گنجور

 
قصاب کاشانی

بگذشت ز حد کار دل زار کجایی

مردم ز غم ای مونس غم‌خوار کجایی

بسیار دلم تیره شد از زنگ کدورت

روشنگر این آینه تار کجایی

بی‌خار، گلی در چمن دهر نچیدیم

بنمای جمال ای گل بی‌خار کجایی

خالی ز تو جایی نه و جویای تو بسیار

پنهان نه و پیدا نه‌ای، ای یار کجایی

با جلوه درآ، تا شود آشوب قیامت

بنمای قد ای قامت دلدار کجایی

ای لعل لب یار بیان ساز حدیثی

گل‌قند دوای دل بیمار کجایی

در جلوه بود یار شب و روز و تو غافل

خوابی مگر ای دیده بیدار کجایی

ز احوال تو آگاه نه‌ایم ای دل قصاب

آهی بکش ای مرغ گرفتار کجایی

 
 
نسکبان اندروید
حزین لاهیجی

برده ست غمت، دست و دل ازکار، کجایی؟

ای مونس دلهای گرفتار کجایی؟

هر غنچه ز بویت به شکرخند بهار است

ای چشم و چراغ دل بیدارکجایی؟

تا چند سرآریم به تاریکی هجران

[...]

واقف لاهوری

بر ستر غم می‌کشم آزار کجایی

ای داروی درد من بیمار کجایی

گفتی چو دهی جان به تو دیدار نمایم

من جان می‌دهم از حسرت دیدار کجایی

اغیار به پرسیدنم آیند و من از درد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه