گنجور

 
فتحعلی‌شاه

نسیما از این ناتوان گر توانی

به صد آه و زاری پیامم رسانی

رسان و بگو گویدت بنده‌ای

که ای دیدنت مایه شادمانی

جدا از تو تا چند ای نور دیده

ز مردم نهانی کنم خون‌فشانی

همه زهر و اشکم ز بیداد تا کی

به کامم ز چشم چشانی فشانی

تو و خنده شکرافشان و پیدا

من و گریه زهر ریز نهانی

تو و گلشن و خنده‌های عیانی

من و گلخن و گریه‌های نهانی

نسیما بکن عجز تا می‌توانی

ز خاقان بخوان این غزل در نهانی

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

کسی را چو من دوستگان می چه باید؟

که دل شاد دارد بهر دوستگانی

نه جز عیب چیزیست که‌آن تو نداری

نه جز غیب چیزیست که‌آن تو ندانی

دقیقی

ز دو چیز گیرند مر مملکت را

یکی پرنیانی یکی زعفرانی

یکی زر نام ملک بر نبشته

دگر آهن آب دادهٔ یمانی

که را بویهٔ وصلت ملک خیزد

[...]

کسایی

از او بوی دزدیده کافور و عنبر

وز او گونه برده عقیق یمانی

بماند گل سرخ همواره تازه

اگر قطره ای زو به گل بر چکانی

عقیقی شرابی که در آبگینه

[...]

عنصری

شه مشرق و شاه زابلستانی

خداوند اقران و صاحبقرانی

بدولت یمینی بملت امینی

مر این هر دو را اصل یمن و امانی

تو محمود نامی و محمود کاری

[...]

فرخی سیستانی

یکی گوهری چون گل بوستانی

نه زر وبه دیدار چون زرکانی

به کوه اندرون مانده دیرگاهی

به سنگ اندرون زاده باستانی

گهی لعل چون باده ارغوانی

[...]

مشاهدهٔ ۳ مورد هم آهنگ دیگر از فرخی سیستانی
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه