گنجور

 
فتحعلی‌شاه

کرده‌ام با کافری من عهد و پیمانی دگر

بسته‌ام عهد نوی با نامسلمانی دگر

بس که خون عاشقان در مذهبش باشد مباح

می‌کشد هر لحظه آن کافر مسلمانی دگر

کنده بودم دل به صد جان کندن از عشق بتان

باز شد روزم سیه از چشم فتانی دگر

چند روزی خاطرم از قید زلفی جمع بود

شد پریشان کارم از کاکل پریشانی دگر

از غم هجر تو ماندم زنده و گویند خلق

همچو خاقان بعد از این نآید گران‌جانی دگر

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگر

وز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر

ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدر

از ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر

جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساخت

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر

جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر

من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز

تو به شهری دیگر و من در بیابانی دگر

من به تو حیران، تو می گویی که پیمان تازه کن

[...]

نظیری نیشابوری

هردم از زلف تو دارم کافرستانی دگر

دم به دم نو می کنم از رویت ایمانی دگر

یا تویی یا حسن رخسار تو را دزدیده است

چون تویی گر سر برآرد، از گریبانی دگر

چاشنی کنج آن لب از مذاقم کی رود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه