گنجور

 
فتحعلی‌شاه

ز خورشید فلک دل می‌رباید

مه من گر ز برقع رخ نماید

مگر آهن‌ربا شد چشم مستت

که از آهن‌دلان دل‌ می‌رباید

نسیم زلف تو عنبرفشان است

شمیم کاکلت جان می‌فزاید

چو خاکستر کز او آینه پاک است

غبار مقدمت غم می‌زداید

درِ اقبال بر رویم شود باز

چو آن مه‌پیکرم از در درآید

دهد بر یاد خاقان نافهٔ چین

گره چون از خم کاکل گشاید

 
 
نسکبان اندروید
وطواط

مهی ، کندر سمرقند از لب او

نبات مصر را جان می فزاید

اگر طوطی طبع جان فزاید

بشاخ شکر نابش گراید

بشولد مر طبق را بر طریقی

[...]

سوزنی سمرقندی

خر خمخانه را جودان بماندست

وگر ماندست جو کو تا بخاید

بسنگ هجو من دندان شکستست

که بی بیطار بیخش برنیاید

سرش از سهمناکی شد به آنسان

[...]

انوری

ز هجران تو جانم می‌برآید

بکن رحمی مکن کاخر نشاید

فروشد روزم از غم چند گویی

که می‌کن حیله‌ای تا شب چه زاید

سیه‌رویی من چون آفتابست

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از انوری
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه