گنجور

حاشیه‌ها

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۰
                 
صبح ، از پرده به در می‌آید
اثرِ آهِ سحر می‌آید

یا کَسی ، مُشکِ خُتن می‌بیزد
یا نسیمِ گلِ تر می‌آید

خیز ای ساقی و مِی‌دِه ، به صبوح
که حریفِ چو شکَر می‌آید

پسری کز خطِ سبز اش ، چو قلم
دلِ عشّاق ، به سر می‌آید

ای پسر ، مِی ده و مِی نوش ، که عمر
به سرِ تو ، که به سر می‌آید

عمر ات ، این یکدمِ حالی است ، تو را
کیست ضامن ، که دگر می‌آید

تویی و یکدم و آگاه نه‌ای
کز دگر دم ، چه خبر می‌آید

لیک دانی تو ، که بی صد غم نیست
هر دمی ، کان ز تو بر می‌آید

سنگ بر بامِ فلک زن ، به صبوح
که فلک بر تو ، به در می‌آید

داد بستان ، ز جهانی که در او
بهترِخلق ، بتر می‌آید

در جهانی ، که همه بی‌نمکی است
قِسمِ عطّار ، جگر می‌آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۳۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۲
                 
آن روی ، به جز قمر ، که آراید
وان لعل ، به جز شکَر ، که فرساید

بس جان ،  که ز پرده ، در جهان افتد
چون روی ز زیرِ پرده بنماید

در زیبایی و عالم افروزی
رویی دارد ، چنان که می‌باید

خورشید ، چو رویِ او ، همی بیند
می‌گردد و پشتِ دست می‌خاید

امروز قیامتی است ، از خطّ اش
خطّی ، که هزار فتنه می‌زاید

گویی ، ز بنفشه گلسِتانَش را
مشاطهٔ حُسن می‌بیاراید

آورد خطیّ و دل ببُرد از من
جان منتظر است ، تا چه فرماید

زین بیع و شری ، که خطِّ او دارد
جز خونِ جگر ، مرا چه بگشاید

الحق ، ز معاملانِ خطِّ او
دیری است ، که بویِ مُشک می‌آید

زین گونه که خطِّ او ، در آب ام زد
شک نیست ، که دوستی بیفزاید

عطّار ، اگر چنین کند سودا
چه سود ، چو جانِ او نیاساید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۶۱
                 
آن ماه ، برایِ کَس نمی‌آید
کو با غمِ خویش ، بس نمی‌آید

در آینه ، رویِ خویش می‌بیند
در دامِ هوایِ کَس نمی‌آید

گر تو ، به هوس ، جمالِ او خواهی
او در طلب و هوس نمی‌آید

جانا ، رهِ عشقِ چون تو معشوقی
در زیرِ تکِ فرَس نمی‌آید

در وادیِ بی‌نهایتِ عشق اش
سیمرغ ، به یک مگس نمی‌آید 

هرگز نشوَی تو ، هم نفَس ، کَس را
کانجا که تویی ، نفَس نمی‌آید

خورشیدِ بلند را ، چه کم بیشی
کِش سایه ز پیش و پس نمی‌آید

چون در قعر است ، در وصلِ تو
جز بر سرِ آب ، خس نمی‌آید

در پایِ فراقِ تو ، شوَم پامال
چون وصلِ تو ، دسترس نمی‌آید

عطّار ، که چینهٔ تو می‌چیند
مرغی است ، که در قفس نمی‌آید

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۳ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۹ - نامهای پنج دزدیده در اوستا:

نام پنج روز پنجه دزدیده را که کنار یکدیگر می‌نویسیم، (یعنی «اهنود، اشتود، اسپندمد، وهوخشتر و هشتویش») نام ششمی باقی می‌ماند که به استناد زیر نویس دیوان ادیب‌الممالک (وحید دستگردی، چاپ ارمغان، صفحه 742، سال 1312)، «اورداد» یک روز جداگانه‌ بوده که هر چهار سال یک بار نیز افزوده می‌شده است.

برمک در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۰۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

رهاننده روز شمار از گداز
 دهنده به پول چنیود جواز

 اسدی در چند جا  چینود را چَنیود گفته  که هر دو درست است  در اینجا باید چنیود باشد  میدانیم که  چیدن را پیشتر چِدن میگفتند و چدنه ، چیدنه ، چیدله (صیدله) میگفتند کار این پل بدی را چدن است از این رو  انرا چینه‌ود یا چنیود گویند

برمک در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۴ در پاسخ به امین کیخا دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۳ - در ستایش دین گوید:

فرادم/فراتم برابر  اغاز  و نخست و فرست است و افتم / افدم  واپس است  فرا+دم و اف+دم  . دم /تم پسوندی پارسی برابر  ترین است  و بافدم همان به افدم است 

فاطمه در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کی‌کاووس و رفتن او به مازندران » بخش ۱ - وسوسهٔ دیو رامشگر و تصمیم کاووس برای لشکرکشی به مازندران و فراخواندن زال:

اگر منظور از مازندران سیستانه، منظور از آ»ل و ساری هم لابد زاهدان و زابله

ز ساری و آمل برآمد خروش

چو دریای سبز اندر آمد به جوش

محمد شفیعی در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۸ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » غزلیات و قصاید » شمارهٔ ۲۸ - عشق وطن:

هر آنچه می کنی؟ بکن ای دشمن قوی!

من نیز اگر قوی شدم از تو بتر کنم!!

به امید اون روز

بهرام خاراباف در ‫۸ ماه قبل، سه‌شنبه ۱۴ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۵:

# چو پاره پاره درآمد به لطف آن دلبر

 

بدان طمع دل پرخون پاره پاره رسید

 

چوپاره پاره درآمد(چون گه،گاه درآمد)

دل پرخون پاره پاره رسید(دل پرخون لخته لخته رسید) 

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ ادیب الممالک » دیوان اشعار » فرهنگ پارسی » شمارهٔ ۱۱ - بند یازدهم - هفت خط جام جمشیدی و جز آن:

با توجه به این شعر از ادیب‌الممالک و لغتنامه دهخدا، هفت خط جام جمشیدی از بالا به پایین عبارت است از:

جور، بغداد، بصره، ازرق، اشک، کاسه گر و فرودینه.

 

*با توجه به اینکه در مازندرانی «جور» (با تلفظ jur) به معنی «بالا» و «زبر» است، شکی باقی نمی‌ماند که بالاترین خط جام نیز «جور» باشد.

Fateme Zandi در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۴:

درود و عرض ادب 

نکتهٔ مهم 

باید دانست که مصراع دوم بیت زیر به گونه‌ای متفاوت از آنچه هر دو دوست گرامی قرائت کرده‌اند بایستی خوانده شود:

اگر خود هفت‌سُبع از بر بخوانی

*چو آشفتی الف ب ت ندانی*

 

شکل صحیح ۱:

چو آشفتی الف با تا ندانی

 

شکل صحیح ۲:

چو آشفتی الف بی تی ندانی

 

شکل غلط:

چو آشفتی الف بِ تِ ندانی

با آرزوی سلامتی و توفیقات روزافزون برای شما بزرگواران .🙏

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۲ در پاسخ به سیدمحمد جهانشاهی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:

این غزل سروده ی عطار است که با مختصر تغییراتی به مولانا منسوب شده است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷:

"عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰
        
هر که را ، ذوقِ دین ، پدید آید
شهدِ دنیا ش ، کی لذیذ آید

چه کنی ، در زمانه‌ای ، که در او
پیر ، چون طفلِ نا رسید آید

آنچنان عقل را ، چه خواهی کرد
که نگونسارِ یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خَر 
که تو را سود ، زین خرید آید

این ، نه آن عالمی است ، ای غافل
که در او ، هیچکس پدید آید

نشود باز ، این چنین قفلی
گر دو عالم ، پُر از کلید آید

گر در آیند ذرّه ذرّه به بانگ
آن همه بانگ ، ناشنید آید

چه شود بیش و کم ، ازین دریا
خواجه ، گر پاک و گر پلید آید

هر که دنیا خرید ، ای عطّار
خر بوَد ، کز پیِ خوید آید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۰۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵۰:

 

مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۷
          
هر که را ذوق دین پدید آید
شهد دنیاش کی لذیذ آید

آن چنان عقل را چه خواهی کرد
که نگونسار یک نبیذ آید

عقل بفروش و جمله حیرت خر
که تو را سود از این خرید آید

نه از آن حالتیست ای عاقل
که در او عقل کس بدید آید

نشود باز این چنین قفلی
گر همه عقل‌ها کلید آید

گر درآیند ذره ذره به بانگ
آن همه بانگ ناشنید آید

چه شود بیش و کم از این دریا
بنده گر پاک وگر پلید آید

هر که رو آورد بدین دریا
گر یزیدست بایزید آید

این غزل منسوب به مولانا ، همان غزل عطار است با مختصر تغییراتی ! ، بعید است سروده ی مولانا بوده باشد

برمک در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۲۰:۰۱ دربارهٔ اسدی توسی » گرشاسپ‌نامه » بخش ۱۲۶ - داستان دهقان توانگر:

 

 گویی  اسدی بیشتر آنرا  چنیود اورده هر دو نیز درست است بیگمان  ایرانیان انرا هریک با  گویش خود  Činvat Peretum و   Činevat Peretum میگفتند و  هر دو درست است چنیود پرد به معنی پلی که بدان را برچیند  استاینها را چنیود گفته 

رهاننده روز شمار از گداز

دهنده به پول چنیود جواز

به پول چنیود که چون تیغ تیز

گذارست و هم نامه و رستخیز

بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چنیود گذار


و در اینها چینود گفته

سیه روی خیزد ز شرم گناه

سوی چینود پل نباشدش راه

رهی سخت چون چینود تن گداز

تهی چون کف زفت روز نیاز



بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چنیود گذار

به پیغمبرش بگروی هر که هست

نیاویزی از شاخ بیداد دست

بدانی که انگیزشست و شمار

همیدون به پول چینوَد گذار

عنان سخن هر کسی کاو بتافت

سر رشتهٔ پاسخش کس نیافت

بماندند خیره دل از پیش اوی

گرفتند بسیار کس کیش اوی


دل از دین نشاید که ویران بود

که ویران‌زمین جای دیوان بود

نگه دار دین آشکار و نهان

که دین است بنیان هر دو جهان

پناه روانست دین و نهاد

کلید بهشت و ترازوی داد

درِ رستگاری ورا از خدای

ره توبه و توشهٔ آن سرای

ز دیو ایمنی وز فرشته نوید

ز دورخ گذار و به فردوس امید

رهاننده روزِ شمار از گداز

دهنده به پول چینود جواز

جهان را نه بر بیهده کرده‌اند

ترا نه‌ ز پی بازی آورده‌اند

بدان کز چه بُد کاین جهان آفرید

همان چون شب و روز کردش پدید

چرا باز تیره کند ماه و تیر

زمین درنوردد چو نامه دبیر

 

برمک در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۴ در پاسخ به جهن یزداد دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی کسری نوشین روان چهل و هشت سال بود » بخش ۱ - تاج‌گذاری انوشیروان و سخنرانی او دربارهٔ دادگری:

 

شهنشاه دانندگان را بخواند

سخنهای گیتی سراسر براند

جهان را ببخشید بر چار بهر

وزو نامزد کرد آبادشهر

نخستین خراسان ازو یاد کرد

دل نامداران بدو شاد کرد

دگر بهره زو بد قم و اسپهان

نهاد بزرگان و جای مهان

وزین بهره بود آذرابادگان

که بخشش نهادند آزادگان

وز ارمینیه تا در اردویل

بپیمود بیناخرد بوم گیل

سیوم بهره اران و مرز خزر

ز خاور ورا بود تا باختر

چهارم عراق آمد و بوم روم

چنین پادشاهی و آباد بوم

۱- خراسان ۲- قم و سپاهان و آذراپادگان و ارمینیه تا در اربیل وگیلان ۳- اران و مرز خزر ۴- عراق=(ایراگ) و بوم روم.  بخش پایینی که مکران وپارس و خوزستان و سورستان (میانرودان  و سوریه بود  ایراگ و یا نیمروز مینامیدند
این بخشبندی  بنا بر چهار سوی  خراسان(مشرق) و خاور(غرب) و اباختر(شمال) و ایرگ ( جنوب)نبود  بیشتر بنا بر اقلیم بود
-

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۲ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۸
                 
آن شاه ، که گاهی ، نظری سویِ گدا داشت
یارب ، ز سر ام ، سایهٔ لطف اش ، ز چه وا داشت

زان روزِ طرب یاد ، که از غنچه دهانی
پیغام ، به دلسوختهٔ باد صبا داشت

آراست چو فرّاشِ قضا ، بزمِ تنعّم
از خوانِ طرب ، خونِ جگر ، قسمتِ ما داشت

روزی که زدندی همگی ، ساغرِ عشرت
ساقیِّ ازل ، بهرهٔ ما ، جامِ بلا داشت

یکجا ، غمِ یاران و ز یکسو ، غمِ دوران
ای بخت ، ندانم ، سرِ شوریده ، چه ها داشت

بی پا و سران ات ، همه سرخیلِ جهان اند
عشقِ تو ، همانا ، اثرِ بالِ هما داشت

یاقوتِ سرشک ام ، به ره ات ، خون شده دل بود
تازه زنَد ات آب ، همین دیده ، به جا داشت

چون نیستَمی ، در خورِ دیدارِ تو ، ای کاش
ره بود به آن ام ، که رهی سویِ شما داشت

هر تیرِ نگه ، جَسته ز شستِ تو ، نشسته
در دل ، مگر آن خاصیتِ تیرِ قضا داشت

راندی ز درِ خویش ، چو اسرارِ حزین را
میرفت و به حسرت ، نگهی سویِ قفا داشت

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۱ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۷۱
                             
تا دل ، اندر نظر آورده ، نگارِ عجَبی،
زَاشکِ خونین ، به رُخم کرده ، نگارِ عجبی،

کرده از خونِ شهیدان ، کفِ سیمین ، گلرنگ،
بسته تهمت به حنا ، حیله شعارِ عجبی

سرِ سِیرِ چمن ام نیست ، چه در حسن ، تو را ست،
ز ریاحین و گل و سبزه ، بهارِ عجَبی

بازویِ حسنِ تو نازم ، که ز چشم و ابروت،
به کمندی عجب افکنده ، شکارِ عجبی

گشت بیماریِ دل بِه ، که برآورد آن سَرو،
از زنخ سیب ، ز پستان دُو انارِ عجبی

طعمه لَختِ دل و جا کنجِ قفس ، شُرب ام خون،
دارم از دایرهٔ چرخ ،  مدارِ عجبی

سخن از دوزخ و فردُوس ، به "اسرار"  مَگوی،
وصل و هجر اش ، بوَدَم جنّت و نارِ عجبی

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۹ دربارهٔ حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲:

حکیم سبزواری » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۲
                 
ای که پنداری ، که نَبوَد حشمت و جاهی ، تو را
هست شرق و غربِِ عالم، ماه تا ماهی ، تو را

از پِیَ اش تا چند گردی، کو به کو و دربدر
رو به خویش آور، که هست از خود به او ، راهی تو را

گام نِه اوّل به ره، پس از خود ، ای سالک بِرَه
زان نِه ای آگه، که از خود هست ، آگاهی تو را

گر خدا خواهی تو، خود خواهی بنِه در گوشه ای
تا که خود خواهی شود، عینِ خدا خواهی ، تو را

جامِ جم خواهی ، بیا، از خود ، ز خود بیخود طلب
بهرِ دارا ساختند ، آئینهٔ شاهی ، تو را

خوشه ای از خرمن اش ، اسرار ، اگر داری طمع
اشک باید ژاله سان و چهره ای کاهی ، تو را

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۸ ماه قبل، دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۲۵ دربارهٔ یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰:

یغمای جندقی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۱۳۰
                            
عکسِ آن رخسار و قامت ، تا در آب آورده ای،
عکس خوبان را ست ، سرو از آفتاب آورده ای

چرخ ، ماه از آفتاب آورد و تو ، از جام و چهر،
بر خلافِ چرخ ، از ماه ، آفتاب آورده ای

زان ، خط ام خون ریزد از مژگان و خیزد ، ای شگفت،
مُشکِ ناب از خون ،  تو خون از مُشکِ ناب آورده ای

تا حسابِ رستخیز ات چیست ، کز قامت به خلق،
صد قیامت ، رستخیزِ بی حساب آورده ای

زآفتاب آمد ، طرازِ لعلِ رخشان ، ای عجب،
لعلِ رخشان را ، طرازِ آفتاب آورده ای

سِیرِ زاهد میدهی ، در راهِ عشق ، آهسته تر،
ریشِ گاوی ، با زبان ، خَر در خَلاب آورده ای

خاک ، پهنهء هوش و "یغما" ، دیدهء خورشید و ماه،
زین کُمِیتِ  برق پِی ، کاندر رکاب آورده ای

۱
…
۱۳۱
۱۳۲
۱۳۳
۱۳۴
۱۳۵
…
۵۸۱۶