گنجور

 
حکیم نزاری

بیا و بوسه بده از آن لبان خندانت

که در دلم زدی آتش به آب دندانت

به ابروان خوش آشفته کردی ام با خود

چه دید خواهم از آن چشم های فتانت

مرو دمی بنشین تا شکستگان‌ فراق

خبر کنند ز حال دل پریشانت

کسی برای خدا با تو بر نمی گوید

که چند ناز کنی بر نیازمندانت

امید نیست که رحمت کنی و نرم شود

به آتش دم گرمم دل چو سندانت

مگر شبی چو زبان داده ای به روز آرم

به خلوت ار نکند بخت من پشیمانت

چه باشد ار ز سر مرحمت نزاری را

شبی به خانه بری یا دمی به بستانت

 
 
نسکبان اندروید
عمادی شهریاری

چه کرده‌ام که سزای من است هجرانت

چه گفته‌ام که به خون من است فرمانت

که خاست در طلب تو که حلقه زلفت

ز خون او بنشاده است گرد میدانت

بساخت آن رخ تابان تو را و جویان ساخت

[...]

کمال‌الدین اسماعیل

زهی به ذروة کیوان رسیده ایوانت

شکوه هفت سپهر از چهار ارکانت

فروغ عالم علوی ز عکس دیوارت

غذای اهل بهشت از بهار بستانت

بروز بارتو از تنگنای زحمت خلق

[...]

مولانا

به حق چشم خمار لطیف تابانت

به حلقه حلقهٔ آن طرهٔ پریشانت

بدان حلاوت بی‌مر و تنگ‌های شکر

که تعبیه‌ست در آن لعل شکر‌افشانت

به کهربا‌یی کاندر دو لعل تو درج است

[...]

سعدی

چو نیست راه برون آمدن ز میدانت

ضرورتست چو گوی احتمال چوگانت

به راستی که نخواهم بریدن از تو امید

به دوستی که نخواهم شکست پیمانت

گرم هلاک پسندی ورم بقا بخشی

[...]

امیرخسرو دهلوی

بدان بهانه که حسنی ست بس فراوانت

جفا بکن که هر آن کرده نیست تاوانت

مهی که چاک به دامان جانم افگنده ست

همان مهی ست که طالع شد از گریبانت

کسی که جان به سر یک نظاره خواهند داد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه