گنجور

 
فتحعلی‌شاه

یزدان پرستم گه صنم در دیر و گاهی در حرم

زاین هر دو مقصودم تویی در کعبه و دیر هم

من چون برم ای نازنین باری چنان را این چنین

چون قامت چرخ برین آمد ز بار عشق خم

بر گریه‌ام ای سیم‌تن هر گه که کردی خنده زن

دندانت از درج دهن پیدا وجودی از عدم

ای تندخوی ماهرو ترک جفا نبود نکو

کردم چو با جور تو خو ترک ستم باشد ستم

تا دل به زخمت داده‌ام مرهم به آن بنهاده‌ام

چون بندگان استاده‌ام بر درگهت ثابت‌قدم

رویت در آب آذری ای غیرت حور و پری

آیینه اسکندری باشد عیان در جام جم

ای گل برای هر خسی مپسند رنج دل بسی

باید که دارد هر کسی صید حرم را محترم

هر کس به گیتی می‌سزد باید جهان را نیک و بد

زاهد همی جوید صمد خاقان همی‌گوید صنم

 
 
نسکبان اندروید
ناصرخسرو

اکنون صبای مشک شم آرد برون خیل و حشم

لؤلؤ برافرازد علم چون ابر در آرد ز نم

سنایی

در راه عشق ای عاشقان خواهی شفا خواهی الم

کاندر طریق عاشقی یک رنگ بینی بیش و کم

روزی بیاید در میان تا عشق را بندی میان

عیسی بباید ترجمان تا زنده گرداند به دم

چون دیده کوته‌بین بود هر نقش حورالعین بود

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
نصرالله منشی

هم گنج داری هم خدم بیرون از جه از کتم عدم.

بر فرق فرقد نه قدم بر بام عالم زن علم

انجم فرو روب از فلک عصمت فروشوی از ملک

بر زن سما را بر سمک انداز در کتم عدم

مولانا

ای ساقی روشن دلان بردار سغراق کرم

کز بهر این آورده‌ای ما را ز صحرای عدم

تا جان ز فکرت بگذرد وین پرده‌ها را بردرد

زیرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم

ای دل خموش از قال او واقف نه‌ای ز احوال او

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از مولانا
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه