گنجور

 
فتحعلی‌شاه

اگر یک جرعه از دستت کنم نوش

شوم تا حشر از آن می مست و مدهوش

فراموشت ششدم من گر چه اما

نخواهی شد ز یاد من فراموش

رسید آن مه به عزم صید دل‌ها

کمند عنبرینش بر سر دوش

دو گیسویش به سان سنبل تر

پریشان ساخته اندر بناگوش

ز عمر خویش خواهم برد لذت

اگر روزی کشم او را در آغوش

نسیما رو سوی جانان و از من

بگو کای سرو‌قد ماه قصب‌پوش

آگر آیی در آغوشم ببوسم

گهت رخ گاه زلف و گه بناگوش

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

بود زودا، که آیی نیک خاموش

چو مرغابی زنی در آب پاغوش

سنایی

چه رسم‌ست آن نهادن زلف بر دوش

نمودن روز را در زیر شب‌پوش

گه از بادام کردن جعبهٔ نیش

گه از یاقوت کردن چشمهٔ نوش

برآوردن برای فتنهٔ خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

خداوندا زدوران زمانه

دلم از غصه چون دیگ است در جوش

همی سوزد جهان هر ساعتم دل

همی مالد فلک هر لحظه ام گوش

دراین فکرت چگونه خوش بود دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه