ابراهیم محسنی آهوئی در ۱۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۴ در پاسخ به نگار عبدی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:
سلام و عرض ادب،
کشاند در مصرع اول، به معنی قلاب زدن و بالا بردن میش است. حالا لطفا به استعارهها توجه بفرمایید:
نمیخواهی نفس اماره بالسوء تو از تو ستانده شود (استعاره کشتن میش) تا در ملکوت حضرت دوست ترفیع و منزلت یابی (استعاره کشاندن)؟
نمیخواهی این نفخ عفن از تو ستانده شود (استعاره گرفتن نفس میش) و به جایش با نفخ پاک الهی فربه شوی (استعاره دمیدن در زیر پوست میش)؟
اگر از من بپرسید، صادقانهترین پاسخم این است که حاضرم از تمام آنچه هستم و دارم برای رسیدن به چنین مقامی دست بکشم.
ابراهیم محسنی آهوئی در ۱۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۴ در پاسخ به سید میثم تمار دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶۵:
میثم عزیز،
دو بیت مورد اشارهات، عالیترین فراز این غزل است، در ادامه خواهی دانست چرا چنین است:
قصابان، میش را که ذبح میکنند، لاشه را بر قلابی فلزی میکشند. و ضمنا، وقتی نفس گوسفند رفت و جانش گرفته شد، پوست پایش در کنار سم را شکاف کوچکی میدهند و با فوت در زیر پوست حیوان میدمند تا پوست سریع از گوشت جدا شود.
ای انسان! از چه میهراسی! اگر خداوند جانت ستاند، برای این است که تو را ترفیع و منزلت دهد و اگر این نفس عفن را از تو ستاند، دم و نفس پاک ملکوت در تو دمیده خواهد شد.
این دو بیت حقیقتاً مرا تا مرز فنا مجذوب میکند! آیا ممکن است آدمی به چنین مقام تسلیم و رضا و توکل دست یابد؟ نمیدانم! شاید! اما نه برای من کمترین
Fateme Zandi در ۱۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۳ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۴ - وسوسهای کی پادشاهزاده را پیدا شد از سبب استغنایی و کشفی کی از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری و سرکشی میکرد شاه را از راه الهام و سر شاه را خبر شد دلش درد کرد روح او را زخمی زد چنانک صورت شاه را خبر نبود الی آخره:
شرح و تفسیر ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
بیت 4759
چون مسَلّم گشت بی بَیع و شِرا / از درونِ شاه در جانش جِرا
چون بدون هیچ خرید و فروشی ، یعنی مستقیماََ از درون شاهِ چین برای شاهزادۀ دوم بهره ای روحانی مقرّر شد . یعنی شاه چین از طریق تصرّفاتِ باطنی قلب شاهزادۀ دوم را با فتوحاتی ربّانی گشایش داد و او را به مقاماتی چند از مقامات معنوی رسانید . ( بَیع = فروختن ، در اینجا یعنی بی واسطه / شِرا = همان شِراء به معنی خریدن است ، در اینجا یعنی بی واسطه / جِرا = مخفّفِ اجراء به معنی مستمری و مقرّری ) [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 4760
قُوت می خوردی ز نورِ جانِ شاه / ماهِ جانش همچو از خورشید ، ماه
همانطور که ماه از خورشید کسب نور می کند . ماهِ جانِ شاهزاده نیز از انوار شمسِ جان شاه نور معنوی می گرفت . [ ماهِ جان = جان شاهزاده که همچون ماه بود ، همانطور که ماه از خود نور ندارد . نور معنوی شاهزاده از خودش نبود بلکه از شمسِ وجود شاه چین بود . ]
بیت 4761
راتبۀ جانی ز شاهِ بی نَدید / دَم به دَم در جانِ مستش می رسید
هر لحظه از سوی آن شاه بی نظیر ، رزقی معنوی به جانِ مست شاهزاده می رسید . [ راتِبه = مقرّری ، مستمرّی ، در اینجا رزق معنوی که مستمرّاََ برسد / ندید = همتا ، نظیر ]
بیت 4762
آن نَه که ترسا و مُشرِک می خورند / زآن غذایی که ملائک می خورند
البته این رزق از آن نوع رزقی نیست که کافر و مُشرک می خورند . یعنی رزق مادّی و دنیوی نیست . بلکه رزقی است که فرشتگان می خورند . یعنی طعام روحانی و رزق معنوی است . [ «ترسا» در اینجا به معنی کافر آمده است . ]
بیت 4763
اندرونِ خویش استغنا بدید / گشت طُغیانی ز استغنا پدید
در دلِ شاهزاده حالت استغنایی پدیدار شد . یعنی چون هر روز از طرف آن مرشد الهی (شاه چین) برای شاهزاده فتوحاتی ربّانی می رسید . شاهزاده دچار عُجب و خودبینی شد و پنداشت که این همه فتوحات و اشراقات از خودِ اوست . پس دچار استغنا شد . یعنی خود را از تصرّفات معنوی آن مرشد ربّانی بی نیاز احساس کرد و در نتیجه سر به عصیان و نافرمانی نهاد . [ در آیه 6 و 7 سوره علق آمده است « همانا انسان راه طغیان رود آنگاه که خود را بی نیاز بیند » ]
بیت 4764
که نَه من هم شاه و هم شَه زاده ام ؟ / چون عِنانِ خود بدین شَه داده ام
شاهزاده با حالت غرور پیش خود گفت : مگر نه اینست که من خود ، هم شاه هستم و هم شاهزاده ؟ چرا عِنان اختیارم را به این شاه (شاه چین) سپرده ام ؟
بیت 4765
چون مرا ماهی بر آمد با لُمَع / من چرا باشم غُباری را تَبَع ؟
حال که ماهِ تابنده ای بر من طلوع کرده است . یعنی حال که ماهِ حقیقت مستقیماََ بر من طالع شده است . چرا باید از گرد و غُباری تیره پیروی کنم ؟ یعنی چرا باید مطیع شاه چین باشم ؟ [ لُمَع = انوار ، روشنی ها ، درخشش ها ، پرتوها / تَبَع = پیرو ]
بیت 4766
آب در جویِ من است و وقتِ ناز / نازِ غیر از چه کشم من بی نیاز ؟
حال که وقت با من یار و همراه است و وقتِ ناز کردن من است . چرا بی آنکه نیاز به غیر داشته باشم . نازِ غیر را بکشم ؟ [ «آب در جوی داشتن» ضرب المثلی است در کامیابی و نیکبختی ( امثال و حکم ، ج 1 ، ص 6 ) ]
بیت 4767
سر چرا بندم ؟ چو دردِ سر نماند / وقتِ رویِ زرد و چشمِ تَر نماند
وقتی که سرم درد نمی کند چرا بیهوده دستمال ببندم ؟ دیگر وقت رنجوری و گریانی ام سپری شده است . یعنی من که نیازی به شاه چین ندارم چرا مرید او باشم ؟
بیت 4768
چون شِکرلب گشته ام ، عارض قمر / باز باید کرد دکّانِ دگر
حال که شیرین گفتارم و زیبا رُخسار ، باید دکّانی برای خود بگشایم . [ عارض قمر = آنکه رخساره ای همچون ماه دارد ، مجازاََ به معنی زیبا رخسار / «باز کردن دکّان» تعبیری است طنز آمیز برای مدّعیان دستگیری و ارشاد خلق الله ]
بیت 4769
زین منی چون نَفس زاییدن گرفت / صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت
چون از این احساس غرور و خودبینی نَفس امّاره شاهزاده بالیدن گرفت . صدها هزار سخن یاوه و دعویِ بی اساس بر زبانش جاری شد . [ ژاژ خاییدن = یاوه گویی کردن / زاییدن نَفس = یعنی نفس امّاره او بدی هایی را متولّد کرد ]
بیت 4770
صد بیابان زآن سویِ حرص و حسد / تا بدانجا چشمِ بَد هم می رسد
ظاهراََ از مولانا سؤال شده مگر ممکن است که شاهزاده این همه محبّت و نوازش از طرف شاه چین ببیند و راه ناسپاسی و نمک ناشناسی پیشۀ خود کند ؟ مولانا جواب می دهد : البته که ممکن است . زیرا چشم بد حتّی می تواند کسانی را که صد میدان از حرص و حسد دور هستند تحت تأثیر قرار دهد . یعنی آن شاهزاده به جهت تقرب به شاه ، محسودِ بَددلان شد و در نتیجه عُجب دامن او را گرفت و به بیراهه اش برد . [ اهل سلوک باید بدانند که این دو صفت مذموم (حرص و حسد) در هر موقفی از مواقف سلوک می تواند سالک را اسیر خود کند . ]
بیت 4771
بحرِ شَه که مرجعِ هر آب ، اوست / چون نداند آنچه اندر سیل و جُوست
دریای وجود شاه که هر آبی بدان رجوع می کند . چگونه ممکن است که از درون سیل و جویبار آگه نباشد ؟
بیت 4772
شاه را دل ، درد کرد از فکرِ او / ناسپاسیِّ عطای بِکرِ او
شاه چین از افکار فاسده و ناسپاسی های شاهزاده نسبت به بخشش های تازه و بدیع او به درد آمد و آزرده خاطر شد .
بیت 4773
گفت : آخِر ای خَسِ واهی ادب / این سزایِ دادِ من بود ؟ ای عجب
شاه در باطن خود بدان شاهزادۀ گستاخ خطاب کرد که : ای فرومایه نافرهیخته . آیا جواب آن همه عطا و بخشش من این بود ؟ واقعاََ که جای شگفتی دارد . [ واهی ادب = نافرهیخته ]
بیت 4774
من چه کردم با تو زین گنجِ نفیس ؟ / تو چه کردی با من از خویِ خسیس ؟
آخر من با این گنج گرانبها در حق تو چه کردم ؟ و تو با صفت رذیلانه ات در حق من چه کردی ؟ یعنی من گنج گرانبهای وجودم را بی دریغ نثارت کردم باشد که به تعالی روحی نائل شوی . و آن وقت تو با صفات پستِ خود چه جفاهایی که در حقم روا نداشته ای ؟
بیت 4775
من تو را ماهی نهادم در کنار / که غروبش نیست تا روزِ شمار
من در آغوش تو ماهی تابان بنهادم که تا یَوُم الحساب (روز قیامت) افولی ندارد . [ «ماه» در اینجا کنایه از ایمان و اعمال صالحه است ]
بیت 4776
در جزایِ آن عطایِ نورِ پاک / تو زدی در دیدۀ من خار و خاک ؟
امّا تو به سزای انوار معنوی پاکی که به تو عطا کردم . در چشم من خارِ خلندۀ کفران زدی و خاک تیرۀ طغیان پاشیدی .
بیت 4777
من تو را بر چرخ گشته نردبان / تو شده در حَربِ من تیر و کمان
من برای تو نردبان عروج به سویِ مراتب عالیۀ آسمانی شدم . در حالی که تو در پیکار با من به تیر و کمان مبدّل شدی . [ حَرب = جنگ ، پیکار ]
بیت 4778
دردِ غیرت آمد اندر شَه پدید / عکسِ دردِ شاه اندر وی رسید
خلاصه در وجود شاه چین درد غیرت پدیدار شد و انعکاس این درد ، شاهزاده را تحت تأثیر قرار داد .
بیت 4779
مرغِ دولت بر عِتابش برطپید / پردۀ آن گوشه گشته بردرید
بر اثر عتاب قهرآمیز شاه ، پرندۀ اقبال شاهزاده پریشان و پُر تاب شد . یعنی بختش فرو خفت و حجاب باطن او را که از اطاعت شاه تن زده بود پاره کرد .
منظور بیت : قهر شاه ، راز درون شاهزاده را بَرملا کرد .
بیت 4780
چون درونِ خود بدید آن خوش پسر / از سیه کاریِّ خود گَرد و اثر
وقتی که آن پسرِ زیبا (شاهزاده) در ضمیر خود به سبب گناه و کارِ زشتی که مرتکب شده بود . تیرگی غبار و نشانی دید . [ ادامه معنا در بیت بعد ]
بیت 4781
آن وظیفۀ لطف و نعمت کم شده / خانۀ شادیِّ او پُر غم شده
متوجّه شد که مقرّری معنوی و رزق همیشگی روحانی او کاستی گرفته است و خانۀ شادیِّ او آکنده از غم شده است . ( وظیفه = مقرّری ، مستمرّی ) [ خیالات فاسده و اوهامِ خبیثۀ شاهزاده خود به خود در ضمیر روشن پادشاه منعکس شد و قلب پاک او را به درد آورد . زآن پس فیض متواتر و نعمت بی فتور شاه بر شاهزاده کاستی گرفت . همین بود که صفای باطن شاهزاده به تیرگی و انکدار گرایید و غم و اندوه جای نشاط و شادمانی او را بگرفت . ]
بیت 4782
با خود آمد او ز مستیِّ عُقار / زآن گُنه گشته سرش خانۀ خُمار
شاهزاده ناگهان از مستیِ شرابِ خودبینی بهوش آمد و بر اثر احساس گناه دچار کلافگی و پریشانی شد . یعنی وجدان او احساس ندامت کرد و ندامت موجبِ پریشانی او شد . [ عُقار = شراب / خُمار = کلافگی و سردردی که بر اثر زوال حالت مستی پیش آید ]
بیت 4783
خورده گندم ، حُلّه زو بیرون شده / خُلد بر وی بادیه و هامون شده
حالِ شاهزاده مانند حال حضرت آدم (ع) بود که گندم بهشت را خورد و جامه های بهشتی از تنش به در آمد . و بهشت در نظرش همچون بیابان و صحرا جلوه کرد . ( حُلّه = جامه ، پارچه لطیف / خُلد = بهشت ، در اصل به معنای جاوانگی است که از اوصاف بهشت محسوب می شود / بادیه = بیابان ) [ مصراع اوّل اشاره دارد به آیه 22 سورۀ اعراف که می گوید : آدم و حوّا بر اثر خوردن از شجرۀ ممنوعه (گندم) لباسهای تنشان فرو افتاد . این مطلب نشان می دهد که آن دو در بهشت جامه بر تن داشتند . در حالی که به روایت تورات برهنه بوده اند . ]
بیت 4784
دید کآن شربت وَرا بیمار کرد / زهرِ آن ما و منی ها کار کرد
شاهزاده دید که شراب خودبینی او را دچار بیماری اخلاقی کرده است و زهرابۀ آن خودبینی ها و منم منم کردن ها تأثیر خود را گذاشته است .
بیت 4785
جانِ چون طاووس در گُلزارِ ناز / همچو جغدی شد به ویرانۀ مَجاز
در نتیجه جانِ لطیف او که همچون طاووس در گلستان حقیقت می خرامید . به صورت جُغدی درآمد که در ویرانکدۀ عالمِ مَجازی و موهوم سکنی گرفتن .
بیت 4786
همچو آدم دور ماند او از بهشت / در زمین می راند گاوی بهرِ کشت
او همچون آدم (ع) از بهشت دور افتاد و برای کِشت بر روی زمین گاو می راند . [ در روایات و قصص آمده است که چون آدم (ع) به زمین هبوط کرد گرسنه شد و از خداوند طعام خواست . خداوند جبرئیل را با هفت دانه گندم نزد آدم فرستاد . آدم بدو گفت : اینها چیست ؟ جبرئیل گفت : این همان چیزی است که تو را از بهشت راند . آدم گفت : با این دانه ها چه کنم ؟ جبرئیل گفت : آن را بر زمین بیفشان . او افشاند و بیدرنگ از زمین برویید . بدینسان کاشتن بذر (زراعت) برای آدم و اعقاب او یادگار ماند ( تاریخ طبری ، ج 1 ، ص 128 ) ]
بیت 4787
اشک می راند او که ای هندویِ زاو / شیر را کردی اسیرِ دُمِّ گاو
شاهزاده اشک می ریخت و می گفت : ای هندویِ ماهر ، یعنی ای نَفس امّاره ، شیرِ جانم را اسیر دُمِ گاوِ تنم کردی . ( زاو = ماهر ، چابک دست ، نیرومند ) [ مصراع دوم کنایه است از این که عزیزی را به ذلّت افکندن ]
بیت 4788
کردی ای نَفسِ بَدِ باردنَفَس / بی حِفاظی با شَهِ فریادرس
ای نَفسِ پلید که نَفَسی سرد و نحس داری . در برابر شاهِ فریادرسِ ما گستاخی کردی . [ بارِد نَفَس = آنکه نفسی سرد دارد / بی حِفاظی = گستاخی ، بی شرمی ]
بیت 4789
دام بگزیدی ز حرصِ گندمی / بر تو شد هر گندمِ او کژدُمی
به طمعِ گندم ، دام را برگزیدی . در نتیجه ، هر دانه گندم در برابر چشم تو به صورت عقربی جلوه کرد .
بیت 4790
در سرت آمد هوایِ ما و من / قید بین بر پایِ خود پنجاه مَن
حال و هوای خودبینی به سرت زد . اینک زنجیر پنجاه منیِ نفسانیّات را بر پای روح خود تماشا کن . [ «من» در مصراع اوّل ، ضمیر اوّل شخص است و در مصراع دوم ، به معنی مقدار وزن . ]
بیت 4791
نوحه می کرد این نَمط بر جانِ خویش / که چرا گشتم ضِدِ سلطانِ خویش ؟
شاهزاده بر جانِ خود بدون روش می گریست که چرا با شاهِ خویش در ستیز شدم ؟ [ نَمَط = طریقه ، روش ]
بیت 4792
آمد او با خویش و ، استغفار کرد / با اِنابت چیزِ دیگر یار کرد
شاهزاده به خود آمد و خواهانِ آمرزش شد . و چیز دیگر هم به توبۀ خود افزود . یعنی درد و سوز حقیقی و نیّت پاک را نیز به توبه اش افزود تا آن توبه فقط لقلقۀ لسان نباشد . البتّه آن شاهزادۀ نادم هر چه تضرّع و تذلّل کرد آن حال خوش اوّل بدو بازنگشت . [ اِنابت = توبه و بازگشت ]
بیت 4793
درد ، کآن از وحشتِ ایمان بُوَد / رحم کن کآن در ، بی درمان بُوَد
دردی که ناشی از بیمِ زوالِ ایمان است . به صاحب آن درد رحم آور . زیرا که آن درد را درمانی نیست .
بیت 4794
مر بشر را خود مَبا جامۀ درست / چون رهید از صبر ، در حین صدر جُست
کاش که آدمی لباس شایسته و فاخری نداشته باشد . یعنی بهتر اینست که خیلی از آدم ها به امکاناتی دست نیابند . زیرا همینکه از صبر بر تلخی ها و محرومیّت ها نجات پیدا کنند . حال و هوای جاه طلبی به سرشان می افتد . [ مَبا = مباد ]
بیت 4795
مر بشر را پَنجه و ناخن مَباد / که نه دین اندیشد آنگه نه سَداد
و کاش انسان پنجه و ناخنی نداشته باشد . یعنی خدا نکند انسان به قدرت و مُکنتی دست پیدا کند . زیرا که در آن حال نه به فکر دین و دینداری است و نه در اندیشۀ راستی و درستی . [ سَداد = راستی و درستی ]
یا رب مباد که گدا معتبر شود / گر معتبر شود ز خدا ی خبر شود
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۱۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیهالسلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را:
شرح و تفسیرشرح
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
4797بیت
حق به عزرائیل می گفت : ای نقیب
/ بر کِه رَحم آمد تو را از هر کئیب
حضرت حق به عزرائیل می فرمود : ای مهتر ، از میان این همه آفریدۀ اندوهناک بر چه کسی دلت به رحم آمد ؟ [ نَقیب = مهتر قوم ، پیشوا ، در اینجا یعنی بزرگ و مهتر / کئیب = اندوهناک ]
بیت 4798
گفت : بر جمله دلم سوزد به درد
/ لیک ترسم امر را اِهمال کرد
عزرائیل عرض کرد که خداوندا من به هنگام قبض روح کردن مردم نسبت به همگان دلم می سوزد . ولی ترسم اینست که مبادا این ترّحم در اجرای وظیفه ام سستی و خلل ایجاد کند .
بیت 4799
تا بگویم : کاشکی یزدان مرا
/ در عوض قربان کند بهرِ فتا
تا آنجا دلم به حال مردم می سوزد که می گویم : ای کاش حضرت حق به جای میراندنِ این جوان مرا قربانی کند .
بیت 4800
گفت : بر کی بیشتر رحم آمدت ؟
/ از کِه دل پُرسوز و بریان تر شدت ؟
خداوند به عزرائیل فرمود : بر چه کسی بیشتر دلت به رحم آمده است ؟ و اصلاََ به خاطر چه کسی بیشتر دلت سوخته و کباب شده است ؟
بیت 4801
گفت : روزی کشتیی بر موجِ تیز / من شکستم ز امر تا شد ریز ریز
عزرائیل گفت : روزی برای اجرای فرمانِ تو کشتیِ گرفتار در امواجی تند را در هم شکستم و خُرد و متلاشی اش کردم .
بیت 4802
پس بگفتی : قبض کن جانِ همه / جز زنی و غیرِ طفلی زآن رمه
پس فرمودی : جانِ همۀ ساکنان کشتی را بگیر مگر جانِ مادر و طفلِ خردسالش را .
بیت 4803
هر دو بر یک تخته ای درماندند / تخته را آن موجها می راندند
هر دو ، یعنی مادر و طفل روی تخته پاره ای در وسطِ آبها قرار گرفتند و امواج آن تخته پاره را به جلو می راند .
بیت 4804
باز گفتی : جانِ مادر قبض کن / طفل را بگذار تنها ز امرِ کُن
دوباره فرمودی : اینک جانِ مادر را بگیر و آن طفل را به اقتضای مشیّت الهی رها کن و کاری به او نداشته باش . [ کُن = اشاره است به آیه 117 سوره بقره . « و چون آفریدن چیزی را اراده فرماید . به محضِ اینگه گوید : موجود باش ، پس موجود شود . » ]
بیت 4805
چون ز مادر بِگسلیدم طفل را / خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا
وقتی که مادر را از آن طفل از طریق قبض روح جدا کردم . تو خود می دانی که این کار برای من چقدر تلخ و ناگوار آمد .
بیت 4806
پس بدیدم دودِ ماتم هایِ زَفت / تلخیِ آن طفل از فکرم نرفت
البته من در طول مأموریتم که قبض روح خلایق است . صعنه های غم انگیز و سوزناک بزرگی دیده ام . ولی تلخی اینکه می دیدم طفلی شاهد مرگ رقّت بار مادرش در میان امواج خروشان دریاست هرگز از یادم نمی رود .
بیت 4807
گفت حق : آن طفل را از فضلِ خویش / موج را گفتم فگن در بیشه اش
حضرت حق فرمود : من به اقتضای فضل و احسان خویش به امواج گفتم که او را در بیشه ای بیفکن .
بیت 4808
بیشه ای پُر سوسن و رَیحان و گُل / پُر درختِ میوه دارِ خوش اُکُل
بیشه ای پُر از سوسن و گُل و ریحان و پوشیده از درختان میوۀ لذیذ . [ اُکُل = خوردنی ، طعام ]
بیت 4809
چشمه هایِ آبِ شیرینِ زلال / پروریدم طفل را با صد دَلال
در بیشه ای که چشمه ساران آب شیرین و زلال جریان داشت . آن کودک را در ناز و نعمت فراوان پروردم . [ دَلال = ناز و کرشمه ، در اینجا یعنی نازپروردگی ]
بیت 4810
صد هزاران مرغِ مُطرِب خوش صدا / اندر آن روضه فکنده صد نوا
صدها هزار پرنده نغمه سرای خوش آواز در آن گُلشن نغمه سرایی می کردند .
بیت 4811
بسترش کردم ز برگِ نسترن / کرده او را ایمن از صَدمِۀ فِتَن
بستر او را از گُل های نسترن ساختم و از فتنه ها و خطرات فراوان ایمنش داشتم .
بیت 4812
گفته من خورشید را ، کو را مَگَز / باد را گفته : بَرو آهسته وَز
به خورشید فرمودم که او را آزرده مساز . و به باد نیز فرمودم بر او نرم و آرام گذر کن .
بیت 4813
ابر را گفته بر او باران مَریز / برق را گفته بر او مگرای تیز
به ابر فرمودم که بر آن طفل باران فرو مباران . به آذرخش نیز فرمودم بر او تند و تیز مدرخش .
بیت 4814
زین چمن ای دی مَبُر آن اعتدال / پنجه ای بهمن بر این روضه ممال
ای زمستان از این چمنزار آب و هوای معتدل را قطع مکن . ای ماهِ بهمن بر این گلشن دست اندازی مکن .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی
دفتر شسم
تالیف کریم زمانی
انتشارات اطلاعات
Fateme Zandi در ۱۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز:
تفسیر و شرح ابیات
استاد ارجمند جناب کریم زمانی
4815بیت
همچو شَیبان راعی از گُرگِ عنید
وقتِ جمعه بر رِعا خط می کشید
مانند شیبان راعی (چوپان) که وقتی برای نماز جمعه می رفت گِردِ گلّۀ گوسفندانش خطّی می کشید تا گُرگ معاند بدانان حمله نیاورد . ( عَنید = معاند ، ستیزه گر / رِعا = گلّه گاو و گوسفند و جز آن ) [ در ابیات قبل چون سخن از حفاظت الهی رفت . به عنوان نمونه تاریخی ماجرای شیبان راعی را مثال می آورد . ابن عربی شیبان راعی را مانند فضیل عیاض و ذوالنون مصری صاحب علم لدُّنی دانسته است ( الفتوحات المکیّه ، ج 2 ، ص 361 ) ]
– شیبان راعی با کنیه ابو محمد یکی از زهاد و پارسایان راستین و صاحب کرامت قرن سوم هجری بود که بر کوههای لبنان چوپانی می کرد بدین مناسبت بدو راعی می گفتند . وی اهل دمشق بود و از یاران سفیان نوری . کرامت مشهور او که مولانا نیز در این ابیات بدان اشاره کرده است این بود که هر گاه برای اقامه نماز جمعه به شهر می رفت . گرد گوسفندانش خطی می گشید به گونه ای که نه گوسفندان از آن خط خارج می شدند و نه گرگ و سایر درندگان می توانستند داخل خط شوند و بر گوسفندان یورش آورند . مولانا با اشاره به این روایت ، می خواهد بگوید که اهل الله هم در امور تکوینی تصرف دارند و هم در امور روحی و اخلاقی . بطوریکه هرگاه کسی تحت تربیت آنان قرار گیرد از جمیع گزندهای روحی و اخلاقی مصون ماند .
بیت 4816
تا برون نآید از آن خط ، گوسفند
نه درآید گرگ و دزدِ با گزند
تا نه گوسفندی از آن خط خارج شود و نه گرگ و دزد زیان زننده ای به درونِ آن خط درآید .
بیت 4817
بر مثالِ دایرۀ تعویذِ هود
کاندر آن ، صرصر امانِ آل بود
درست مانند دایرۀ حِرزِ هود نبی (ع) که خاندانش و یارانش در حریم آن از گزند باد صرصر ایمن بودند . ( تَعویذ = پناه دادن ، دعا نمودن ) [ هود پیامبر ، پیرامون مومنان خطی می کشید و همین که باد سرکش (صرصر) بدانجا می رسید سست و آرام می شد و به مؤمنان گزند و آسیبی نمی رسید .
– هود (ع) بر قبیله عاد مبعوث شد . نام این پیامبر بارها در قرآن کریم ذکر شده است . یازدهمین سوره قرآنی نیز به نام اوست . عرفا و صوفیه ، هود را مظهر توحید ذاتی و اسمایی می دانند . ]
بیت 4818
هشت روزی اندرین خط تن زنید
وز برون ، مُثلَه تماشا می کنید
هود به پیروان خود گفت : هشت روز در داخل این خط ساکت و آرام بمانید و ببینید که بیرون این خط ، عذاب الهی چه ها می کند . [ مُثلَه = در اینجا به معنی عذاب سخت و قطعه قطعه شدن اندام ها از گزند باد صرصر است . ]
بیت 4819
بر هوا بُردی ، فگندی بر حَجَر
تا دریدی لَحم و عَظم از همدگر
باد صرصر معاندان را بر هوا بلند می کرد و بر سنگ ها می کوفت . چنانکه گوشت و استخوان آنان از هم جدا می شد . [ لَحم = گوشت / عَظم = استخوان ]
بیت 4820
یک گُرُه را بر هوا در هم زدی
تا چو خشخاش استخوان ریزان شدی
جمعی را به هوا می برد و محکم بر هم می کوفت بطوری که استخوانهاشان مانند خشخاش ریز ریز می شد .
بیت 4821
آن سیاست را که لرزید آسمان
مثنوی اندر نگنجد شرحِ آن
شرح آن کیفر الهی که آسمان از هیبت آن بر خود لرزید در مثنوی درنمی گنجد . [ بس که عظیم و خطیر است . ]
بیت 4822
گر به طبع این می کنی ، ای بادِ سرد
گِردِ خط و دایرۀ آن هود گَرد
ای بادِ سرد ، اگر این عذابی که بر قوم عاد نازل می کنی بر وفقِ طبیعت و سرشتِ مادّی توست . پس پیرامون خطِّ حرزِ هود نبی (ع) نیز وزان شو . [ امّا چرا همینکه به نزدیکی آن خط می رسی از حرکت باز می مانی ؟ پس معلوم می شود که که باد و همۀ نیروهای طبیعت مأموران الهی هستند . به امر او کار می کنند و نه به طبع خود . مولاما می گوید : هر آنچه که به خواص و طبایع پدیده ها نسبت داده می شود تماماََ مستند به قادر ذوالجلال است . این بیت در نقد طبیعیّون مذهبی و لامذهب است که همۀ آثار و احوال موجودات را به طبع آنان اِسناد می دهند . ]
بیت 4823
ای طبیعی فوقِ طبع ، این مُلک بین
یا بیآ و محو کن از مُصحَف این
ای طبیعی مشرب ، یا بیا سیطرۀ مشیّت الله را بر طبایع موجودات ببین . یا بیا قصص قرآنی را که در اثبات قهّاریتِ مشیّت الله وارد شده تماماََ محو کن . [ نظیر نسوختن ابراهیم (ع) در آتش ، شکافته شدن دریا توسط عصای موسی (ع) ، بی پدر زاده شدن عیسی (ع) و نطق او در گهواره و … ]
بیت 4824
مُقرِیان را منع کن ، بندی بِنِه
یا معلّم را بمال و سهم دِه
و اگر نمی توانی آن قصص از قرآن کریم محو کنی لااقل قاریان قرآن را از قرائت آن بازدار . و معلّمان قرآن را گوشمالی ده و تهدیدشان کن . [ مُقرِی = قاری قرآن ، معلّم قرآن / مالیدن =گوشمالی دادن / سهم دادن = ترساندن ، تهدید کردن ]
بیت 4825
عاجزی و ، خیره کین عجز از کجاست ؟
عجزِ تو ، تابی از آن روزِ جزاست
تو درمانده و سرگشته مانده ای که این ناتوانی از کجا پدید آمده است . یعنی عزم می کنی که بسیاری از کاره از جمله محو قصص مذکور را از قرآن انجام دهی . ولی نمی توانی . این عِجزها جلوه ای از ناتوانی های تو در روز قیامت است .
بیت 4826
عجزها داری تو در پیش ، ای لجوج
وقت شد پنهانیان را نَک خروج
ای لجباز ، تو ناتوانی هایی در پیش روی داری . اینک وقت ظهور امور پنهانی فرا رسیده است .
بیت 4827
خرّم آن کین عجز و حیرت قُوتِ اوست
در دو عالم خفته اندر ظِلِّ دوست
خوشا به حال کسی که این ناتوانی ها و سرگشتگی ها رزق و روزی اوست . و در هر دو جهان در سایۀ حضرت دوست غنوده باشد . [ در اینجا «عجز» و «حیرت» هر دو جنبۀ مثبت دارد . این «عجز» از شناخت قادر متعال حاصل می شود و آن «حیرت» مافوق معرفت است نه مادون معرفت . ]
بیت 4828
هم در آن آخُر ، هم در آخِر عجز دید
مُرده شد ، دینِ عجایز را گُزید
چنین کسی هم در دنیا و هم در آخرت عجز خود را ببیند . و از نفسانیّات خود بمیرد و دین پیرزنان را برگزیند . [ دینِ عجایز = دین عجوزگان ، مراد دین فطری و بی قیل و قال است ، دین صدق و صفا و تسلیم ]
بیت 4829
چون زلیخا ، یوسفش بر وی بتافت
از عجوزی در جوانی راه یافت
مانند زلیخا که چون نور یوسف بر او تابیدن گرفت از پیری به جوانی بازگشت . [ در کتب قصص آمده است که وقتی زلیخا به گناه خود اعتراف کرد . عزیز مصر (شوهر زلیخا) او را طلاق داد و زآن پس بزرگان مصر به خواستگاری او رفتند ولی نپذیرفت و همچنان بر عشق یوسف باقی ماند . او به مدّت هیجده سال بر فراق یوسف می گریست تا آنکه دو چشمش کور شد و پشتش خمیده و موهایش سفید گشت و پیری و ضعف او را چنان فرو گرفت که همۀ دوستان و خویشان از او دور شدند . روزی یوسف به شکار می رفت که با گوژپشتی کلانسال روبرو شد . و چون سخنانی میان آن دو مبادله شد . یوسف وی را شناخت و به او گفت اینک چه می خواهی ؟ گفت هنوز عشق تو در دل دارم و کاش چشمانم بینا می بود و می توانستم روی تو را ببینم . یوسف دست به دعا برداشت که هم چشمان او بینا شود و هم جوانی اش بدو بازگردد و چنین شد و آن دو به وصال یکدیگر رسیدند ( قصص الانبیا (ابن خلف نیشابوری) ، ص 145 تا 147 )
بیت 4830
زندگی در مُردن و در محنت است
آبِ حیوان در درونِ ظلمت است
زندگی حقیقی در مُردن از امور نفسانی و رنج کشیدن در طریق کفّ نَفس است . چنانکه مثلا معروف است که اب حیات خضر ، در درون تاریکی هاست .
منابع و مراجع :
شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات
همایون در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۵:
از غزل های ناهمگون و غریب و ناساز
متین بهری در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:
سلام و درود خدا بر مردم پاک ایران.
مویی کردن یعنی گِله کردن، هنوز در اطراف خراسان مویی کاربرد دارد.
برون پرده یعنی خارج از حالت عرفانی
برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتد، درواقع همون مفهوم «هرکه را اصرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند» و «هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهد» دارد.
که من در پرده جز نامی زرمرد و زن نمیدانم؛
در پرده : در سیروسلوک عارف ها، فقط سخن از معنویت است نه حرف مردم و توجه به قضاوت آنها (اعم از مرد یا زن)
علی میراحمدی در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۸ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
اگر منظور شما آن برنامه ماهواره ای است به نظرم آن برنامه و آن حرفها خرافاتی بیش نیست
علی میراحمدی در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۰:۲۳ در پاسخ به بزرگمهر دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
جای آن دارد از کسانی که چنین تفسیرهایی دارند بپرسیم سند شما برین وقایع نگاری ها پای غزل حافظ چیست؟!
اگر کسی چنین ادعایی دارد باید سند ارائه دهد
بزرگمهر در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۲ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
کفش چیز خوبی ست، به شرط اینکه اندازه پا باشد.
کفش تنگ و یا گشاد درد سر بزرگی است و مایه رنج و ....
چه لزومی دارد که همه غزلیات حافظ و مولانا را بخواهیم در غالب یک نظریه که استاد ارجمندی بانی آن هستند به ضرب و زور بچپانیم......
این کارجفای بزرگی به شاعر و هم به آن نظریه است.
لطفا بازبینی کنید. خود استاد هم اینطور عمل نمیکنند.
بزرگمهر در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۳ در پاسخ به میر ذبیح الله تاتار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:
این خیلی بیسلیقگی است که آن سلطان جابر را حافظ به گل تشبیه کند، و مصرع بعد صحبت از عاشق ومعشوق را به حافظ و مبارزالدین تفسیر کنیم.....
علی میراحمدی در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۲۱ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:
کامیک بوک بخشی از نبرد رستم و اشکبوس ساخته شده توسط Ai در لینک بیرونیپیوند به وبگاه بیرونی
احمد رحمتبر در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » هزلیات » شمارهٔ ۱ - آبروی دولت:
بیت یک: مرحوم ظهیرالدوله
بیت پنج: مرحوم حسن حلاج مدیر روزنامه حلاج
بیت نه: مرحوم محسن سلیمان (سلیمان میرزا) رئیس دسته اجتماعیون
بیت ده: مرحوم سید محمد صادق طباطبایی رئیس دیگر دسته اجتماعیون و همکار سلیمان میرزا که بعدها رئیس مجلس شورا و رئیس مجلس مؤسسان شد.
بر اساس پانویسهای منبع کاغذی گنجور (کلیات مصور عشقی، تألیف و نگارش علی اکبر مشیر سلیمی، انتشارات امیرکبیر)
احمد رحمتبر در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ اوحدی مراغهای » جام جم » بخش ۱۸ - سؤال از حقیقت کاینات:
جالب بود، مَثَل «کج بشین و راست بگو» رو تو قرن هشتم هم داشتیم.
علی میراحمدی در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان کاموس کشانی » بخش ۱۵:
تصویری دیدنی و خوشمزه از رویارویی رستم و اشکبوس ساخته شده توسط Ai در لینک پیوند به وبگاه بیرونی
ابراهیم احمدی در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:
این شعر در زبان عرفان، یک درخواست از «ساقی» برای شراب معمولی نیست؛ «ساقی» در اینجا مظهر حقیقت الهی، پیر واصل، یا فیضی است که انسان را از عالم صورت و خودبینی به عالم معنا میبرد، و «شراب» نیز نماد معرفت، عشق، شهود و حالِ الهی است. تقریباً تمام تصاویر شعر بر یک محور میگردند: شکستنِ زندانِ «من» و گشودنِ چشم انسان به حقیقتی که پیش از دوگانگیِ دنیا و آخرت، مسجد و بتکده، جسم و جان، و این و آن قرار دارد.
۱. «ساقی تو شراب لامکان را / آن نام و نشان بینشان را»
«لامکان» یعنی حقیقتی که در هیچ مکان و محدودهای نمیگنجد. در عرفان، خداوند را نمیتوان همچون یک موجود در جایی تصور کرد؛ او فراتر از زمان، مکان، شکل و حد است.
پس شاعر از ساقی میخواهد شرابِ شناختِ حقیقتِ بینشان را بیاورد؛ یعنی معرفتی که انسان را از شناخت ظاهری و مفهومی فراتر ببرد.
«نام و نشان بینشان» یک پارادوکس عرفانی است: حقیقت را میتوان با هزار نام خواند، اما هیچ نامی حقیقت را در خود محصور نمیکند.
مثل این است که بگویی: هرچه دربارهٔ خدا میفهمی، هنوز خدا از فهم تو بزرگتر است.۲. «بفزا که فزایش روانی / سرمست و روانه کن روان را»
اینجا «روان» دو معنا پیدا میکند: هم روح انسان و هم جاری و روان شدن.
شاعر میگوید شراب معنا را بیشتر کن تا روح من از سکون و گرفتگی بیرون بیاید و جاری شود.
در نگاه عرفانی، روح وقتی گرفتار «من»، ترس، حرص، تعلق و حسابگری است، مثل آبی است که در ظرفی بسته مانده.
عشق الهی این آب را به رود تبدیل میکند؛ یعنی روح دیگر فقط «وجود ندارد»، بلکه به سوی اصل خویش حرکت میکند.۳. «یک بار دگر بیا درآموز / ساقی گشتن تو ساقیان را»
این بیت از نظر عرفانی خیلی عمیق است.
«ساقی گشتن» یعنی تنها دریافتکنندهٔ معرفت نباشی؛ آنچنان دگرگون شوی که خودت مایهٔ بیداری دیگران گردی.
اما یک معنای عمیقتر هم دارد: ساقیِ حقیقی باید از خود ساقیگری بگذرد.
یعنی انسان ابتدا تصور میکند «من هدایت میکنم»، اما در مرتبهٔ بالاتر درمییابد که فیض از او نیست؛ او فقط مجرای فیض است.در نتیجه، حتی «ساقیان» نیز باید از این ساقی بیاموزند؛ چون سرچشمهٔ حقیقیِ شراب، خودِ حقیقت است.
۴. «چون چشمه بجوش از دل سنگ / بشکن تو سبوی جسم و جان را»
«سنگ» در عرفان میتواند نماد دلِ سخت و بسته باشد.
آب از سنگ بیرون میآید؛ یعنی حتی در سختترین وجود نیز امکان جوشش حقیقت وجود دارد.
اما بعد میگوید «سبوی جسم و جان را بشکن».
سبو ظرف است. جسم و حتی «جانِ من» نیز در این تصویر میتوانند ظرفهایی باشند که انسان حقیقت را در آنها محدود میکند.
یعنی:
«من جسمم»،
«من روحم»،
«من فلانیام»،
«این شخصیت من است»،
«این دانایی من است».عارف باید از این «منِ محدود» عبور کند.
مثل قطرهای که اگر بخواهد همیشه خودش را «قطره» بداند، از دریا جدا میماند؛ شکستن سبو یعنی درهم شکستن تصور جدایی.
۵. «عشرت ده عاشقان می را / حسرت ده طالبان نان را»
اینجا «می» و «نان» فقط نوشیدنی و غذا نیستند.
«نان» نماد دلبستگی به معاش، منفعت، امنیت، مقام، لذت و دنیا است؛ یعنی کسی که تمام همّ او این است که «چه به دست بیاورم؟»
«می» نماد عشق و معرفت است؛ یعنی کسی که سؤالش دیگر فقط این نیست که «چه چیزی نصیب من میشود؟» بلکه میپرسد «حقیقت چیست؟»
پس شاعر میگوید:
عاشقان را از حقیقت سیراب کن،
و کسانی را که تمام وجودشان را صرف دنیا کردهاند، متوجه محرومیت درونی خودشان کن.«حسرت» در اینجا میتواند نوعی بیداری دردناک باشد؛ اینکه انسان ناگهان بفهمد تمام عمر دنبال نان بوده، اما از باغ جان خود چیزی نچیده است.
۶. «نان معماریست حبس تن را / می بارانیست باغ جان را»
این از زیباترین تشبیههای شعر است.
«نان» میتواند بدن را نگه دارد، اما در عین حال آدمی را در مناسبات جسمانی و مادی محصور کند.
«می» برعکس، «باران باغ جان» است.
یعنی جسم برای زنده ماندن به نان نیاز دارد، اما روح برای زنده شدن به عشق نیاز دارد.
پس مسئله این نیست که نان بد است. عرفان نمیگوید بدن را رها کن و غذا نخور.
مسئله این است که اگر تمام زندگی در سطح نان بماند، انسان فقط «زنده» است، اما هنوز «زندگی روحانی» را نچشیده است.نان، بدن را آباد میکند؛
می، جان را شکوفا میکند.۷. «بستم سر سفره زمین را / بگشا سر خم آسمان را»
«سفرهٔ زمین» نماد عالم محسوس و نیازهای دنیوی است.
«خم آسمان» یا خمرهٔ آسمانی، نماد فیض و حقیقتی است که از بالا و از عالم معنا میرسد.
شاعر میگوید:
من از سفرهٔ زمین تا حدی سیر شدهام؛
اکنون سفرهٔ آسمان را برایم باز کن.یعنی از کثرتِ اشیاء به وحدتِ حقیقت برو.
در سطحی عمیقتر، «بستم» به معنای قطع معاش نیست؛ بلکه یعنی دیگر نمیخواهم «زمین» آخرین افق هستی من باشد.
۸. «بربند دو چشم عیببین را / بگشای دو چشم غیبدان را»
این بیت تقریباً یک دستورالعمل عرفانی است.
دو چشم عیببین همان ذهنی هستند که دائماً دیگران را ارزیابی میکند:
این بد است،
او بد است،
این ناقص است،
آن مقصر است.چرا انسان اینقدر عیب دیگران را میبیند؟ چون هنوز در سطح ظاهر گرفتار است.
«چشم غیبدان» چشم شهود باطنی است؛ یعنی دیدن باطنِ امور، نه فقط ظاهر آنها.
در این نگاه، انسان عارف به جای اینکه فقط ببیند «چه اتفاقی افتاده»، میپرسد:
این اتفاق چه معنایی دارد؟
این انسان در چه حالی است؟
این رنج چه چیزی را آشکار میکند؟
پشت این صورت چه حقیقتی پنهان است؟بنابراین چشم غیب، الزاماً «دیدن امور خارقالعاده» نیست؛ در معنای عمیقتر، دیدن حقیقتِ پنهانِ پشت ظاهر است.
۹. «تا مسجد و بتکده نماند / تا نشناسیم این و آن را»
این بیت اوج عرفان وحدتگراست.
مسجد و بتکده در اینجا میتوانند نماد دوگانگیهای ذهن باشند:
خودی و دیگری،
من و تو،
مؤمن و کافر،
مقدس و نامقدس،
این و آن.البته معنایش این نیست که مسجد و بتکده در جهان خارجی بیمعنا هستند. بلکه در مقام عرفانی، وقتی انسان به حقیقت یگانه میرسد، دیگر در ظاهرها متوقف نمیشود.
در نگاه معمول:
این خداست،
آن غیرخداست.اما در نگاه توحیدی عمیق، جهان سراسر آینهٔ حقیقت میشود.
پس «تا نشناسیم این و آن را» یعنی به مرتبهای برسیم که دوگانگیِ میان صورتها نتواند حقیقت واحد را از چشم ما پنهان کند.
۱۰. «خاموش که آن جهان خاموش / در بانگ درآرد این جهان را»
آخرین بیت، پایان بسیار عارفانهای دارد.
«خاموشی» اینجا فقط سکوت زبان نیست؛ خاموش شدنِ منِ ذهنی است.
تا وقتی درون انسان پر از گفتوگوست:
من چه هستم؟
دیگران چه میگویند؟
چه به دست آوردم؟
چه از دست دادم؟
حق با من است یا او؟حقیقت شنیده نمیشود.
پس شاعر میگوید خاموش شو؛ چون در خاموشیِ آن جهان، صدایی هست که میتواند تمام این جهان را به نطق آورد.
این همان معنای عمیق عرفانیِ «سکوت» است:
وقتی صدای «من» خاموش میشود، صدای حقیقت شنیده میشود.اگر بخواهیم کل شعر را یکجا بفهمیم
شاعر در واقع یک سفر روحانی را ترسیم میکند:
شراب لامکان → خروج از محدودیتهای ذهنی
جاری شدن روان → رهایی روح از گرفتگی
ساقی شدن → تبدیل شدن به مجرای فیض
جوشیدن چشمه از سنگ → ظهور حقیقت از دل سختی
شکستن سبو → شکستن «منِ محدود»
می در برابر نان → تقدم جان بر منفعت
آسمان در برابر زمین → عبور از محسوس به معنا
چشم غیب در برابر چشم عیب → دیدن باطن به جای ظاهر
فرو ریختن مسجد و بتکده → عبور از دوگانگی
خاموشی → محو خود و شنیدن حقیقتو به این ترتیب شعر از یک «درخواست شراب» شروع میشود و به فنا کردن دوگانگی و خاموش شدن من میرسد.
عمیقترین لایهٔ شعر
اگر همهٔ اشعار را در یک جمله فشرده کنیم، پیام آن چنین میشود:
مشکل انسان این نیست که حقیقت را نمیبیند؛ مشکل این است که با چشمِ «خود» به حقیقت نگاه میکند. تا وقتی ظرفِ «من» نشکسته، شراب حقیقت هرقدر هم زیاد باشد، باز در همان ظرف محدود میماند.
بنابراین ساقی فقط کسی نیست که شراب میدهد؛ ساقی کسی است که ظرف را هم میشکند.
و شاید به همین دلیل است که شعر در پایان نمیگوید «سخن بگو»، بلکه میگوید:
خاموش شو.
زیرا در عرفان، آخرین مرحلهٔ معرفت، انباشته شدنِ سخن نیست؛ خاموش شدنِ کسی است که میخواست با سخن، حقیقت را مالک شود.
مصطفی چمران در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۵ در پاسخ به حمید رضا۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰:
آن استاد چه زیبا اشاره فرمودهاند که خداوند برای هر امر سببی قرار داده است. 👌
ضمنا این نکته هم افزودنی است که یکی از آن اسباب که بیبدیل است و راهی جز آن برای سعادت و عدالت حقیقی بشر وجود ندارد، «دین» حقیقی با معارف و احکامش است. 🌹
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
برای اینکه ، بر آری ، فتاده یی از گِل
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۳ روز قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:
به درد هر که رسی، چاره جوی درمان باش
Fateme Zandi در ۱۳ روز قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۷ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۳ - متوفی شدن بزرگین از شهزادگان و آمدن برادر میانین به جنازهٔ برادر کی آن کوچکین صاحبفراش بود از رنجوری و نواختن پادشاه میانین را تا او هم لنگ احسان شد ماند پیش پادشاه صد هزار از غنایم غیبی و غنی بدو رسید از دولت و نظر آن شاه مع تقریر بعضه: