گنجور

 
فتحعلی‌شاه

چون شوی از غمزه به غارتگری

دل ز همه خلق به غارت بری

وصل تو را هر دو جهان گر بهاست

سود کند هر که شود مشتری

ختم نموده است خداوندگار

در رخ تو صنعت صورتگری

دیده بدوزند ملایک ز حور

جلوه کند گر به بهشت این پری

پرتو رویت به جهان بشکند

رونق آیینه اسکندری

غوص نکرده است دگر روزگار

از صدف چرخ چنین گوهری

مهر فلک گفت به خاقان تو را

شمسه هر قصر نکومنظری

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

مار را، هر چند بهتر پروری

چون یکی خشم آورد کیفر بری

سفله طبع مار دارد، بی خلاف

جهد کن تا روی سفله ننگری

وطواط

سیرت تو هست عین سروری

صورت تو هست محض صفدری

مملکت چون جسم و تو چون دیده ای

محمدت چون بحر و تو چون گوهری

در علو قدر و در کنه شرف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه