گنجور

 
فتحعلی‌شاه

باده کامروز دست صنمی می‌نوشم

توبه کردم که دگر زهد به کس نفروشم

ساقیا موسم گل شد قدح باده بیار

تا به یک جرعه می هر دو جهان بفروشم

پیر می‌خانه مرا دوش طلب کرد و نمود

حلقه بندگی دختر رز در گوشم

بلبل حسن تو بودم بنگر حال مرا

کز جفاهای تو در کنج قفس خاموشم

حاجت باده نباشد به من بی‌دل و جان

چون که از باده شوقت ز ازل می‌نوشم

جامه زهد برون کرده‌ام ای شیخ ببین

خلعت سروری از پیرمغان می‌پوشم

گفت خاقان برسان بار خدایا به چمن

گل‌عذاری که به رویش می گلگون نوشم

 
 
نسکبان اندروید
اوحدی مراغه‌ای

دست عشقت قدحی داد و ببرد از هوشم

خم می گو: سر خود گیر، که من در جوشم

بر رخ من در می‌خانه ببندید امشب

که کسی نیست که: هر روز برد بر دوشم

من که سجاده به می دادم و تسبیح به نقل

[...]

خواجوی کرمانی

می درم جامه و از مدعیان می پوشم

می خورم جامی و زهری بگمان می نوشم

من چو از باده گلرنگ سیه روی شدم

چه غم از موعظه ی زاهد ازرق پوشم

هر که از مستی و دیوانگیم نهی کند

[...]

حافظ

من که از آتشِ دل چون خُمِ مِی در جوشم

مُهر بر لب زده، خون می‌خورم و خاموشم

قصدِ جان است طمع در لبِ جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می‌کوشم

من کِی آزاد شَوَم از غمِ دل؟ چون هر دَم

[...]

شیخ بهایی

گرچه از آتش دل چون خم می درجوشم

مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم

قصد جان است طمع در لب جانان کردن

تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم

حاش الله که نیم معتقد طاعت خویش

[...]

فصیحی هروی

نوبهارست و در انجام طرب می‌کوشم

لب گل می‌مکم و خون جگر می‌نوشم

جلوه نخل مرادم نفریبد هرگز

گر همه شعله شود در هوس آغوشم

خسم و فرقت بی‌برگی وی سوخت مرا

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه