گر جان بباید دادن در آن راه
دادیم جان را الحکم لله
هر شب رسانم بر اوج گردون
از دوری تو صد ناله و آه
هرگز نخواهم در مدت عمر
جز روی دلبر جز وصل دلخواه
خواهم که آیم هر شب به کویت
نتوانم آمد از دست بدخواه
اسرار هستی دانی نداند
جز مرد عارف جز پیر آگاه
بنشسته بودم از بخت نومید
کز در درآمد آن شوخ ناگاه
از وجد جستم از جای و گفتم
الحمد لله الحمد لله
جز تو نگاری هرگز نخواهم
گر باورت نیست والله بالله
من ترک عشقت هرگز نگویم
زاین فکر بیجا استغفرالله
میرفت و از دور خاقان که بگرفت
ناگه دلم را زلفش سر راه



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عیشم مدام است، از لعل دلخواه
کارم به کام است، الحمدلله
ای بخت سرکش! تنگش به بَر کش
گه جام زرکش، گه لعل دلخواه
ما را به رندی، افسانه کردند
[...]
گر حکم قتلم فرمود دلخواه
جان مژده دادم الحمدلله
ای شیخ جاهل در دیر و اهل
ما را که نبود سوی حرم راه
ساقی مستم می ده به دستم
[...]
امر خلافت، گر نیست دلخواه
گردن نهادیم، الحکم لله
خلقی به تضلیل، از راه بردند
پیران جاهل، شیخان گمراه!
ما پیر و جاهل، کمتر شناسیم!
[...]
بر شعله تا چند نازیدنکاه
در دولت تیز مرگیست ناگاه
صد نقص دارد ساز کمالت
چندین هلال است پیش و پس ماه
در فکر خویشیم آزادگی کو
[...]
از پرتو مهر، شد آخر آن ماه
محفل فرزندم، الحمدالله
دامان خرگاه، تا برزد آن ماه
شد ماه پنهان، در زیر خرگاه
ما را بکویش خیزد چه از آه
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.