گنجور

 
فتحعلی‌شاه

غم جانان بلای جان من شد

بلای جان من جانان من شد

چو جان در سینه‌اش پروردم اول

ولی آخر بلای جان من شد

مسلمانان حذر زآن نامسلمان

که عشقش آتش ایمان من شد

چنان حیران رویش ماند چشمم

که چشم آسمان حیران من شد

بگو ای باد آن سرو چمان را

چمن بی‌روی تو زندان من شد

ز هجرت خون دل چون رود جیحون

روان از دیده بر دامان من شد

ز بس کردم فغان و ناله خاقان

فلک در ناله از افغان من شد

 
 
نسکبان اندروید
نظامی

شکر هم‌شیرهٔ دندان من شد

وفا هم‌شهری پیمان من شد

عطار

ازین برنای زیبا، جان من شد

دلم خون گشت و از مژگان من شد

اهلی شیرازی

که این خلوت سرا زندان من شد

نه زندان دوزخ سوزان من شد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه