گنجور

 
فتحعلی‌شاه

هر کسی دارد کسی الا من دلباخته

بهر سروی می‌زنم کوکو به سان فاخته

هر که او را و مرا بیند بگوید وای من

با نگار تندخویی این چنین چون ساخته

ای صبا آن مهوش نامهربانم را بگو

کاین بلاکش همچو شمع از دوریت بگداخته

از غم هجرش رهایی کی بود آن را که او

دل به دست دلبر نامهربان انداخته

دل کجا ماند دگر اندر کف عاشق که باز

کار دل‌ها ساخته چون تیغ کین را آخته

هیچکس بیرون نشد از قید تا آن شه‌سوار

رخش ناز و غمزه را بر شهر دل‌ها تاخته

خیز از چشم و نشین اندر دل خاقان که او

خانه دل را برای مقدمت پرداخته

 
 
نسکبان اندروید
سنایی

ای دل اندر بیم جان از بهر دل بگداخته

جان شیرین را ز تن در کار دل پرداخته

تا دل و جان درنبازی دل نبیند ناز و عز

کی سر آخور گشت هرگز مرکبی ناتاخته

بند مادرزاد باید همچو مرغابی به پای

[...]

انوری

ای همای همتت سر بر سپهر افراخته

کس چو سیمرغت نظیری در جهان نشناخته

دور بین چون کرکس و خصم افکنی همچون عقاب

باز هنگام هنر گردن چو باز افراخته

طوطیان نظم کلام و بلبلان زیر نوا

[...]

مولانا

ای به میدان‌های وحدت گوی شاهی باخته

جمله را عریان بدیده کس تو را نشناخته

عقل کل کژچشم گشته از کمال غیرتت

وز کژی پنداشته کو مر تو را انداخته

ای چراغ و چشم عالم در جهان فرد آمدی

[...]

حکیم نزاری

ای به دعوی خویشتن را مرد معنی ساخته

وآن گه از دعوی و معنی ذره ای نشناخته

لاف مردی از تو کی زیبد چو وقت امتحان

هستی از تر دامنی دامن گریبان ساخته

این قدر دانی مگر کاندر حقیقت جغد را

[...]

ناصر بخارایی

ای لوای مهتری بر لامکان افراخته

غلغل لولاک بر هفت آسمان انداخته

شهسوار دین که چون زین بست بر پشت براق

از زمین تا اوج او ادنی به یکدم تاخته

چون دو چوگان کرده مه را یک سر انگشت تو

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه