آخر بکن ای سنگدل شرم از خدای خویشتن
تا کی کنی بیگانگی با آشنای خویشتن
گه با رقیب و سگ بود ای مه تو را غم خود بگو
اینها بود بود از بهر تو یا از برای خویشتن
یک شب به کویت آمدم صیدت شدم همچون سگت
در عشقبازی دیدهام آخر سزای خویشتن
کردی ز حد افزون جفا گر باورت ناید بیا
پیش من و از من شنو شرح جفای خویشتن
جز در دل و در دیدهام منشین خدا را ای صنم
هر جا روی جانا بدان البته جای خویشتن
زاین سان که بیرحمانهام خواهی بکشتن من کنون
گریم به حال زار خود گیرم عزای خویشتن
بنمای روی خویش را یک دم به خاقان و بکن
این عاشق شوریده را جانا فدای خویشتن



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای شاه حسنت را مدد از کبریای خویشتن
عاشق نباشد همچو تو کس بر لقای خویشتن
مه پیش خورشید رخت از حسن لافی می زند
برخیز و این سرگشته را بنشان بجای خویشتن
گل را ز شرم روی تو باران عرق شد بر جبین
[...]
منگر تو در روی بتان بهر هوای خویشتن
در آتش سوزان مرو ای دل بپای خویشتن
هرگو دلش از دشت برد مهر بتان سنگدل
در دوزخ نقد اوفتاد دید او جزای خویشتن
با عشق خوبان خو مکن جز جانب حق رو مکن
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.