IRANHOLZ در ۴ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۴:۴۴ در پاسخ به غزل دربارهٔ حافظ » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۲۲:
20
جهن یزداد در ۴ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۴۸ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی گشتاسپ صد و بیست سال بود » بخش ۱۴ - سخن دقیقی: رزم زریر، کشته شدن او به دست بیدرفش و سوگ گشتاسپ:
بکشت او همه پاک مردان من
سرافراز ترکان گردان من
دگر باره گفت ای تگینان من
بزرگان لشکر گزینان من
بی گمان اینگونه درست است و مردان و گردان با هم اید و نه مردان و ترکان
جهن یزداد در ۴ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۲:۳۶ دربارهٔ عنصرالمعالی » قابوسنامه » باب بیست و هشتم: اندر دوست گزیدن و رسم آن:
با مردمان دوستی میانه دار و بر دوستان با امید دل مبند که من دوست بسیار دارم و از پس و پیش خود نگر چه اگر هزار دوست بود ترا از تو دوستر کسی نبود و دوست را بفراخی و تنگی آزمای
Mahmood Shams در ۴ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۳۷ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۱ - خانهٔ آخرت:
درود و سپاس لطفا بیت چهارم کلمه دریغ اصلاح شود دربغ درج شده ، کمال تشکر و قدردانی از زحماتتون بابت پیشرفت و تکامل و تلاش مستمر برای بهتر شدن سایت ، آرزوی سلامتی ، توفیق روزافزون و بهترین ها برای شما عزیزان گنجوری
قطره بقایی در ۴ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۷:۲۴ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۳۹:
یک غزل دیگر بیدل در همین وزن که در چاپ صفدری و چاپ کابل نمیباشد.
گل بیتابی آهم به دمیدن رفتم
شبنم گلشن اشکم به چکیدن رفتم
بسکه چون موج شدم بسمل تیغ طلبش
چشم واکردم و در فکر ندیدن رفتم
بسکه چون موج شدم بسمل تیغ طلبش
گرکسی رفت به پا من به تپیدن رفتم
بیخودی های سرشکم که ز مژگان نیاز
تاسر کوی تو بردوش چکیدن رفتم
بیدل از دامگه ی حیرت اسباب نشاط
تا به الفت کده ی غم به رمیدن رفتم
دکتر امین لو در ۴ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۵:۰۸ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر دوم » بخش ۵۲ - گفتن شیخ ابویزید را کی کعبه منم گرد من طوافی میکن:
با توجه به بیت 4 که می فرماید به هر شهری وارد شدی طالب یافتن یک مرد (فرزانه) باش بنابراین خوانش مصرع دوم بیت 7 به صورت زیر صحیح تر به نظر می رسد.
مرد می جو مرد می جو مردمی
قطره در ۴ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۹:۱۸ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۲:
می در عرفان نماد آگاهی است. و می خوردن یعنی رسیدن به درجه هوشیاری و آگاهی. عرفا با کسب علم و دانش به این مرتبه می رسیدند. وقتی خیام می فرماید من بی می ناب زیستن نتوانم در حقیقت اشاره به دانشها و دروسی است که آموخته. و خود را از حصار جسم و تن رهانده و از دامن خرافات و نادانیها پناه به علوم و حقایق آورده. بنده دم بودن یعنی قدر زمان را دانستن.
امیررضا زارعی در ۴ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۱:۱۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۷:
سلام بر دوستان,دوست عزیز حافظ در این شعر خودش رو از جنس شیطان نمیدونه,از زبان خود انسان داره بیان میکنه.مستقیم داره راهنماییت میکنه،چی میخوای دیگه،این دام یا تله ای که ازش صحبت میکنه تنها ترین تله خوب در دنیاست.بی قید و بند شو نسبت به هر چیزی که مربوطه به این دنیا و دلبستگی میاره,از اعضای خانواده گرفته تا مادیات و هزار چیز دیگر.اون موقع میفهمی چطوری میتونی بی دلیل خوش باشی هر روز.فقط تحمل کن و نترس.هیچ کس نمیخواد تو رو اذیت کنه از اطرافیانت.به قول استاد الهی قمشه ای فقط برو دنبال زیبایی نیکویی دانایی.همون اولی رو دنبال کنی اون دو تا خود به خود به موقع بع سراغت میان.بعد که بهت عنایت شد میفهمی حافظ تازه از چی حرف میزده.راستی این نکته رو یادت باشه که حافظ رند رندان عالمه.گمراهت نکنه
Mahmood Shams در ۴ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۴۲ دربارهٔ ملکالشعرا بهار » قطعات » شمارهٔ ۱۲ - انتخابات:
سلام و درود در بیت مقطع کلمه نازیباست یک نقطه کم دارد و نازبباست درج شده لطفا اصلاح بفرمایید ، با سپاس
مجید نوروزی در ۴ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۲۷ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۵۹:
اجرام منظور ، اجرام آسمانی هست ، و ایوان یا حیاط ، محیط اطراف زمین یعنی آسمان میباشد
اسباب تردد خردمندان اند ، یعنی از طریق اجرام و ستاره ها خردمندان راهشون رو تو بیابان و غیره پیدا میکنند ، چون در قدیم پیدا کردن راه از طریق ستاره ها و اجرام آسمانی متداول بوده
هان تا سر رشته خرد گم نکنی ، منظور و کنایه به این هست که امور زمان رو با علم روز ، و تفکر در همان زمان حل کنی ، مدبر هم یعنی کسی که از قبل یه راهی رو یاد گرفته و از قبل دربارش اندیشیده ، و این جور اشخاص احتمال گم شدنشون زیاده ، و متعصب هستن و انعطاف پذیر نیستن
محمد بخارایی در ۴ سال و ۳ ماه قبل، چهارشنبه ۱۹ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۱۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۹:
چه زیباست این بیت. به مزایده اشاره دارد.
گستهم کیانی در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۲۲:۴۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۹۳:
دو بار تکرار قافیه در این غزل هست.
در سکوت در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۹:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
در سکوت در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۸:۳۰ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۸۸:
این غزل را "در سکوت" بشنوید
محسن خانزادی در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۴:۳۴ دربارهٔ امیر معزی » رباعیات » شمارهٔ ۱۶۸:
بنظر می رسد که جای مصراع دوم در بیت اول با مصراع اول بیت دوم جابجا شده است
«ویرایش رباعی » هر دم زآدمی خجسته دیدار تری هر چند که مهتری نکوکاتری
با خیل مخالفان نبرد آغازی سرشان بَدَل گوی همی اندازی
احمد نیکو در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۵۶ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۲۷:
خیام زمانه زان کسی دارد ننگ
کاو در غمِ ایّام نشیند دلتنگ
می نوش در آبگینه با نالهٔ چنگ
ز آن پیش که آبگینه آید بر سنگ
برگ بی برگی در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۱۳:۴۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۱:
لعلِ سیرابِ به خون تشنه لبِ یارِ من است
وز پیِ دیدنِ او دادنِ جان کار من است
حافظ در مصرعِ اول به دو یا سه ویژگیِ لبِ معشوق اشاره میکند، لعل که خود یکی از معانیِ لبِ معشوق است کنایه از گوهری گرانبهاست که سیراب کنندهٔ مشتاقانِ آبِ زندگانی بوده و در عین حال تشنه به خون است، یعنی مشتاقانِ لب یا عاشقانی که در طلبِ وصلِ حضرتش می سوزند در بدوِ کارِ عاشقی باید از خون و درد هایِ خویشتنِ کاذبِ برآمده از ذهنشان رهایی یابند، و لبِ معشوق تشنه به چنین خونی ست، در مصرع دوم " وز پیِ " یعنی به دنبالِ دیدنِ چنین لبی و به منظورِ دیدنِ رخسار، وصل و یکی شدن با معشوقِ ازل، کار اصلیِ عاشق که دادنِ جان یا ریختنِ خونِ خویشتنِ کاذب و ذهنیش است برای سیرابِ کردن آن لبان تشنه به خون آغاز میشود و پس از آن است که عاشق میتواند از لبانِ پر از آب زندگی حضرتش سیراب شده و به وصلِ او برسد .
شرم از آن چشم سیه بادش و مژگانِ دراز
هر که دل بردنِ او دید و در انکارِ من است
چشم سیاه یعنی بینای تام و تمام به زندگی یا چشمِ عدم بین که در مقابل چشمِ سفید آمده است (که نمادِ کوری ست و نظاره گرِ جهان با دید جمادی و جسمانی )، مژگانِ دراز کنایه ای ست از تیرها و نیزه های بلندِ قضا و کن فکان حضرت دوست، پس حافظ در مصرعِ دوم میفرماید انسان هایی که چشمِ سیاه و بینا، یا نگرش به هستی که همگی لطف است و مهر و فراوانی را ببینند و عاشقانی را ببینند که دل از دست داده، عاشق چنین نگاهی به جهان شده اند و سپس تیرهای مژگان درازش را ببینند که چگونه با قضا و کن فکانِ خود خونِ خویشتن های متوهمشان را می ریزد تا آن مشتاقان را از آب حیاتِ لبان خود سیراب کرده و به خود زنده کند ،اگر همه اینها را با چشم عدم بین و خدایی خود ببینند چگونه میتوانند این سخنانِ ذکر شده توسط حافظ یا بزرگان را نفی و انکار کنند؟ آیا انسان چشمِ سفید و نابینا را به چشمِ سیاه و بینایِ خداوند یا زندگی ترجیح می دهد و اگر چنین است برای این انتخاب خود از آن چشمانِ سیاه و مژگان بلند و زیبای حضرتش شرم نمی کند؟ آیا از هدف قرار گرفتن تعلقاتِ دنیوی و خویشتنِ کاذبش هراس دارد که کوری را به چشم سیاه و بینایِ زندگی ترجیح می دهد؟ میتوانیم بخوانیم که چنین شخصی در انکار، من است یعنی او در انکار عشق و زندگی و چشم سیاهِ معشوق دارای " من " است و این منیتِ مانعی ست برای دیدنِ چنان دلبری ها که ذکر شد .
ساروان رخت به دروازه مبر کان سر کو
شاه راهیست که منزلگهِ دلدارِ من است
رخت به معنی اسباب و وسایل زندگیِ مادی ست و در اینجا یعنی سببهای بیرونی، ساربان کسی ست که داعیه راهبریِ کاروانِ بشریت را داشته و گمان می برد با اسباب و سببهایی که در همه باورها و مذاهب وجود دارند میتواند انسان را به وادی و منزلگاهِ حضرت دوست و به رستگاری برساند، حافظ میفرماید بوسیله سببهایی مانند عباداتِ ذهنی و زیارتِ اماکنی مانند حافظیه و یا قبر مولانا و بزرگان و هر چیز بیرونیِ دیگر که بعضاََ آلوده به خرافات نیز هستند توهمِ رسیدن به سرمنزلِ مقصود را به انسان و شخص مدعیِ ساربانیِ این کاروان القاء میکند و شاید که او بتواند انسان را تا دروازه های منزلگه دلدار به پیش ببرد اما نگهبانان این رخت و سببها را به پشیزی هم نمی خرند و اجازهٔ عبور و حرکت بسوی کویِ حضرتش را نخواهند داد، کارهایی مانند شرکت در امورِ خیریه نیز با اینکه بسیار پسندیده است جزءِ رخت هایی هستند که به عنوان مجوزِ عبور به دروازه می بریم، در مصرعِ دوم حافظ میفرماید آن سرِ کوی شاهراه است ، به یک معنی راهی ست که شاه در آن تردد می کند و به معنی دیگر راهی ست بس طولانی و بی انتها که انسان عاشق پوینده راه را به منزلگاه حضرت دوست راهنمایی میکند، راهی که انتهایی ندارد اما طیِ طریق در هر منزلش عاشق را به معشوق نزدیکتر میکند ، مولانا میفرماید :
فکر آن باشد که بگشاید رهی راه آن باشد که پیش آید شهی
یعنی اندیشه ای اندیشه است که راهی را برای انسان بگشاید و آن راهی راه است که در نهایت به دیدارِ شاه منجر شود.
بندهٔ طالعِ خویشم که در این قحطِ وفا
عشقِ آن لولیِ سرمست خریدار من است
پس برای پای نهادن در شاهراهِ عاشقی و رسیدن به منزلگاهِ دلدار چه باید کرد؟ طالع در اینجا به معنی بخت و اقبال نیست، مولانا در غزلِ معروفی طالع را معنی کرده و می فرماید:
دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد / گفتمش آری ولی از ماه روز افزون خویش
حافظ هم به همین مطلب اشاره کرده میفرماید طالعِ هر انسانی به قدرِ همت اوست و کوششی که در راه معنویت میکند، در نتیجه طالعِ او ماه روز افزون درونی وی خواهد بود و هیچ کس چیزی را به رسمِ وفا و رایگان به انسان نخواهد داد، چنانچه در غزلی دیگرمیفرماید؛"ده روزه مِهرِ گردون افسانه است و افسون"، البته که پس از همت و کوششِ انسان برای ارتقای ِطالع خویش است که لطف و عنایت خداوند نیز شامل انسانِ پوینده راه عاشقی خواهد شد و کلِ کائنات و باشندگانش انسان را در این شاهراه یاری میکنند. حافظ خود لولی را در جایی دیگر به معنی شهرآشوب آورده است، یعنی خداوند نظمِ شهرِ خود ساختهٔ ذهنیِ ما را بر هم می زند و سرمستِ این کار است تا انسان به خود آمده و بداند که تنها نظمِ جدی جهانِ هستی هم اوست که باید کانونِ توجه و عشقِ انسانها قرار گیرد، پس طالع و کوششِ انسان برای روزافزون شدنِ ماه درونیِ خویش است که عشق یا آن لولی سرمست خریدار آن شده و مجوزِ عبور از دروازه را به انسانِ عاشق عطا می کند تا به منظورِ رسیدن به منزلگهِ جانان پای در شاهراهِ عاشقی بگذارد. شهر یا پارک ذهنی ما انسانها شاملِ همگی تعلقات دنیوی از قبیل ثروت و اموالمان، مقام علمی یا شغل ما، خانواده و فرزندانِ ما، آبرو و اعتبار و همچنین باورها و اعتقاداتِ ما هستند که همگی با نظمی خاص در شهرِ ذهنمان قرار دارند و اندک جابجاییِ آنان را بر نمی تابیم ولی آن لولیِ زیبا روی از بهم ریختن و یا ویرانیِ این نظم سرمست می گردد چرا که این کار می تواند موجبِ بیداری انسان شود .
طبله عطر گل و زلف عبیر افشانش
فیض یک شمه ز بوی خوش عطار من است
پس پویندهٔ راهِ عاشقی بدونِ رخت و اسبابِ ذهنی و تنها بر مبنایِ کار بر روی خود است که طالعش سعد میگردد و همچنین درهم ریختنِ نظمِ شهر توسط لولیِ سرمست بوسیلهٔ تیرهای قضای مژگانِ درازِ معشوق است که پوینده شاهراه عاشقی با شرحِ صدر تسلیم شده و با رضایت آنرا می پذیرد، در اینصورت به فیضِ شمه ای از بوی خوش آن یگانه عطارِ جهان خواهد رسید و طبله یا مجمرِ عطرِ گل را در اختیار خواهد داشت تا هر لحظه از فیضش بهرمند شود، زلفِ عبیر افشان کنایه از قرار گرفتن امور دنیوی چنین انسانی بر مدار موفقیت است، یعنی علاوه بر امور معنوی، امورِ مادی او نیز بر وفق مراد خواهد شد.
باغبان ، همچو نسیمم ز درِ خویش مران
کاب گلزار تو از اشک چو گلنار من است
حافظ میفرماید اما قرار گرفتن در مسیر و شاهراه پایانِ کار نبوده و در صورتِ کم کاریِ پوینده ی راه عاشقی، باغبانِ این جهان او را از درگاه خویش می راند همچنان که نسیم زندگی بخش نیز دمِ خود را متوقف می کند، در مصرعِ دوم ادامه میدهد که آب و آبادانیِ گلزارِ زندگی نتیجهٔ اشکِ گلنار و خونینِ حافظ یا هر سالکِ دیگر است، اشکِ خونین کنایه از رهاییِ انسان از دردها ست، مانند کینه توزی ، خشم ، ترس، دشمنی، استرس و عدم احساس امنیت، بدگویی و غیبت، رنجش و سایرِ دردها که تا انسان از آنها رهایی نیابد امکانِ ادامهٔ مسیر در شاهراهِ عاشقی میسر نخواهد بود و نسیمِ زندگی بخش بر انسانِ عاشق نخواهد دمید اما با آن اشکهای گلنار و خونینِ پیوسته که منجر به آزاد شدن انسان عاشق از دردهای ذکر شده می گردد گلزاری که عطر طبله را پرورده و تامین میکند آبادان شده و دمِ نسیمِ خوشِ زندگی بخش ادامه می یابد .
شربت قند و گلاب از لب یارم فرمود
نرگس او که طبیب دل بیمار من است
در قدیم و تا چند دههٔ پیش نیز شربتِ قند و گلاب را درمان و مُسَکنِ برخی از دردها و بیماری ها می دانستند، لبِ یار استعاره از پیغامهای معنوی و سخنانِ زیبایِ یارانی چون حافظ و سعدی ست، و نرگس استعاره از بینش و نگاهِ خداوند است، خداوندی که طبیبِ دلِ بیمارِ انسان است، بیماری در اینجا عام است که همهٔ بیماری ها و از جمله بیماریِ عشق را شامل می گردد، پس حافظ میفرماید چشمِ نرگس و جهان بینیِ خداوندی یا آن عطار و طبیبِ ازلی فرموده است که اگر قصدِ آن داری تا انواعِ بیماریهای ذکر شدهٔ تو شفا یابد از شربتِ قند و گلاب یا همین غزلهایِ آبدار و شیرین که از زبانِ یارانی چون حافظ و سعدی و مولانا جاری می گردد غافل مشو که دوایِ هر دردی هستند و البته که سرمنشأ آن از طبلهٔ آن یگانه عطار و طبیبِ ازلی می باشد.
آنکه در طرزِ غزل نکته به حافظ آموخت
یارِ شیرین سخن نادره گفتار من است
یار شیرین سخن که شیرینی و برکتِ زندگی از سخنانش جاری می شود کسی نیست جز خداوند که نادره گفتار و بی همتاست در سخنوری و طبلهٔ عطار نزدِ اوست، و هم اوست که اینچنین نکته هایِ عارفانه را در سرایشِ غزل به یاری چون حافظ آموخته است .
baabak heidarinik در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۳:۴۰ در پاسخ به امیدی دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » مسمطات » شمارهٔ ۱ - در وصف خزان و مدح سلطان مسعود غزنوی:
با عرض سلام، به نظر نمی رسد که چنین باشد، چرا که نه سنگ و نه شاخ در این مصرع نمی توانند موصوف صفت فاعلی وزان باشند، تا اساتید و بزرگواران چه بفرمایند.
با درود
hadi h۷۸۰۶۹۰۶@gmail.com در ۴ سال و ۳ ماه قبل، سهشنبه ۱۸ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۰:۳۳ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۵۵:
چشمم آن دم که زِ شوقِ تو نِهد سر به لَحَد
تا دَمِ صبحِ قیامت نگران خواهد بود
اینجا شاعر میگه نگرانم بعد مردن قیامتی هست یانه.
نقیب الله کامیاب در ۴ سال و ۳ ماه قبل، پنجشنبه ۲۰ مرداد ۱۴۰۱، ساعت ۰۵:۲۰ دربارهٔ نیر تبریزی » غزلیات » شمارهٔ ۸۶: