گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چون سر و کار خدنگت با دل است

جان به یک زخمت ندادن مشکل است

بر سر کوی بتان از خون دل

گشته‌ام شخمی ولی بی‌حاصل است

شادمانی را به دل کی ره دهیم

تا در این خانه غمش را منزل است

سجده زاهد در حرم یا در کنشت

غیر آن محراب ابرو باطل است

بس که شوق کوی او دارم به سر

روز محشر گویی اول منزل است

من به دریای غمش افتاده‌ام

آن نصیحت‌گوی ما بر ساحل است

غیر ویرانی چه بیند ملک او

پادشاهی کز رعیت غافل است

جای دارد در میان جان و دل

آن که میل قتلم او را بر دل است

هر که در راه وفا داد ای صنم

جان به زیر خنجرت او مقبل است

کشتن خاقا چرا داری دریغ

زآن که او را قتل خود مستعجل است

 
 
نسکبان اندروید
عطار

سر عشقت مشکلی بس مشکل است

حیرت جان است و سودای دل است

عقل تا بوی می عشق تو یافت

دایما دیوانه‌ای لایعقل است

بر امید روی تو در کوی تو

[...]

مشاهدهٔ ۹ مورد هم آهنگ دیگر از عطار
سعدی

پای سرو بوستانی در گِل است

سرو ما را پای معنی در دل است

هر که چشمش بر چنان روی اوفتاد

طالعش میمون و فالش مُقبل است

نیک‌خواهانم نصیحت می‌کنند

[...]

امیرخسرو دهلوی

رنگی از حسن تو در روی گل است

وز لب لعلت خیالی در مل است

از خیال نرگس جادوی تو

در چمن ها چشم نرگس بر گل است

از نسیم صبح کی بیرون رود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه