گنجور

 
عمادی شهریاری

چه کرده‌ام که سزای من است هجرانت

چه گفته‌ام که به خون من است فرمانت

که خاست در طلب تو که حلقه زلفت

ز خون او بنشاده است گرد میدانت

بساخت آن رخ تابان تو را و جویان ساخت

که سوختی همه آفاق و نیست تاوانت

مباد از غم هجران تو دلم زآن بیش

نصیب خصم خداوند باد هجرانت

ایا کمال‌پذیری که دارد آزادی

ز اختلاف زمین اعتدال ارکانت

 
 
نسکبان اندروید
کمال‌الدین اسماعیل

زهی به ذروة کیوان رسیده ایوانت

شکوه هفت سپهر از چهار ارکانت

فروغ عالم علوی ز عکس دیوارت

غذای اهل بهشت از بهار بستانت

بروز بارتو از تنگنای زحمت خلق

[...]

مولانا

به حق چشم خمار لطیف تابانت

به حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت

بدان حلاوت بی‌مر و تنگ‌های شکر

که تعبیه‌ست در آن لعل شکر‌افشانت

به کهربا‌یی کاندر دو لعل تو درج است

[...]

سعدی

چو نیست راه برون آمدن ز میدانت

ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت

به راستی که نخواهم بریدن از تو امید

به دوستی که نخواهم شکست پیمانت

گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی

[...]

حکیم نزاری

بیا و بوسه بده از آن لبان خندانت

که در دلم زدی آتش به آب دندانت

به ابروان خوش آشفته کردی ام با خود

چه دید خواهم از آن چشم های فتانت

مرو دمی بنشین تا شکستگان‌ فراق

[...]

امیرخسرو دهلوی

بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت

جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت

مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست

همان مهی ست که طالع شد از گریبانت

کسی که جان به سر یک نظاره خواهند داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه