گنجور

 
فتحعلی‌شاه

از رخ همچو مهت دیده منور گردید

اشک چشم من از آن روی چو گوهر گردید

شاه خوبان جهانی تو و خاک قدمت

خسروان را به جهان زینت افسر گردید

می‌کشم خون دل از دیده ز هجران و مرا

خون دل بی‌تو می و دیده چو ساغر گردید

خسرو حسن تو تا رایت خوبی افراخت

جبهه‌هسای در تو خسرو خاور گردید

می‌خرامد به چمن یار صنوبرقد من

سبزه امروز لگدکوب صنوبر گردید

سرخ رو کرد رخم دیده ز خوناب جگر

تا ز می روی تو چون لاله احمر گردید

نیست غم از خط مشکین رخ او

رخش از مشک تر امروز نکوتر گردید

 
 
نسکبان اندروید
صائب

شوقم از نامه به وصل تو فزونتر گردید

نامه بر آتش من دامن دیگر گردید

از بهار چمن افروز بود برگ گلی

آنچه از حسن تو در دیده مصور گردید

می شود روزنه اش ناف غزالان ختن

[...]

ترکی شیرازی

زلف اکبر چو ز خون سر او تر گردید

عقل گفتا که عجین مشک، به عنبر گردید

بر زمین خون ز گلوی شه لب تشنه حسین

آنقدر ریخت که با خاک، مخمر گردید

بدنی را که بدی بسترش آغوش نبی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه