چو گشتند یک انجمن ناتوان
غمی شد دل شاه نوشینروان
همیگفت کاین راز گردان سپهر
بیارد باندیشه بوزرجمهر
شد از درد دانا دلش پر ز درد
برو پر ز چین کرد و رخساره زرد
شهنشاه چون دید ز اندیشه رنج
بفرمود تا جامه دستی ز گنج
بیاورد گنجور و اسبی گزین
نشست شهنشاه کردند زین
به نزدیک دانا فرستاد و گفت
که رنجی که دیدی نشاید نهفت
چنین راند بر سر سپهر بلند
که آید ز ما بر تو چندی گزند
زیان تو مغز مرا کرد تیز
همی با تن خویش کردی ستیز
یکی کار پیش آمدم ناگزیر
کزان بسته آمد دل تیزویر
یکی درج زرین سرش بسته خشک
نهاده برو قفل و مهری ز مشک
فرستاد قیصر بر ما ز روم
یکی موبدی نامبردار بوم
فرستاده گوید که سالار گفت
که این راز پیدا کنید از نهفت
که این درج را چیست اندر نهان
بگویند فرزانگان جهان
به دل گفتم این راز پوشیده چهر
ببیند مگر جان بوزرجمهر
چو بشنید بوزرجمهر این سخن
دلش پرشد از رنج و درد کهن
ز زندان بیامد سرو تن بشست
به پیش جهانداور آمد نخست
همیبود ترسان ز آزار شاه
جهاندار پر خشم و او بیگناه
شب تیره و روز پیدا نبود
بدان سان که پیغام خسرو شنود
چو خورشید بنمود تاج از فراز
بپوشید روی شب تیره باز
باختر نگه کرد بوزرجمهر
چو خورشید رخشنده بد بر سپهر
به آب خرد چشم دل را بشست
ز دانندگان استواری بجست
بدو گفت بازار من خیره گشت
چو چشمم ازین رنجها تیره گشت
نگه کن که پیشت که آید به راه
ز حالش بپرس ایچ نامش مخواه
به راه آمد از خانه بوزرجمهر
همیرفت پویان زنی خوبچهر
خردمند بینا به دانا بگفت
سخن هرچ بر چشم او بد نهفت
چنین گفت پرسنده را راهجوی
که بپژوه تا دارد این ماه شوی
زن پاکدامن به پرسنده گفت
که شویست و هم کودک اندر نهفت
چو بشنید داننده گفتار زن
بخندید بر بارهٔ گامزن
همانگه زنی دیگر آمد پدید
بپرسید چون ترجمانش بدید
کهای زن تو را بچه و شوی هست؟
وگر یک تنی باد داری بهدست
بدو گفت شویست اگر بچه نیست
چو پاسخ شنیدی بر من مایست
همانگه سهدیگر زن آمد پدید
بیامد بر او بگفت و شنید
که ای خوبرخ کیست انباز تو؟
برین کش خرامیدن و ناز تو
مرا گفت هرگز نبودهست شوی
نخواهم که پیدا کنم نیز روی
چو بشنید بوزرجمهر این سخن
نگر تا چه اندیشه افگند بن
بیامد دژمروی تازان به راه
چو بردند جوینده را نزد شاه
بفرمود تا رفت نزدیک تخت
دل شاه کسری غمی گشت سخت
که داننده را چشم بینا ندید
بسی باد سرد از جگر بر کشید
همیکرد پوزش ازان کار شاه
کزو داشت آزار بر بیگناه



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاه نوشین روان از غم ناتوانی انجمن دچار درد میشود و به فکر حل مشکلی عمیق میافتد. وی تصمیم میگیرد تا بزرجمهر، حکیم دانا، را آزاد کند و رازنامهای با قفلی طلایی که پیش آمده را حل کند. بزرجمهر که از رنج درونش آگاه است، راهی آنجا میشود و با دقت به سوالاتی که در مورد همسر و فرزندانش مطرح میشود، پاسخ میدهد. او در مییابد که زنها یا شوهر دارند و یا بچهای در نهان، و با بازگشت به نزد شاه، از آنچه بر او گذشته عذرخواهی میکند و غم شاه را درک میکند. این شعر در نهایت به ابراز رنج و نارضایتی نسبت به بیگناهی بزرجمهر پرداخته و بازتابی از ناملایمات زندگی است.
هوش مصنوعی: وقتی که گروهی از انسانهای ناتوان دور هم جمع شدند، دل شاه نوشینروان پر از غم و نگرانی شد.
هوش مصنوعی: شاه نوشینروان میگفت که این راز (مشکل یا مسألهای که پیش آمده) را گردان سپهر (سرنوشت و تقدیر) به بوزرجمهر (عالم و دانای بزرگ) خواهد رساند و او به تفکر و تدبیر، راهحلی برای آن پیدا خواهد کرد.
هوش مصنوعی: دانا (بزرجمهر) از شدت درد و رنجی که میکشد، دلش پر از اندوه و غم شده است. او به خاطر این حال، چهرهاش چروکیده و چهرهاش زرد به نظر میرسد.
هوش مصنوعی: پادشاه (کسری) وقتی دید که از فکر و اندیشه نگران و غمگین است، دستور داد تا جامهای از خز (پارچه گرانبها) برای او بیاورند.
هوش مصنوعی: کسری به گنجور (خزانهدار یا فرمانده خزانه) دستور داد تا اسب مناسبی را بیاورد و برنشاند. سپس شاه بر زین نشست.
هوش مصنوعی: او به نزد یک فرد دانا رفت و گفت که رنجی که تو متحمل شدهای، نباید پنهان بماند و باید آن را بیان کنی.
هوش مصنوعی: هر کس بر آسمان بلند تأثیر میگذارد، به زودی از ما آسیبهایی به تو خواهد رسید.
هوش مصنوعی: زیان تو (خسارت تو) باعث شد که من (را) باهوش شوم و از آنجا که با جسم خود جنگ کردی، در واقع به من آسیب زدی.
هوش مصنوعی: یک کار ناگزیر برای من پیش آمد که به خاطر آن قلب تیز و زوردل من بسته و ناراحت شده است.
هوش مصنوعی: یک لوح طلا با سرپوشی خشک بر آن گذاشته شده و قفل و مهر مشکینی بر آن زدهاند.
هوش مصنوعی: قیصر (امپراتور) روم، نمایندهای را برای ما فرستاد که او یک موبد (روحانی زرتشتی) مشهور و شناختهشده از سرزمین خود بود.
هوش مصنوعی: فرستاده میگوید که سالار (امپراتور) به من دستور داده است تا این راز را که در نهان است، آشکار کنید.
هوش مصنوعی: این نشانه یا علامت چه چیزی را در دل خود پنهان کرده است، بزرگان و حکیمان دنیا بگویند.
هوش مصنوعی: به خودم گفتم که آیا ممکن است این راز پنهان را کسی دیگر بفهمد جز جان بوزرجمهر؟
هوش مصنوعی: بوزرجمهر، وقتی این صحبتها را شنید، دلش از غم و درد قدیمی پر شد.
هوش مصنوعی: بوزرجمهر از زندان خارج شد و بدن خود را شست و سپس به پیش دادگر و خداوندی که بر همه چیز نظارت دارد، رفت.
هوش مصنوعی: او از آزار و خشونت شاه جهان که خشمگین بود، بسیار ترسیده بود، در حالی که خود بیگناه بود و دلیل این ترس را نداشت.
هوش مصنوعی: در آن شب تاریک، روز روشن قابل مشاهده نبود تا پیغام خسرو (که احتمالاً از طرف کسی است) به او برسد.
هوش مصنوعی: چون خورشید از بالای سر، تاج خود را به نمایش گذاشت، دیگر روی شب تیره پنهان نماند.
هوش مصنوعی: بوزرجمهر به سمت غرب نگاه کرد و مانند آفتاب درخشان بر آسمان، چیزی دید.
هوش مصنوعی: دل را با آب خرد، یعنی با عقل و درک، از غمها شستشو داد. کسی که دانایی و نیکفکری دارد، به ثبات و استواری میرسد.
هوش مصنوعی: به او گفتند، بگو که بازار من به هم ریخته و گیج شده است، چراکه چشمم از این رنجها و مشکلات، تار و بیروشنایی شده است.
هوش مصنوعی: به او نگاه کن که در راه به تو میآید و از حالت او بپرس، اما نامش را نپرس.
هوش مصنوعی: از خانهٔ بوزرجمهر، کسی به راه آمد که در حال رفتن بود و زنی زیبا با چهرهای دلفریب او را همراهی میکرد.
هوش مصنوعی: خردمند بینا (بوزرجمهر) به دانا (کسری) گفت هرچه در چشمان او پنهان بود.
هوش مصنوعی: پرسندهای که دنبال حقیقت است، به او گفت که به دقت تحقیق کن تا این مرد (شوهر) را بشناسی و او را درک کنی.
هوش مصنوعی: زن پاکدامن به پرسنده گفت که شوهرش در حال حاضر همسرش را از خود دور کرده و دختر کوچکی را هم در پنهان دارد.
هوش مصنوعی: وقتی دانای داستان، سخن زن را شنید، به خاطر آن چه گفت، بر چهرهاش لبخند ظاهر شد.
هوش مصنوعی: زنی دیگر ناگهان ظاهر شد و از او پرسید که ترجمان آن چه گفته بود، چگونه بود؟
هوش مصنوعی: ای زن، آیا تو شوهر و فرزندی داری؟ یا اینکه فقط یک تن (چیزی) در دست داری و هیچچیز دیگری نداری؟
هوش مصنوعی: اگر در زندگیات شوهری داری، پس نیازی به فرزند نیست، چون وقتی به پاسخ این سؤال رسیدی، نباید بر من تکیه کنی و بایستی.
هوش مصنوعی: در همان زمان، سه زن دیگر هم ظاهر شدند و نزد او آمدند و دربارهٔ او صحبت کردند و شنیدند.
هوش مصنوعی: ای چهرهی زیبا، همدم تو کیست؟ که از روی زیبای تو اینگونه سر بر میافرازد و ناز میکند؟
هوش مصنوعی: او (که در اینجا اشاره به یک زن دارد) به کسری میگوید که هرگز شوهر نخواهم شد و نمیخواهم کسی را پیدا کنم که شبیه او باشد.
هوش مصنوعی: وقتی بوزرجمهر این سخن را شنید، اندیشید که چه تفکری در دل او (شخصی که سخن گفته) به وجود آمده است.
هوش مصنوعی: بوزرجمهر با حالتی ناراحت و در هم شکسته به سمت شاه کسری حرکت کرد، مانند کسی که در حال دویدن است، چون او را به حضور شاه میبردند.
هوش مصنوعی: کسری به کسی دستور داد که نزد تختش برود و به او خبر غمی را بگوید که او را به شدت ناراحت کرده است.
هوش مصنوعی: آدم دانا و با فهم، با چشم بینا و بصیرت نمیتواند نادیده بگیرد که چقدر غم و ناراحتی دارد. او از دلش شیون و آه سردی برمیکشد.
هوش مصنوعی: او (بزرجمهر) از کار شاه (کسری نوشین روان) که به خاطر آن، بیگناهان را آزار داده بود، عذرخواهی میکرد.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.