گنجور

 
فتحعلی‌شاه

گرفتم تا خیالت را در آغوش

ز خویش و خویشتن کردم فراموش

چو ماهی در کمند شستت آیم

ز قلاب محبت حلقه در گوش

دل از من بردی و از من گذشتی

تو مست باده وز من می‌رود هوش

برای کودکی اول سبق گشت

ز خون دیده لوح سینه منقوش

به مژگان آب دادم من خدنگش

ز زخم ناوکش ای سینه مخروش

ز پیکان خدنگش آتشی جست

به دل افتاده و یک سینه زد جوش

قبای کی‌قبادی کرده خاقان

ز هجرت چاک ای ماه قصب پوش

ز هجرت رفته در کنجی نشسته

کشیده طیلسان چرخ بر دوش

 
 
نسکبان اندروید
رودکی

بود زودا، که آیی نیک خاموش

چو مرغابی زنی در آب پاغوش

سنایی

چه رسم‌ست آن نهادن زلف بر دوش

نمودن روز را در زیر شب‌پوش

گه از بادام کردن جعبهٔ نیش

گه از یاقوت کردن چشمهٔ نوش

برآوردن برای فتنهٔ خلق

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از سنایی
ادیب صابر

خداوندا زدوران زمانه

دلم از غصه چون دیگ است در جوش

همی سوزد جهان هر ساعتم دل

همی مالد فلک هر لحظه ام گوش

دراین فکرت چگونه خوش بود دل

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه