گنجور

 
فتحعلی‌شاه

آخر بکن ای سنگدل شرم از خدای خویشتن

تا کی کنی بیگانگی با آشنای خویشتن

گه با رقیب و سگ بود ای مه تو را غم خود بگو

این‌ها بود بود از بهر تو یا از برای خویشتن

یک شب به کویت آمدم صیدت شدم همچون سگت

در عشقبازی دیده‌ام آخر سزای خویشتن

کردی ز حد افزون جفا گر باورت ناید بیا

پیش من و از من شنو شرح جفای خویشتن

جز در دل و در دیده‌ام منشین خدا را ای صنم

هر جا روی جانا بدان البته جای خویشتن

زاین سان که بی‌رحمانه‌ام خواهی بکشتن من کنون

گریم به حال زار خود گیرم عزای خویشتن

بنمای روی خویش را یک دم به خاقان و بکن

این عاشق شوریده را جانا فدای خویشتن

 
 
نسکبان اندروید
سیف فرغانی

ای شاه حسنت را مدد از کبریای خویشتن

عاشق نباشد همچو تو کس بر لقای خویشتن

مه پیش خورشید رخت از حسن لافی می زند

برخیز و این سرگشته را بنشان بجای خویشتن

گل را ز شرم روی تو باران عرق شد بر جبین

[...]

فیض کاشانی

منگر تو در روی بتان بهر هوای خویشتن

در آتش سوزان مرو ای دل بپای خویشتن

هرگو دلش از دشت برد مهر بتان سنگدل

در دوزخ نقد اوفتاد دید او جزای خویشتن

با عشق خوبان خو مکن جز جانب حق رو مکن

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه