مَوْجُوداً بِه کانَ کَجَسَدٍ مُلْقیً لا روحً فیه. بدین سان انسان کامل را نسخه تامه عالم دانستهاند. چنانکه عزیزالدین نسفی گوید: بدان که هرچیز در عالم کبیر اثبات میکنند باید که نمودار آن در عالم صغیر باشد تا آن سخن، راست بُوَد. از جهت آنکه عالم صغیر، نسخه و نمودار عالَم کبیر است. و هر چیز که در عالم کبیر هست در عالم صغیر نمودار این است. شیخ محمود شبستری در بیان مقام انسان کامل گوید:
یکی ره برتر از کون و مکان شو
جهان بگذار و خود در خود جهان شوشیخ محمّد لاهیجی (از عرفانی قرن نهم) در توضیح بیت فوق گوید: بدانکه انسان، منتخب و نسخه جمیع عوالم روحانی و جسمانی است. باز ابن عربی گوید: وَ هوَ لِلْحقِّ بَمُنْزِلَهِ انسانِ الْعینِ مِنَ الْعَینِ یَکُونُ بِهِ النَّظَرُ. «نسبت انسان به حضرت حق تعالی، نسبت مردمک چشم است با چشم. و دیدن بدان حاصل آید.» اما نشانهها و ویژگیهای انسان کامل را اینگونه گفتهاند: انسان کامل، آنست که او را چهار چیز به کمال باشد: اقوال نیک و افعال نیک و اخلاق نیک و معارف. تشبیه انسان کامل به نی از آنروست که درون او از تعلّقات دنیوی و هواهای نفسانی تهی است. همانطور که نی تو پُر، دمِ نایی را منعکس نمیکند، انسانی هم که درونش آکنده از هواجس نفسانی و تعلقات دنیاوی باشد نمیتواند دم الهی را منعکس کند. از مولانا در این بیت فراق انسان از اصل خود را با بیانی تمثیلی و مهیّج بازگو کرده است. صورت مشهور بیت مورد بحث اینست:
بشنو از نی چون حکایت میکند
از جداییها شکایت میکندولی در نسخههای خطی سده هفتم بخصوص نسخة معتبر و عتیق قونیه بدین صورت آمده است:
بشنو این نی چون شکایت میکند
از جداییها حکایت میکندمرحوم نیکلسون وقتی که به نسخههای سده هفتم دست یافت روایت قدیمی و غیر مشهور بیت اول مثنوی را نیز در شرح خود آورد با وجود آنکه اسناد معتبر صحت روایت غیرمشهور بیت یاد شده را تأیید میکند روایت مشهور آن، مولویوارتر است و به دل بیشتر مینشیند. الله اعلم.
شرح مثنوی - کریم زمانی
@shekoftandaraftab
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱ - سرآغاز:
بشنو از نی را چو مولانا سرود
هر کس اش داد از درون جان درودبخردی گفت این نوای خلقت است
کز سپهر آید به سوی ما فرودعارفی گفتا نه، روح قدسی است
کاین چنین بر عالم ما پر گشوددیگری گفتا که آن دانای راز
زین سخن لوح و قلم را می ستودهم بر این سان نسل ها و نسل ها
عقل ها در راز و رمزش آزمودبا گذشت قرن ها و قرن ها
هر کس اش رمز و اشاراتی فزودمن برآنم کان ضمیر تابناک
هم به وحی القلب از دل می شنودکز پس آن روزگار آید پدید
بانگ نایی از کران زنده روداین اشارات زان بشارت می دهد
آذرخشی از میان ابر و دودگوش بر نای کسائی نه دلا
تا بدانی آن اشارت ها چه بود@reza_et43
محمدرضا شفیعی کدکنی بهمن ۱۳۸۲ – تهران
علی خ در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۳۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۰۲:
من این بیت را خیلی دوست داشتم😇😇😇
این عشق را زوال نباشد به حکم آنْک
ما پاکْدیدهایم و تو پاکیزه دامنی
ahmad aramnejad در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰:
بادرود و عرض ادب معنی مصراع زیر چیست؟
گر به میدان لاشه تازد ، رخشِ رستم کِی شود
احمد خرمآبادیزاد در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷۴:
در بارۀ واژه سلیمان
به استناد شعرهای زیر، واژۀ «سلیمان» در ادبیات ایران به معنی «بسیار زیبا» و «سرآمد» به کار رفته است.
1- «سلیمانِ گل»
در بن بید اَر فگند مسند جمشید میْ/بر سر باد آورند تخت سلیمانِ گل (اوحدی مراغهای)
جام جم از دست منه زانکه زود/باد بَرَد تخت سلیمانِ گل (جلال عضد)
گر از بالِ پری بود سلیمان را چتر/شهپر بلبل ما چتر سلیمانِ گل است (صائب تبریزی)
زند تا به کهسار، دی را شبیخون/سلیمانِ گل، عرض لشکر نماید (حزین لاهیجی)
2-«سلیمانِ سخن» (سرآمد سخنوران)
خاتم حجت در انگشت سلیمان سخن/افترا کردن بدو درگیرد از دیو و پری (انوری)
سلیمان سخن در منطق الطّیر/که آنکس بوسعید است و ابوالخیر (عطار نیشابوری)
من همان مور ضعیفم سخنم پای ملخ/که برم تحفه به نزدیک سلیمانِ سخن (خواجوی کرمانی)
دیو سانم کرد در شیشه سپهر شیشه رنگ/نطقِ من دست سلیمان سخن را خاتمی (فصیحی هروی)
مورم اما ز شکر ریزی گفتار بلند/مسند از دست سلیمانِ سخن یافتهام (صائب تبریزی)
بود اگر تخت سلیمان را روان بر باد حکم/بر نفس فرمانروا باشد سلیمان سخن (صائب تبریزی)
ز معنی، لفظ می سازد مُسَخَر مُلک دلها را/سلیمانِ سخن را خاتم فرمان بود معنی (حزین لاهیجی)
یادآوری:–این معنیها برای نخستین بار به ثبت میرسند.
محمدحسین مسعودی گاوگانی در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۰۳ در پاسخ به خهتساز دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:
ایرانیان قدیم روز دهم هر ماه را آبان می نامند. از اول ماه آبان تا روز آبان در بهمن ماه، سد روز یا صد روز است و تنها حالتی که فاصله از اول ماه همنام تا روز همنام ۱۰۰ روز باشد همین حالت است. لذا بعنوان سده جشن گرفته می شد.
در این لینک، توضیح بیشتری است
https://www.instagram.com/p/CZXcgkfqkHP/?stkn=MTl6cHJjM2lvdjBxcA==
سناتور سنتور در ۱۸ روز قبل، چهارشنبه ۸ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۲۲ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۷۶۳:
چو نرگس از خجالت سر به زیر افگندگی دارم
چو قمری طوق بر گردن نشان بندگی دارم
بلبل کابلی
اگر از خدمتت دورم به دل شرمندگی دارم
چو قمری طوق بر گردن نشان بندگی دارم
اگر از طاق ابرویت بیفتم بر نمی خیزم
اگر از آسمون افتم امید زندگی دارم
لاادری
ما و قمری خانه زاد سرو دلجوی توایم
مدّتی شد در گلو داریم طوق بندگی حاجی گیلانی
با همه سنجیدگی بی قدر و مقداریم ما
چون ترازوی دیار قحط، بیکاریم ما
نه به کار خویش آیم ، نه به کار دیگران
چون چراغ روز می سوزد مرا این زندگی
ما و قمری خانه زاد سرو دلجوی توایم
مدّتی شد در گلو داریم طوق بندگی
حاجی گیلانی
قمریان را گرچه طوق بندگی بر گردن است
سرو با آزادگی چون بندگان افتاده است
صائب تبریزی
به امید رهایی با تو حال خویش میگفتم
تو هم یک حلقه افزودی به زنجیر من ای قمری
صائب تبریزی
حسن زندانی بود در حلقه فرمان عشق
طوق قمری سرو را انگشتر پا می شود
حلقهٔ ماتم شود بر سرو طوق قمریان
قد موزون تو در گلشن چو پیدا می شود
صائب تبریزی
به طوق بندگی ، مخصوصی ، از خیل گرفتاران
چه منّتهاست از جانان ، تو را برگردن ای قمری
چه می فهمی گریبان چاکی حسرت نصیبان را ؟
که با معشوق داری جا ، به یک پیراهن ای قمری
حزین لاهیجی
ز زنجیری که عشق انداخت بر پای من ای قمری
فتاد آخر ترا هم حلقهای بر گردن ای قمری
جویای تبریزی
نه چون سرو است آزادی مرا زین گلشن ای قمری
که دارم چون تو طوق بندگی بر گردن ای قمری
مشتاق اصفهانی
تو را سر حلقهٔ عشاق اگر خوانند جا دارد
که دایم بر فراز سرو داری مسکن ای قمری
تعجب دارم از طوق گلوی نغمه پردازت
که از یک حلقه زنجیر خیزد شیون ای قمری
نسیم بی ادب را می نهادم بند بر گردن
سر این طوق اگر می بود در دست من ای قمری
صائب تبریزی
بست طوق بندگی راه نفس بر قمریان
دست تا کی در بغل ز امساک باشد سرو را ؟
دار و گیر حسن از عشق است در هر جا که هست
طوق قمری حلقه فتراک باشد سرو را
صائب تبریزی
دل نظرگاه خدا از ترک عصیان می شود
چون هوا مغلوب شد تخت سلیمان می شود
سرو را از طوق در زنجیر قمری می کشد
در خیابان که قد او خرامان می شود
صائب تبریزی
طوق قمری سرو را گردید طوق بندگی
تا به سیر گلشن آمد قامت دلجوی تو
صائب تبریزی
نشستن بر سر سرو این نه شرط دوستی باشد
به دشمن چون توگستاخی کندکی دشمن ای قمری
بلند اقبال را دائم بود این آرزو در دل
که باشد چون تو با سرو خود اندر گلشن ای قمری
بلند اقبال شیرازی
چنان در بند غم باید بخود بالیدن ای قمری
که چون نی هر دمت طوقی فتد در گردن ای قمری
مرا طوقیست در گردن ، ز سرو نازک اندامی
که در بند غمش از خویش نتوان رفتن ای قمری
واعظ قزوینی
دکتر حافظ رهنورد در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۵۴ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۷:
"چه کنم؟" در مصراع اول بیت دوم به معنای "میخواهمش چه کنم" است.
این خرقهی ریایی را پاره میکنم. میخواهمش چه کنم وقتی برای روح من گران جانی و سنگینی میآورد.
طوری این بیت را پس از بیت اول سروده که انگار این دلق ریایی مانع همنشینی با یار است و هم مانع مستی و راستیست.
فاتح در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۴ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » فی التوحید باری تعالی جل و علا » فی التوحید باری تعالی جل و علا:
با سلام
این شعر طبق تصحیح آقای شفیعی کدکنی 244 بیت هست که یعنی 179 بیت آن حذف شده است. لطفا اصلاح گردد.
Mahmood Shams در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ ایرج میرزا » مثنویها » شمارهٔ ۱۴ - جواب به خردهگیر:
مصداق بارز غربزدگی کوتاه فکری و سطحی نگری ایرج میرزا
بلایی که بر سر زنان غرب آمده با واژه ای جذاب و فریبنده ای بنام آزادی ( کالایی شدن ) زنان
امیر رحیمی در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۰۰ دربارهٔ نصرالله منشی » کلیله و دمنه » باب الفحص عن امر دمنة » بخش ۴:
نسخه صوتی با توضیح و تحلیل نرم افزار بله
کانال «کلیله»
کسی دوست داشت کلمه کلیله رو سرچ کنه میاد
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۹۴:
ز نفیِ ما و من ، اثباتِ حق در گوش میآید
عادل مؤمن نژاد در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۴۹ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
استاد شجریان یه اجرای دیگه هم دارند برای این غزل .یک اجرا در سه گاه ، شب یلدا ۱۳۵۶ که به شیرین دهنان شناخته میشه
شهیاد شرقی در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۳:
به نظرم در بیت دوم منظور این است که کوه سنجاب پوشید و ابرها به پوست سنجاب تشبیه شده اند
«ز رنگ میغ و ز برگ شکوفه پنداری»
«زمین حواصل پوشید و آسمان سنجاب»
بزرگمهر در ۱۹ روز قبل، سهشنبه ۷ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۴۱ در پاسخ به قطره … دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۶:
به نظر میرسد در بیت پنجم ، منظور از جامه جان، جسم باشد که جان را در بر گرفته است. کی گفته است جامه جان از نور است؟!
رضا از کرمان در ۱۷ روز قبل، پنجشنبه ۹ مهر ۱۴۰۵، ساعت ۰۸:۵۱ در پاسخ به ahmad aramnejad دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۰: