گنجور

 
نظیری نیشابوری

هردم از زلف تو دارم کافرستانی دگر

دم به دم نو می کنم از رویت ایمانی دگر

یا تویی یا حسن رخسار تو را دزدیده است

چون تویی گر سر برآرد، از گریبانی دگر

چاشنی کنج آن لب از مذاقم کی رود

گر بگردانم زبان را در نمکدانی دگر

نیست هم دعوی حریفی، حسن تنها هر زمان

رخش می تازد ز میدانی به میدانی دگر

چابکی با خویش طرح ترکتاز افکنده است

گوی دیگر می زند هر دم به چوگانی دگر

تا برون آرد سری از لوح پیشانی او

طفل گردد عقل هر دم در دبستانی دگر

حسن هر سو در لباس صورتی پنهان شود

عشق هر ساعت درآویزد به دامانی دگر

پیش حکمش گر دم از عذر خطای خود زند

می زند بر روی آدم خال عصیانی دگر

درد نایابی و نادانی «نظیری » مشکل است

غیر خاموشی ندیدم هیچ درمانی دگر

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

ای ز عصمت بر تو هر ساعت نگهبانی دگر

وز بر ما هر زمان فضلی و احسانی دگر

ای ترا از روی همت هم درین ایوان صدر

از ورای آفرینش صدر و ایوانی دگر

جز به تعلیم تو اندر عالم ایمان که ساخت

[...]

امیرخسرو دهلوی

ای ترا در زیر هر لب شکرستانی دگر

جز لبت ما را نمک ندهد نمکدانی دگر

من غم دل گویم و تو همچنان مشغول ناز

تو به شهری دیگر و من در بیابانی دگر

من به تو حیران، تو می گویی که پیمان تازه کن

[...]

فتحعلی‌شاه

کرده‌ام با کافری من عهد و پیمانی دگر

بسته‌ام عهد نوی با نامسلمانی دگر

بس که خون عاشقان در مذهبش باشد مباح

می‌کشد هر لحظه آن کافر مسلمانی دگر

کنده بودم دل به صد جان کندن از عشق بتان

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه