گنجور

 
فتحعلی‌شاه

کشت از یک نگهی دیدهٔ خون‌خوار، مرا

زنده کرد از سخنی لعل شکربار، مرا

از کمندش نتوان تا به قیامت رستن

آن که از روز ازل کرد گرفتار مرا

بارها جان به رهش دادم و از من نگرفت

کشت آخر به همین حسرت دیدار مرا

شادم از کشته شدن زآن که به عالم گویند

کشت از جرمِ وفا یار وفادار مرا

گفت خاقان ز غمت ای غم تو شادی دل

نیست در هر دو جهان غیر تو غم‌خوار مرا

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

کس فرستاد به سر اندر عیار مرا

که «مکن یاد به شعر اندر بسیار مرا»

وین فژه پیر ز بهر تو مرا خوار گرفت

برهاناد ازو ایزد جبار مرا

امیر معزی

ماهرویا ز غم عشق نگه دار مرا

مگذر از بیعت دیرینه و مگذار مرا

به محالی و خطائی ‌که تو را هست خیال

خط مکش بر من و بیهوده میازار مرا

چند گویی که به یک‌بار زبون‌گیر شدی

[...]

خاقانی

جام می تا خط بغداد ده ای یار مرا

باز هم در خط بغداد فکن بار مرا

باجگه دیدم و طیار وز آراستگی

عیش چون باج شد و کار چو طیار مرا

رخت کاول ز در مصطبه برداشتیم

[...]

اوحدی مراغه‌ای

به خرابات گرو شد سر و دستار مرا

طلبم کن ز خرابات و به دست آر مرا

بفغانند مغان از من و از زاری من

شاید از پیر مغان هم ندهد بار مرا

ساخت اندر دل ما یار خراباتی جای

[...]

خواجوی کرمانی

مگذر ای یار و درین واقعه مگذار مرا

چون شدم صید تو برگیر و نگهدار مرا

اگرم زار کشی میکش و بیزار مشو

زاریم بین و ازین بیش میازار مرا

چون در افتاده ام از پای و ندارم سر خویش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه