گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دیدی که بر سر من آن بی‌وفا چه آورد

از مهر خود چه‌ها گفت وز جور خود چه‌ها کرد

غارتگر چمن برد از جور چرخ وارون

آن گلبنی که بلبل از آب دیده پرورد

مجبور می‌برندم پیش طبیب، یاران

یا رب که کس نداند درمان این دل درد

از شوق می‌سپارم جان در سم سمندت

کز خاک من برآری تا حشر آن زمان گرد

عشاق تو به آتش خو کرده چون سمندر

جا دارد ار به دوزخ نالند هر دم از برد

قمری ز سرو نالان بلبل ز گل در افغان

ایّام فرش دیبا بر روی خاک گسترد

خاقان بنوش جامی زآن آب آتش‌افروز

کافسرده شد دلم باز زین زاهدان دم‌سرد

 
 
نسکبان اندروید
فتحعلی‌شاه

بنیاد عاشقان را از بیخ و بن برآورد

لیکن فغان که ننشست بر دامنش از این گرد

بر اشک عاشقان است آن سرو ناز مایل

گویا که باغبانش از آب دیده پرورد

با عشق برنیایی ای عقل روی برتاب

[...]

جیحون یزدی

او کرد نار نمرود نزهتگه مُوَرّد

او خواست تا ز داود آهن شود مُزَرّد

او داد خضر را آب از هستی موبد

او باید الهی فرمود شمس را رد

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه