بخش ۵ - دیدار رستم با کیقباد در البرزکوه و آگاهی او از خواب شاه و بازگشت هر دو به ایران پس از شکست قلون
ز ترکان طلایه بسی بد براه
رسید اندر ایشان یل صف پناه
برآویخت با نامداران جنگ
یکی گُرزهٔ گاو پیکر به چنگ
دلیران توران برآویختند
سرانجام از رزم بگریختند
نهادند سر سوی افراسیاب
همه دل پر از خون و دیده پر آب
بگفتند وی را همه بیش و کم
سپهبد شد از کار ایشان دژم
بفرمود تا نزد او شد قلون
ز ترکان دلیری گوی پرفسون
بدو گفت بگزین ز لشکر سوار
وز ایدر برو تا در کوهسار
دلیر و خردمند و هشیار باش
به پاس اندرون نیز بیدار باش
که ایرانیان مردمی ریمنند
همی ناگهان بر طلایه زنند
برون آمد از نزد خسرو قلون
به پیش اندرون مردم رهنمون
سر راه بر نامداران ببست
به مردان جنگی و پیلان مست
وزان روی رستم دلیر و گزین
بپیمود زی شاه ایران زمین
یکی میل ره تا به البرز کوه
یکی جایگه دید برنا شکوه
درختان بسیار و آب روان
نشستنگه مردم نوجوان
یکی تخت بنهاده نزدیک آب
برو ریخته مشک ناب و گلاب
جوانی به کردار تابنده ماه
نشسته بران تخت بر سایهگاه
رده برکشیده بسی پهلوان
به رسم بزرگان کمر بر میان
بیاراسته مجلسی شاهوار
بسان بهشتی به رنگ و نگار
چو دیدند مر پهلوان را به راه
پذیره شدندش ازان سایهگاه
که ما میزبانیم و مهمان ما
فرود آی ایدر به فرمان ما
بدان تا همه دست شادی بریم
به یاد رخ نامور می خوریم
تهمتن بدیشان چنین گفت باز
که ای نامداران گردن فراز
مرا رفت باید به البرز کوه
به کاری که بسیار دارد شکوه
نباید به بالین سر و دست ناز
که پیشست بسیار رنج دراز
سر تخت ایران ابی شهریار
مرا باده خوردن نیاید به کار
نشانی دهیدم سوی کیقباد
کسی کز شما دارد او را به یاد
سر آن دلیران زبان برگشاد
که دارم نشانی من از کیقباد
گر آیی فرود و خوری نان ما
بیفروزی از روی خود جان ما
بگوییم یکسر نشان قباد
که او را چگونست رسم و نهاد
تهمتن ز رخش اندر آمد چو باد
چو بشنید از وی نشان قباد
بیامد دمان تا لب رودبار
نشستند در زیر آن سایهدار
جوان از بر تخت خود برنشست
گرفته یکی دست رستم به دست
به دست دگر جام پر باده کرد
وزو یاد مردان آزاده کرد
دگر جام بر دست رستم سپرد
بدو گفت کای نامبردار و گرد
بپرسیدی از من نشان قباد
تو این نام را از که داری به یاد
بدو گفت رستم که از پهلوان
پیام آوریدم به روشن روان
سر تخت ایران بیاراستند
بزرگان به شاهی ورا خواستند
پدرم آن گزین یلان سر به سر
که خوانند او را همی زال زر
مرا گفت رو تا به البرز کوه
قباد دلاور ببین با گروه
به شاهی برو آفرین کن یکی
نباید که سازی درنگ اندکی
بگویش که گردان ترا خواستند
به شادی جهانی بیاراستند
نشان ار توانی و دانی مرا
دهی و به شاهی رسانی ورا
ز گفتار رستم دلیر جوان
بخندید و گفتش که ای پهلوان
ز تخم فریدون منم کیقباد
پدر بر پدر نام دارم به یاد
چو بشنید رستم فرو برد سر
به خدمت فرود آمد از تخت زر
که ای خسرو خسروان جهان
پناه بزرگان و پشت مهان
سر تخت ایران به کام تو باد
تن ژنده پیلان به دام تو باد
نشست تو بر تخت شاهنشهی
همت سرکشی باد و هم فرهی
درودی رسانم به شاه جهان
ز زال گزین آن یل پهلوان
اگر شاه فرمان دهد بنده را
که بگشایم از بند گوینده را
قباد دلاور برآمد ز جای
ز گفتار رستم دل و هوش و رای
تهمتن همانگه زبان برگشاد
پیام سپهدار ایران بداد
سخن چون به گوش سپهبد رسید
ز شادی دل اندر برش برطپید
بیازید جامی لبالب نبید
بیاد تهمتن به دم درکشید
تهمتن همیدون یکی جام می
بخورد آفرین کرد بر جان کی
برآمد خروش از دل زیر و بم
فراوان شده شادی اندوه کم
شهنشه چنین گفت با پهلوان
که خوابی بدیدم به روشن روان
که از سوی ایران دو باز سپید
یکی تاج رخشان به کردار شید
خرامان و نازان شدندی برم
نهادندی آن تاج را بر سرم
چو بیدار گشتم شدم پرامید
ازان تاج رخشان و باز سپید
بیاراستم مجلسی شاهوار
برین سان که بینی بدین مرغزار
تهمتن مرا شد چو باز سپید
ز تاج بزرگان رسیدم نوید
تهمتن چو بشنید از خواب شاه
ز باز و ز تاج فروزان چو ماه
چنین گفت با شاه کنداوران
نشانست خوابت ز پیغمبران
کنون خیز تا سوی ایران شویم
به یاری به نزد دلیران شویم
قباد اندر آمد چو آتش ز جای
ببور نبرد اندر آورد پای
کمر برمیان بست رستم چو باد
بیامد گرازان پس کیقباد
شب و روز از تاختن نغنوید
چنین تا به نزد طلایه رسید
قلون دلاور شد آگه ز کار
چو آتش بیامد سوی کارزار
شهنشاه ایران چو زان گونه دید
برابر همی خواست صف برکشید
تهمتن بدو گفت کای شهریار
ترا رزم جستن نیاید بکار
من و رخش و کوپال و برگستوان
همانا ندارند با من توان
بگفت این و از جای برکرد رخش
به زخمی سواری همی کرد پخش
قلون دید دیوی بجسته ز بند
به دست اندرون گُرز و برزین کمند
برو حمله آورد مانند باد
بزد نیزه و بند جوشن گشاد
تهمتن بزد دست و نیزه گرفت
قلون از دلیریش مانده شگفت
ستد نیزه از دست او نامدار
بغرید چون تندر از کوهسار
بزد نیزه و برگرفتش ز زین
نهاد آن بن نیزه را بر زمین
قلون گشت چون مرغ با بابزن
بدیدند لشکر همه تن به تن
هزیمت شد از وی سپاه قلون
به یکبارگی بخت بد را زبون
تهمتن گذشت از طلایه سوار
بیامد شتابان سوی کوهسار
کجا بد علفزار و آب روان
فرود آمد آن جایگه پهلوان
چنین تا شب تیره آمد فراز
تهمتن همی کرد هرگونه ساز
از آرایش جامهٔ پهلوی
همان تاج و هم بارهٔ خسروی
چو شب تیره شد پهلو پیشبین
برآراست باشاه ایران زمین
به نزدیک زال آوریدش به شب
به آمد شدن هیچ نگشاد لب
نشستند یک هفته با رای زن
شدند اندران موبدان انجمن
بهشتم بیاراست پس تخت عاج
برآویختند از بر عاج تاج


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
قلون افراسیاب رستم کیقباد زال فریدون (اشاره)
ترکان در حال لشکرکشی بودند و یکی از سرداران آنها به نام قلون به طلایه سپاه رسید او فردی قلدر بود و پس از کمی قلدری و بگو مگو با طلایه داران به نزد افراسیاب برده شد افراسیاب به او گفت سپاهی بردار و رهسپار شو ولی در راه خوب حواست را جمع کن که ایرانیان مردمی حیله گرند و به ناگاه ممکن است شبیخون بزنند....از ان سو رستم به البرز رسیده بود و در جستجوی کیقباد بود به منطقه ای زیبا که رودی جاری و اقامتگاهی زیبا و باشکوه وجود داشت رسید جلو رفت و دید که کنار رود تختی زیبا و مجلسی از بزم و شادی در جریان است و جوانی برومند بر تخت نشسته... جلو رفت و از انان آدرس کیقباد را جویا شد.جوان به رستم گفت بیا لبی تازه کن ولی رستم گفت فرصت نیست و باید هر چه زودتر کیقباد را پیدا کنم، جوان گفت من میدانم کیقباد کجاست بیا بنشین غذایی بخور و جامی شراب بنوش و در بزم ما شرکت کن و جان ما را به حضورت روشن کن من نیز از کیقباد برایت خواهم گفت رستم خوشحال شد و پذیرفت...جوان به رستم گفت تو کیقباد را از کجا میشناسی و با او چیکار داری رستم گفت پدرم زال سپهبد ایران، نام او را به من گفت و از من خواست تا او را پیدا کنم...جوان خندید و گفت کیقباد منم از تبار فریدون رستم نیز پیغام زال مبنی بر درخواست از کیقباد برای پذیرش شاهی ایران را به او رسانید...کیقباد نیز شادان شد گفت اتفاقا من نیز به تازگی خوابی دیدم که در ان خواب دو باز تاج زیبایی را بیاوردند و بر سر من نهادند در واقع این بزم و جشنی که میبینی هم به خاطر ان خواب است حالا میبینم که ان بازهای سفید تو و بزرگان ایران هستید که خبر پادشهی مرا اوردیدرستم گفت خوابت به مانند خواب پغمبران صحیح است...رستم گفت شاهنشاه، زودتر به ایران برویم که همه منتظر شما هستند و سپس راهی شدند...در راه برگشت قلون سردار افراسیاب راه را بر انان بست کیقباد خواست به نبرد او برود ولی رستم اجازه نداد و خود به نبرد رفت و پس از درگیری او را شکست داد و سپاهیان قلون پراکنده شدند رستم نیز با کیقباد به مرغزاری رفت و شبانه از منطقه خارج شدند و خود را به زال رساندند کیقباد به مدت یک هفته در حضور زال و بزرگان به رایزنی پرداختند و سپس سرانجام کیقباد تاجگذاری کرد و شاه ایران شد...
هوش مصنوعی: از ترکان، گروهی پیشاپیش آمدند و در میان آنان، مردی شجاع و نیرویی مانند پناه برای سپاه ایستاد.
هوش مصنوعی: در میانهٔ جنگ، یکی از دلیران و نامآوران به نام گُرزه که به اندازهٔ یک گاو تنومند است، رزم را برمیافرازید و در نبرد شرکت کرد.
هوش مصنوعی: دلیران توران، پس از مدتی جنگ و نبرد، در نهایت شکست خوردند و از میدان جنگ فرار کردند.
هوش مصنوعی: دلیران تورانی به سوی افراسیاب حرکت کردند و با دلهای غمگین و چشمانی پر از اشک به او گزارش دادند.
هوش مصنوعی: به او (رستم) گفتند که در مورد کارهای آنها (سپاه دشمن) چه خبر است، و او از بدی حال آنها بسیار نگران و اندوهگین شد.
هوش مصنوعی: قادر الکلام قلون که از ترکان دلیر و سخنور است، به نزد او (رستم) فرستاده شد.
هوش مصنوعی: به او (قلون) گفتند که از میان سواران، کسی را انتخاب کن و از اینجا به سوی کوهها برو.
هوش مصنوعی: باید شجاع و دانا و هوشیار باشی و همچنین درونت را نیز بیدار و آگاه نگهداری.
هوش مصنوعی: ایرانیان بهقدری دلیر و شجاع هستند که ناگهان به میدان جنگ حمله میکنند و به دشمن یورش میبرند.
هوش مصنوعی: خسرو قلون (شاه قلون) از میان مردم بیرون آمد و به سوی دیگر مردم که در حال رهبری یا مشاوره بودند، رفت.
هوش مصنوعی: در راه بر سر نامآوران و دلیران، به جنگجویان و فیلهای نیرومند یورش برد.
هوش مصنوعی: رستم، دلیر و شجاع، به سمت شاه ایران (کیقباد) حرکت کرد و از آنجا گذر کرد.
هوش مصنوعی: رستم به سمت البرز کوه راه میافتد و در آنجا مکان جوانان شایسته و با شکوهی را مشاهده میکند.
هوش مصنوعی: در اینجا به تصویری زیبا از طبیعت اشاره شده است؛ درختان فراوان و آب روانی وجود دارد که مکان را برای حضور جوانان و نوجوانان مناسب و دلنشین کرده است.
هوش مصنوعی: تختی نزدیک آب قرار دادهاند و دور آن را با مشک خوشبو و گلاب معطر کردهاند.
هوش مصنوعی: جوانی مانند ماه که میتابد و نورانی است، در سایه بر آن تخت نشسته است.
هوش مصنوعی: جمعی از پهلوانان بزرگ برای بزرگداشت و احترام به شاه، کمر خود را به عنوان علامت سرآمدی و مقام بر میان بستهاند.
هوش مصنوعی: مجلس بزرگی به صورت مجلل و با شکوه برپا شده است که مانند بهشت، زینت و رنگآمیزی آن زیبا و دلفریب است.
هوش مصنوعی: وقتی که پهلوان (رستم) را در راه دیدند، از آن مکان سایهدار به استقبال او آمدند.
هوش مصنوعی: ما میزبانیم و از شما دعوت میکنیم تا به ما بپیوندید و به فرمان ما وارد شوید.
هوش مصنوعی: بدانید که ما همگی برای شادی و خوشحالی دور هم جمع شدهایم و به یاد چهرهٔ معروف و بزرگ مینوشیم.
هوش مصنوعی: رستم (که به تهمتن معروف است) به آن مردان بلندپایه و با نام گفت که باید دوباره با هم صحبت کنیم.
هوش مصنوعی: من باید به کوه البرز بروم برای انجام کاری که اهمیت و بزرگی زیادی دارد.
هوش مصنوعی: نباید به جایگاه سر و دست ناز که در جلو قرار دارد، امیدی داشته باشی، زیرا درد و رنج زیادی در انتظار توست.
هوش مصنوعی: منظور این است که در موقعیتی که باید به مسائل مهم کشور و سلطنت بپردازد، نوشیدن شراب و خوشگذرانی برای او مناسب نیست و نمیتواند حواسش را پرت کند.
هوش مصنوعی: من به شما نشانی از کیقباد میدهم، زیرا کسی که به یاد او افتاده، از میان شماست.
هوش مصنوعی: سرِ آن مردان شجاع و دلیر را باز کردهام و خبر دادهام که من نشانی از کیقباد دارم.
هوش مصنوعی: اگر به مهمانی ما بیایی و نان بخوری، از سر محبت و روی خوش خود، جان ما را شاد و سرشار از زندگی میکنی.
هوش مصنوعی: بگویید به طور کامل نشانههای کیقباد چیست و او را چگونه باید توصیف کرد.
هوش مصنوعی: رستم (بنام تهمتن) سریع و با شتاب از اسب خود پیاده شد، چون از نشانههای کیقباد آگاه شد.
هوش مصنوعی: در عصری که روز به نهایت میرسید، به کنار رودبار آمدند و در زیر سایه درختان استراحت کردند.
هوش مصنوعی: جوان، که اشاره به کیقباد دارد، از تخت خود برخاست و دست رستم را گرفت.
هوش مصنوعی: جوان دیگر جامی پر از شراب درست کرد و به یاد مردان بزرگ و ازاده آن را به رستم داد.
هوش مصنوعی: جام دیگری به دست رستم دادند و به او گفتند ای کسی که شناخته شده و شجاع هستی.
هوش مصنوعی: چرا از من نشانی از کیقباد (قباد) پرسیدی؟ تو این نام را از چه کسی به خاطر داری؟
هوش مصنوعی: رستم به کیقباد میگوید که من پیام را از طرف پهلوان (شخصی قوی و دلیر) آوردهام و این پیام از سوی فردی با روحیهای روشن و نیکو است.
هوش مصنوعی: بزرگان و کارگزاران ایران، تخت شاهی را آماده کردند و برای انتخاب یک پادشاه به مشورت و گفتوگو نشستهاند.
هوش مصنوعی: پدر من، زال زر، کسی است که همه یلان (مردان دلیر و شجاع) او را انتخاب کردهاند و به او تکیه کردهاند. زال زر پدر رستم است و به خاطر شجاعت و بزرگیاش در میان دلیران شناخته شده است.
هوش مصنوعی: مرا گفت برو تا به کوه البرز، قباد دلاور را با گروهش ببینی.
هوش مصنوعی: به دربار شاه برو و او را ستایش کن، زیرا نباید در این کار تعلل کنی.
هوش مصنوعی: به او بگو که گردان (مردان و بزرگان) تو را خواستهاند و به پاس شادی در دنیا، تو را آراستهاند.
هوش مصنوعی: اگر تو توان و دانش این را داری که مرا نشان دهی، پس مرا به شاهی برسان.
هوش مصنوعی: رستم جوان و دلیر صحبت کرد و به او خندید و گفت: ای پهلوان.
هوش مصنوعی: من منسوب به فریدون هستم، کیقباد، و به برکت نسل او و نام خانوادگیام در بین اجدادم شناخته شدهام.
هوش مصنوعی: زمانی که رستم صدای کیقباد را شنید، سرش را پایین آورد و به احترام او برخواست و از تخت زر پایین آمد.
هوش مصنوعی: ای پادشاه بزرگ، پادشاهان جهان، پشتیبان بزرگان و حامی نیرومندان.
هوش مصنوعی: تخت شاهی ایران، برای تو خوش و خوشبخت باشد و تن زیبا و چابک فیلها، در کنترل و فرمان تو باشد.
هوش مصنوعی: پادشاهی تو بر تخت شاهان، ناشی از اراده و تلاش برای سربلندی و آزادگی است و همچنین با ذکاوت و آگاهی همراه است.
هوش مصنوعی: سلام و درود میفرستم به پادشاه عالم، زال، که آن قهرمان بزرگ است و انتخاب شده برای رهبری.
هوش مصنوعی: اگر شاه (کیقباد) فرمان دهد که من (رستم) را از قید و بند آزاد کنند تا بتوانم سخن بگویم، من این کار را انجام میدهم.
هوش مصنوعی: کیقباد، شاه دلیر، از جایش بلند شد و با شنیدن سخنان رستم، ذهن و هوش او را به شدت تحت تأثیر قرار داد.
هوش مصنوعی: رستم (تهمتن) بلافاصله حرف خود را آغاز کرد و پیام فرمانده سپاه ایران را به او رساند.
هوش مصنوعی: وقتی که سخن به گوش سپهبد (کیقباد) رسید، از خوشحالی دلش به شدت میتپید و شاد شد.
هوش مصنوعی: جامی پر از شراب ناب را آماده کردند تا به یاد تهمتن (رستم) بنوشند و آن را به دم (کنار) او ببرند.
هوش مصنوعی: رستم (که به او تهمتن نیز میگویند) به یاد کیقباد، یکی از جامهای شراب را نوشید و بر جان او دعا و نیایش کرد.
هوش مصنوعی: صدا و شادی فراگیر شده، بهگونهای که دلها از غم واندوه کم شده و بیشتر شاد هستند.
هوش مصنوعی: کیقباد (شاه) به رستم، پهلوان، میگوید که خواب بدی دیده است و حالش خوب نیست.
هوش مصنوعی: از طرف ایران، دو باز سفید در حال پرواز هستند که یکی از آنها تاجی درخشان به شکل خورشید را در اختیار دارد.
هوش مصنوعی: با ناز و آرامی بر من نزدیک شدند و آن تاج را بر سرم گذاشتند.
هوش مصنوعی: وقتی که بیدار شدم، احساس امیدواری زیادی کردم به خاطر آن تاج درخشان و چهرهٔ روشن خودم.
هوش مصنوعی: من یک مجلس باشکوه به شکلی فراهم کردم که اگر به این دشت بیایی، آن را خواهی دید.
هوش مصنوعی: رستم (که به او تهمتن میگویند) مانند پرندهای سفید (باز سپید) شادمان شده است، زیرا خبر خوبی از تاج بزرگان به او رسیده است.
هوش مصنوعی: خردمند جوانمرد، یعنی رستم، وقتی خواب شاه را شنید، مانند پرندهای سفید و زیبا به پرواز درآمد و از تاج درخشان او که مانند ماه میدرخشد، به وجد آمد.
هوش مصنوعی: رستم به شاه (کیقباد) میگوید که این خواب تو نشانهای از پیامبران است و اهمیت خاصی دارد.
هوش مصنوعی: اکنون بلند شویم و به سوی ایران برویم تا به دلیران کمک کنیم.
هوش مصنوعی: کیقباد مانند آتش از جای خود حرکت کرد و به میدان جنگ آمد و پا به نبرد گذاشت.
هوش مصنوعی: رستم همچون باد کمربند خود را محکم بست و به سوی کیقباد که در حال گریختن بود، شتافت.
هوش مصنوعی: تلاش و مبارزه شب و روز در این جنگ به قدری بیوقفه و مداوم است که تا به نزد پیشوای سپاه یعنی طلایه برسد، هیچ فرصتی برای استراحت وجود ندارد.
هوش مصنوعی: قلون، که دلاوری شجاع و نیرومند است، از ماجراها و رویدادهای جاری آگاه شد و مانند آتش به سوی میدان نبرد آمد.
هوش مصنوعی: شاه ایران وقتی این وضعیت را دید، به سرعت تصمیم گرفت که سپاه را جمع کند و آمادهی نبرد شود.
هوش مصنوعی: رستم به کیقباد، شاه ایران، گفت: ای پادشاه، به نظر میرسد که تو برای جنگ و نبرد آمادگی نداری.
هوش مصنوعی: من و اسب رخش و کوپال (سگ رزمآزما) و برگستوان (محل نبرد) همگی در این شرایط توانایی جنگیدن ندارند.
هوش مصنوعی: پس از اینکه رستم این را گفت، رخش (اسب او) را به حرکت آورد و با سرعت در میدان جنگ حرکت کرد.
هوش مصنوعی: قلون مشاهده کرد که دیوی از بند آزاد شده و در دستش گُرز (چماق) و برزین کمند (کمند بزرگ و محکم) دارد.
هوش مصنوعی: او (رستم) به دشمن حمله کرد و مانند باد سریع و تند، نیزهاش را فشرد و زره دشمن را پاره کرد.
هوش مصنوعی: رستم (تهمتن) با قدرت و شجاعت دستش را بالا برد و نیزهاش را گرفت، بهطوریکه قلون (دشمن) از شجاعت او حیرتزده مانده بود.
هوش مصنوعی: او (رستم) نیزه را از دست نامدار (قلون) گرفت و سپس مانند رعدی که از کوهها میزند، فریاد بلندی کشید.
هوش مصنوعی: رستم نیزهاش را زد و آن را از بالای زین برداشت و سپس نوک نیزه را روی زمین گذاشت.
هوش مصنوعی: قلون مانند مرغی در حال پرواز شد و از ترس به بابزن (پیشروی یا فرار) پرداخت و لشکر او را در صفوف خود در حال فرار دیدند.
هوش مصنوعی: لشکر قلون به سرعت و ناگهانی شکست خوردند و بخت بد آنها را مجبور به تسلیم کرد.
هوش مصنوعی: رستم، پهلوان بزرگ، به سرعت از پیش اَپرک های سواران قلون عبور کرد و به سمت کوهها رفت.
هوش مصنوعی: رستم (که به او «پهلوان» گفته میشود) در کجا به محلی مناسب با علف و آب روان رسید؟
هوش مصنوعی: تا شب تاریک بهسر آمد، رستم (که تهمتن نامیده میشود) هرگونه آمادگی و تدارکات لازم را انجام میداد.
هوش مصنوعی: به خاطر آراسته شدن لباس پادشاهی، دارای تاج و زرهای به نشانهٔ سلطنت و فرمانروایی است.
هوش مصنوعی: هنگامی که شب تاریک شد، پیشبین (که به آینده مینگرد) خود را برای دیدار با شاه ایران زمین آماده کرد.
هوش مصنوعی: زال در شب به نزدیش (زمینه خواب) آورده شد و او در این حال هیچ سخنی نگفت و زبانی باز نکرد.
هوش مصنوعی: زنان و مریدان در مدت یک هفته با هم مشورت کردند و مشغول به انجام جلسات شدند تا به تصمیمگیری بپردازند.
هوش مصنوعی: بهشت را زیبا کردند، سپس بر روی تخت عاج تاجی را آویختند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
مرتبسازی حاشیهها: محبوبترین | جدیدترین | قدیمیترین
تا به حال ۴ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.