به بالین ار مسیحم صد هزار است
مرا دردیست با درمان چه کار است
نپرسد هر که بیند قاتلم را
که از زخم خدنگش آشکار است
بیا ای سروقد لالهرخسار
که گلزار جهانم بیتو خار است
به من چیزی که از عشق تو مانده است
همان داغی که در دل ماندگار است
شود معمور از معماری غم
در اقلیمی که عشقت شهریار است
ندیدم سرو ای مه آورد بار
چه سروی تو که نازت برگ و بار است
برو زاهد که در عشقم گرفتار
مرا با کفر و با ایمان چه کار است
تو تا رفتی ز سیلاب سرشکم
هزاران رود جیحون در کنار است
به زیر خنجرت جان دادن ای مه
عجب روزی و خرّم روزگار است
نگشتم صید هر بار ضعیفی
دلم در پنجهٔ عنقاشکار است
شب هجرش ندارد صبح در پی
بگو خاقان شب آن بیشمار است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گل رخسارگانش را بیاراست.
بنفشه زلفکانش را بپیراست.
خوشا وقتا که وقت نوبهار است
مساعد روز و میمون روزگار است
زمین چون لعبت شمشاد زلف است
جهان چون کودک عنبر عذار است
کجا پایت برآید گلستان است
[...]
مشو خاقانیا مغرور دولت
که دولت سایهٔ ناپایدار است
به دولت هر که شد غره چنان دان
که میدانش آتش و او نیسوار است
چو صبح است اول و چون گل به آخر
[...]
نه پنهان بر درستیش آشکار است
اثرهایی کز ایشان یادگار است
ره عشاق راهی بیکنار است
ازین ره دور اگر جانت به کار است
وگر سیری ز جان در باز جان را
که یک جان را عوض آنجا هزار است
تو هر وقتی که جانی برفشانی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.