گنجور

 
فتحعلی‌شاه

عاقبت وصل تو را یافتم از زاری خویش

یافت عزت دل من پیش تو از خواری خویش

مرد آخر دل بیمار و به صد خواری مرد

به طبیبی تو نازم به پرستاری خویش

به کمند تو فکندم دل و آزاد شدم

دیدم آزادی خود را ز گرفتاری خویش

سر به راه تو فدا کرده‌ام و می‌آیم

در ره عشق تو شادم ز سبک‌باری خویش

بود از چشم تواش چشم عنایت خواهد

دل ز بیمار دگر چاره بیماری خویش

سخت آزار ز دل می‌کشم امشب چه شده است

شده بیمار همانا ز دل‌آزاری خویش

گر خجل هرگزش از مرحمت خویش نکرد

هست شرمنده خاقان ز ستم‌کاری خویش

 
 
نسکبان اندروید
حکیم نزاری

منم و گوشه تنهایی و بی یاری خویش

گشته مشغول به کار خود و بیکاری خویش

ساکن کنجم و دیوانه شده‌ستم از چه

از دل آزاری اصحاب و سبک باری خویش

شیوه ای هست مرا بی غرض از ای هم نفسان

[...]

اهلی شیرازی

من نه آنم که بنالم ز دل افکاری خویش

که مرا غایت کام است جگر خواری خویش

کام دل از تو نجویم که بسی خوش دارم

خار خار جگر و سوز دل و زاری خویش

ای طبیب ار نکنی چاره من وقت خوش است

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه