گنجور

 
فتحعلی‌شاه

دلی دارم که از تنگی به تنگ است

به خویش و خویشتن دائم به جنگ است

همیشه از فغانش در فغانم

چو ناقوس کلیسای فرنگ است

ز مژگان تو ای ابروکمانم

دلم را حسرت زخم خدنگ است

چه حاجت بستن صیدی که او را

ز زلف گردنش صد پای لنگ است

به مینو گر برندم بی‌تو هیهات

که بی‌تو شهد در کامم شرنگ است

جدا از روی تو مشکل توان زیست

جهانم بی‌تو در کام نهنگ است

صلایت می‌زند پیر خرابات

برو خاقان چه جای نام و ننگ است

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

زبان بربسته ای با ما که جنگ است

نمی دانم دگر بار این چه ننگ است

دل صاحب دلان خون کردی آخر

چه دل داری کدامین دل چه سنگ است

سگ آهوی وصلت می توان بود

[...]

امیرخسرو دهلوی

وگر نه کی شبی را این درنگ است

که گردون بسته و سیاره لنگ است

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه