گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چشم مستت دور می‌گردد دل دیوانه را

باز ساقی می‌کند لبریز این پیمانه را

خوش‌پسند خوب‌رویان شد دل اما ای عجب

پادشاهانِ خانه می‌سازند این ویرانه را

می‌کشد هر سو کشان و می‌برد هر سو دوان

بسته در زنجیر زلفش این دل دیوانه را

تا به صبح روز محشر برندارد سر ز خواب

هر که از من بشنود امروز این افسانه را

انتظار مقدمت دارم بنه بر دیده، پای

خانه خالی کرده‌ام هم خویش و هم بیگانه را

چاره دیوانه زنجیر است و آن زنجیر زلف

می‌کند دیوانه‌تر هر دم من دیوانه را

گر نسوزانی تو خاقان را، جفایی کرده‌ای

سوختن زیبنده شد روز ازل پروانه را

 
 
نسکبان اندروید
وطواط

ای هوای تو شده مقصود هر فرزانه را

چرخ با مهر تو خویشی داده هر بیگانه را

صورتی شاهانه داری ، سیرتی در خورد آن

سیرت شاهانه باید صورت شاهانه را

نکته ای ز الفاظ تو ابکم کند گوینده را

[...]

امیرخسرو دهلوی

باز دل گم گشت در کویت من دیوانه را

از کجا کردم نگاه آن شکل قلاشانه را

گاه گاه، ای باد، کانجاهات می افتد گذر

ز آشنایان کهن یادی ده آن بیگانه را

هر شب از هر سوی در می آیدم در دل خیال

[...]

سلمان ساوجی

محتسب گوید: که بشکن، ساغر و پیمانه را

غالباً دیوانه می داند، من فرزانه را

بشکنم صد عهد و پیمان، نشکنم پیمانه را

این قدر تمییز هست، آخر من دیوانه را

گو چو بنیادم می و معشوق ویران کرده‌اند

[...]

ناصر بخارایی

می‌کشد عشق تو سوی خود دل دیوانه را

هست سوزی کو به شمعی می‌کشد پروانه را

سیل چشمم رفت و ویران کرد بنیاد دلم

چون ز درد و غم نگه دارم من این ویرانه را

میل خالت دارم و اندیشه‌ام از زلف توست

[...]

جامی

رخنه کردی دل به قصد جان من دیوانه را

دزد آری بهر کالا می شکافد خانه را

تخم مهر خال او در دل میفکن ای رقیب

بیش ازین ضایع مکن در سنگ خارا دانه را

خیز گو مشاطه کاندر زلف مشکینت نماند

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه