دل اسیر کمند پرفن تو
سر من پایمال توسن تو
حسرت خنجری دگر دارم
دست من روز حشر و دامن تو
نیست ای مرغ پر شکسته دل
جز سر کوی او نشیمن تو
کرده ایمان عالمی غارت
داد از چشم مست پرفن تو
بنشین جان من که میمیرم
میروی خون من به گردن تو
ای دل این ناله تا به کی که بود
عالمی در فغان ز شیون تو
همچو خاقان هزار میگردند
خوشهچینان گرد خرمن تو



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بس کن ای سرد ناخوش احمق
چند و تا چند حیلت و فن تو
پیش ازینم طمع چو می بودی
به عتابیّ و خزّ ادکن تو
می فتادم به خاک و می دادم
[...]
این ده و باغ و بچه وزن تو
غول راهند و غل گردن تو
چه کنی با فلک عتاب که من
نیک بد حال گشتم از فن تو
گر خموشی چو باز پیشه کنی
دست شاهان بود نشیمن تو
ور بر آری خروش چون بلبل
[...]
افکند از فغان و شیون تو
بار هستی ز دوش و گردن تو
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.